«ــ من آوازی خسته دارم و
نمیتونم خوش باشم.
آوازی خسته دارم و
نمیتونم خوش باشم.
دیگه هیچ خوشی تو کارم نیست
کاشکی مرده بودم.»
تا دل شب این آهنگو زمزمه کرد.
ستارهها و مهتاب از آسمون رفتن.
آوازهخون سیا آوازشو تموم کرد و خوابید
و با آوازای خستهیی که تو کلهاش طنین مینداخت
مث یه مرده مث یه تیکه سنگ به خواب رفت ...
لنگستون هیوز/ شاملو