او
نزدیک میدان، مرد جوانی که احتمالا همسن خودم بود، داشت به افسر راهنمایی و رانندگی التماس میکرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمیدانم. فقط میدیدم که افسر شکمگنده با آن صورت آفتابسوختهاش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا میکرد. لبخند میزد، پوزخند میزد، مسخره میکرد، توهین میکرد.
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم میداد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آبروی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب میآمد و برمیگشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و میخواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعشکش کند موتور را به مقصد پارکینگ.
الکی ایستاده بودم و مثل احمقها تماشا میکردمشان. پیامبران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمیبردند و هر لحظه بر استیصال مرد بیچاره افزوده میشد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هماینجور هی پایش را کفشش را میبوسید. قیافهاش ساده بود، اما مغشوش نبود. لاابالی نبود. حتی ظاهرش بیشخصیت نبود؛ تعریف داشت برای خودش: یک آدم سادهء عیالوار. اوم. عیالوار. همچو قیافهای داشت مرد جوان. نمیخورد معتاد باشد یا مثلا آدم حقیری که حاضر است هرکاری بکند برای خلاصی یک موتور. نمیخورد بهاش که بازیگر باشد. اما داشت خیلی خوب بازی میکرد: نقش یک مفلوک از رمقافتاده را در بوسیدن کفشهای افسر میانسال، جوری اجرا میکرد که انگاری دارد به لبهای یار بوسه میزند شب آخرین دیدار؛ اشک میریخت و میبوسید و دست میکشید به کفشها.
به من چه مربوط بود؟ خب نبود. ولی رفتم با حرص دستش را گرفتم و بلندش کردم کشانکشان، بردم کنار جدول نشاندمش. گفتم «اینهمه ضعیف؟ واسه خاطر یه موتور، خفّت ِ این مادر.. رو میکشی؟ سرت رو بگیر آدم! تو که اینهمه هنر داری، میرفتی کفش ملّت رو لیس میزدی جلوی هتلها، شرافت داشت تا التماس این یارو رو کنی..» سیگاری روشن کردم و دادم دستش. یکی هم برای خودم آتش زدم و نشستم کنارش. موتور را سوار ماشین کرده بودند که برود پارکینگ.
حرف زدیم. تشر زدم بهاش که «حیف از آدم بودن، که بریزی روی کفشهای این باباها...». حرف زد. ازم پرسید که دختر دارم یا نه. گفتم نه. گفتم من اصلا بچه ندارم. تعریف کرد که زن دارد و یک دختر پنجساله. و یکچیزی را خیلی راحت وسط حرفهاش گفت که انگاری توی ظهر گرما، یخ بریزند روی سرت و دلت؛ یخ زدم.
گفت که کجا کار میکرده و چندماه حقوق ندادهاند و بیکار شده و.. رسیده به اختلافهای زناشویی. بعد زنش خواسته جدا بشود. جمع شدهاند اهل فامیل، پولی دادهاند که وسیلهای بخرد برای کار، که زندگی بگذرد.
بهاش گفتم که خدا بزرگ است، لااقل آنقدر بزرگ هست که تو برای یک لقمه به پابوسی این عوضی نیفتی. داشت هماینجوری حرف خودش را میزد و قصهای را میگفت و گاهی هم گریه میکرد. گفتم «اینهمه ضعیف نباش مرد! خجالت داره به مولا..» بهام خیره شد و دوباره پرسید که دختر دارم یا نه. دوباره جواب دادم که بچه ندارم، و اضافه کردم که حتی اگر داشتم هم باز نمیافتادم به پابوسی آدمها.
قصهاش تکراری بود و چون تا آخرش را میدانستم، دقیق گوش نمیدادم. فقط یک جملهاش شد آب یخ روی تمام حرفهای مفتی که داشتم تحویلش میدادم. یکجای قصهاش گفت «.. اگر باز بیکار بشم، تموم اه! میفهمی؟ من میمیرم اگر دخترم کنارم نباشه... زنم میگه میبره با خودش اگر بخواد جدا بشه.. با یه پسره دوست شده، بعض وقتا میدونم با هم میرن بیرون. البته فقط در حد بیرون رفتن، نه چیز دیگه! کادوی روز زن هم خریده بود فکر کنم. من دوس ندارم دخترم بره زیر دست اونطور آدمی.»
مثل احمقها پرسیدم «دخترت با یه پسره دوست شده؟». به طرف میدان سرش را چرخاند و بیکه نگاهم گفت، خیلی آرام و یکجور بیتفاوتی گفت «اونکه بچه اس.. زنم..»
