از برگشتن به دوران شیرین کودکی نفرت دارم: کمبودها، عقده ها، هزار و یک مرض و درد بی درمان. حتی از روزهای اول ِ شاعری هم نفرت دارم. از شاعری نفرت دارم. از ازدواج ام، از خاطرات ازدواج ام، از عکس های به فاک ِ فنا رفته ام، از هرچه سال که تلف کردم پای زندگی. زندگی، یک چیز دراز است که گاهی تا بُن ِ دندان فرو می رود، رفته است. لعنتی! من ولی مدتی بود که خاطره جمع می کردم ...
گاهی، بعض ِ خاطرات، حکایت اولین عشق است: مثل دختر همسایه در یک بعدازظهر ِ کِسِل. مثل اولین بوسیدن زوری، مثل حتی تجاوز به حریم کسی در پیاده روی خیابان ولی عصر. بعضی از خاطرات، کاش می ماندند؛ خودشان می ماندند، نه به مَدَد این وُ آن. خاطرات، تنها چیزی است که دست ِ خودم بود. گاهی کم رنگ شان می کردم گاهی بایگانی شان، گاهی آن ها مرا. دست خودم بود ولی. خاطره، تیغی است که روی زخم می کشی، دوست داری ش، عادت می کنی.
عاشق که می شوی، هیچ چیز دست تو نیست. دیگران، غرور دیگران، خود بینی ِ دیگران، دیگران حتی خاطرات ِ تو را با خود می برند. این وسط آن قدر دل ام گرفته است که ترجیح می دهم از میهن - وطن- این خاک بایر دفاع کنم. چرا؟ چون که امروز خیلی از «بودن» ها را نمی بینم دیگر. راستی چرا؟ فکر نمی کردم این همه اثر کند. خاطرات، خاک آدمی است. به خاک من تجاوز کردی و توی خیابان نگاه کردم توی چشم های تو. چشم های تو و چشم های تو. چشم های تو. همه چیز از این چشم ها جاری شد. تو شدی وطن من، من خاطرات ام را روی تن تو کاشتم، و حالا از من می گیری. چرا؟ خودی و غیر خودی شده ایمُ درست! اما خاک به درون خود خنجر نمی کشد. امروز بغض دارم، و تن یعنی خاک و خاک من تویی که این همه دم دستی تانک می رانی روی خاطرات خوب. نکن، دل نشکن. اگر بزنی توی گوش کسی، یک روزی شاید آشتی کردی. بردار یک عکس قدیمی را - یک تک نسخه را- آتش بزن: برمی گردد؟ خاطرات مردم تن ات را چرا گرفتی؟ {خیلی راه رفتم. خیلی. حال خوبی ندارم.. دعا کن}
من وطن ام را دوست دارم. تن های وطن را دوست دارم. وطن ام، پارهء تن ِ من است اما تن ام پاره شده؛ درست از جایی که زندگی شروع می شود: زندگی یک چیز دراز است که گاهی تا بُن ِ دندان فرو می رود.... تن شناسی، کسب و کار خلوت ماست. اگر دست ات می رسید این خاطرات را هم ...؟ نه. کمی فکر کن به کاری که کردی. من گذشتم. اما زخم ها را تا نوازش نکنی، می سوزند...
آرزوها دست من نیست. هرچه پیش آید، می آید وُ تا دسته فرو می رود این زندگی ِ زیبا. و این وسط، همه چیز خاطره می شود، و خاطرات دیگر دست من نیستند: گاهی ردّشان را پاک می کنند که دل ات را بسوزانند....
عزیزم، عزیز من! خاطرات آدم ها را دستمالی نمی کنند، بی ارزش نمی کنند، هیچ وقت. فکر کن به وقتی که این جا درش به روی همه باز باشد و مخاطب آن همه! حتما دل ات می گیرد، چون مدت هاست که این جا یک مخاطب دارد ، یک صاحب. دل صاحب جایی را سوزاندن، هنر نیست. هرگز! دیروز را هرگز فراموش نکن. من نه، تو! هرگز فراموش نکن!
دارم عین شعری رو که تویی، به سادگی می نویسم
کشورم رو دوست ندارم
زن هاش رو چرا
تو ، زن ِ من از این کشور
بیا دستت رو بده امضا کنم .......... {این شعر رو یادت هست؟ دوستش دارم}
امروز، حال این شعر رو دارم. حال خوشی نیست. تو دوری و حال این شعر را دارم. دل ام سوخت واسهء هرچه خاطره که سر هر بزنگاه، دم دست ترین شده اند. طفلی اون همه عشق. ولش کن .. فقط چیزهای عزیز دیگری هنوز مانده از پس خشم ها، که برگشتنی ندارند. {دیگه! خب؟! خب!} حالا بیا دو خط شعر رَوون بخونیم به یاد خاطرات اون همه شعر که دم دستی ترین کردی شون حالا. تقدیم به فقط تو. تو. تو. تو. تو. و تمام تو.
.....................
شعرهایی از روی حس وطن پرستی
۱- جای دیگه
کشورای زیادی رو گشتم
همه بوی غربتیرو داشتن که اسمش وطن ِ من بود
ما وطنمون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
میتونستیم فکر ِ اینروزا هم باشیم که عاشق میشیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راهها تمومی نداشتن که!
به کشورت نیگا کن ببین از کِی چهقدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچهگیهای درخت ....
آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود
عاشقیت در وطن صدای بزرگیه
صدای بزرگ ِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من میکشم
لابد یهروزی کم میاد از نفسش
میافته میمیره!
وطن همینقدر ساده تقسیم میشه بین حرف زدنها وُ
چشمهای آبیش
مردنها
یادگاری از اسبهای چوبی / شلیک تفنگی که بچهگی بود همهش
ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن میدیم
ما به آبراههای دور فکر میکنیم
فرار میکنیم فرار ميكنيم یه شب که ماه کامل نیست
ماه که تموم دربیاد
اسم سخت ِ ما رو بچهمون حتی نمیفهمه
این وطن ایرانزمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه فراره که توی هیچ کشوری نمیفروشن!
به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چهقدر میفهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟
۲-خیابون ولیعصر
کی میتونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء اینهمه دور از خیابون ولیعصر راه میره؟
آدم که توی ولیعصر ِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمیفهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولیعصر عاشق نیست
از اینجا که رفته باشی
یه خط نامه مینویسی که دلم تنگه برای عصرا برای ولیعصر
خوب میفهمم داری با چه زبونی گریه میکنی دوست من
ولیعصر رو بیهم راه میریم
تو اونور نیگات میافته توی چشمم
من اینور دلم رو گم میکنم
و اینجوریه که اسم من چیز دیگهای میشه
پاهات رو بشمُر ببین راه میرن با هم هماهنگ یا
نه!
پای کی میتونه اینهمه عاشق راه بیفته توی بارون پای کی؟
تهران- تقدیم به تو با همون صدا و مونتاژی که دوست داری امضا:حسین