تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - شیرها دارند می‌میرند

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

پروردگارا
اگر بعد از ظهر چهارشنبه، از آن بالا، اتوبان همت را نظاره کرده باشید، لابد مرد جوانی که در حاشیهء اتوبان و در مسیر عکس حرکت ماشین‌ها پیاده به طرف غرب می‌آمد، توجه شما را جلب کرده است؛ هیبتی شبه‌اساطیری، با کوله‌ای بر پشت، که پنداری از ته تاریخ بلند شده باشد، و زلفی به باد داده و سیگاری به دست، هی راه می‌رفت و بی‌توجه به بوق ماشین‌ها، چیزهایی برای خودش زمزمه می‌کرد. جنگلی خسته‌ای که به آس‌مان خیره می‌شد دقیقه‌به‌دقیقه، و کلماتی را فریاد می‌زد، راه می‌رفت، فریاد می‌زد، کام می‌گرفت، و زلفش را رها کرده بود که بچرخد در باد.
پس حکما دیده‌اید که ماشین‌ها می‌گذشتند بی‌خیال، بوق می‌زدند عصبی، و تنها اگر قدر نیش‌ترمزی از سرعت‌شان کم می‌کردند به جای بوق زدن‌های خشم‌گین، و شیشه را پایین می‌دانند، لابد می‌شنیدند که تمثال خشایارشاه ِ بی‌جبروت، در اتوبان همت تهران، خسته، اندوه‌ناک، و مثل این‌ها که بُریده باشند، هی خطاب به کسی و جایی رو به آس‌مان می‌گفت: «خیلی بی‌مرامی.. به خودت قسم که خیلی بی‌مرامی..» و اشک را وسط کام سیگارش قورت می‌داد.
گفتم این‌جا بنویسم که خطاب آن شیر خسته، با شما بود، با خود شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/03/05 حسین نوروزی |