مثل قصهها بود مثل فیلمها. دیگر اصلا فکر نکردم به حرفهاش. از صمیم قلب، از اعماق تمام شرمساریها، و با دل و جان دوست داشتم بلند شویم با هم برویم برای بوسیدن کفشهای افسر. که ایستاده بود آنطرف خیابان، و البته که موتور را برده بودند. این، اوایل خرداد بود.
تو
من نشستهام روی تخت. ساعت پنج صبح است. داری از آنطرف تلفن لعنتی که هی قطع و وصل میشود، التماس میکنی که «تو رو به جون دینا به جون دانیال فقط حرف بزن.. چنددقیقه مهربون حرف بزن.. حالم بد اه. فکر کن یکی از گربهها.. تو رو به روح عموت الآن با من حرف بزن. دارم میمیرم حسین...» سکوت کردهام. قهربازی است.
بلند داد میزنی که «فقط یهکم باهام باش عوضی.. نفس ندارم حسین.. خراب ام.. تنها ولم نکن برو الآن.. تو رو به جون هرکی دوست داری... کمی حرف مهربون بزن... داغون ام حسین.. تو رو به علی قسم..» قسم علی میدهی، و فریاد میزنم «من حرفی ندارم! نمیخوام حرف بزنم! هر حالی که داری، من / الآن / مهربونم / نمیآد! / حرفم / نمیآد! بس کن!!!!» فریاد میزنم. گریه میکنی. اعصابم خراب است. فریاد میزنم. من بُریده ام خسته ام. فریاد میزنم که حالا اینوقت شب من مهربانم نمیآید. و دیو درونم زنده شده... خشمی دارم که میتوانم حتی از جان دانیال و دینا که تو میدانی چهقدر عزیز اند، بگذرم. حتی میتوانم انگار تو را بشکنم. ای داد..
چیز زیادی نمیخواهی. اصلا چیزی نمیخواهی. تنها دوست داری حرف بزنیم، و من حوصله ندارم. حال عادی نداری. و من خوب میدانم. «نیاز» داری که حرف بزنی «با من» و من خوب میفهمم که «میتوانم اگر بخواهم، که حالت را عوض کنم». نمیکنم. من فریاد میزنم. من تهدید میکنم. تو اشک میریزی. تو حتی داری التماس میکنی. نباید! اما داری التماس میکنی. نباید تو به من التماس کنی؛ اوم؟ ولی داری التماس میکنی. من عوضی شدهام. بدجور عوضی شدهام من.
در اشک، گوشی را میگذاری، مثل خرس میخوابم. یعنی میخوابم واقعا؟ .... عوضی شدمام من، خیلی عوضی. دیوها نمیخوابند عزیز من؛ کابوس میبینند در بیداری. عذاب خودشان اند، نارفیق دیگران ِ عزیز. و این، شبی بود که الکی دعوا داشتیم نمیدانم سر چی. گذشت و دوست شدیم. اما واقعا گذشت؟ برای تو زخمش ماند، برای من شرمساری... هیداد.
من
دوست عزیزم بهام میگوید که «تو ضعف نشون دادی.. تو ضعف داری.. آدم ضعیفی هستی». هستم. مدتها است که در پی اثبات قوّت نیستم. پی اثبات چیزی که ندارم باشم؟ به نظرش اینکه من با «دل»م زندگی کردهام و هنوز هم با دلم زندگی میکنم، این ضعف است. من ضعیف ام. آدمی با یال و کوپال من، که بهراحتی گریه میکند، بهراحتی آب خوردن برای حتی رانندهتاکسی از درونیترین غمهاش حرف میزند، آدمی که «همیشه دوست دارد پی چیزی باشد که غصهاش را بخورد».. دوستم میگوید که من الکی پی غصه خوردن ام. هستم.
سکوت میکنم. راه میروم و با خودم برای خودم زمزمه میکنم «به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...» و هی تکرار میکنم این مصراع را. مصراع نجاتدهنده است برای من. ربطی به حرفهایی که میشنوم یا اتفاقاتی که میافتد ندارد، اما من همیشه دوستش دارم این مصراع را. «به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال.. به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...» یک آهنگ خرابی دارد این مصراع. یک التماسی دارد در خودش که نمیفهمی تا درونی نشود.
در سکوت، خداحافظی میکنم. و دوستم، که آدمحسابی و اهل منطق و خیلی خشک و قوی است، لابد در دلش میخندد به آدمی که هنوز عین بچهها میتواند اشک بریزد، هنوز به عذاب اعتقاد دارد، و هنوز چیزهای خیلی کوچک آنقدر میتواند خوشحالش کند که از ته ته ته دل بگوید «لعنتی!!» و بخندد.
هرروز دارم بیشتر یاد میگیرم که سکوت کنم؛ دارم خفه میشوم ولی. این، تازه نیست.
و مُدام این تکنوازی غریب Journey to Eternity