من اسمها را انتخاب نمیکنم، خودشان به زمزمهام میآیند. هماینطور است حکایت ترکیبها، رنگها، نغمهها، و چیزهایی که توی سرم مُدام چرخ میزنند اینهمه سال.
روزها، هفتهها، ماهها به چیزی فکر میکنم؛ به چیزهایی فکر میکنم که اغلب هم معنی خاصی ندارند، با نباید داشته باشند. آنقدر توی سرم میچرخند و میچرخند و میچرخند که جایی در عالم مصداق برای خودشان درست میکنند. حروفی که زنده میشوند، جان میگیرند، و کمکم آنقدر بزرگ میشوند که جانم را میخواهند از من. دارم جان میدهم رسما به ساحت این وقت ِ عزیز.
حروف، شعر نمیشوند که بسرایی، دلی ندارم که داستانشان کنم، حالی نمانده که برای دوستی، مثلا گوشهء آن باغ قدیمی در کرج، یکشب تا صبح تعریف کنم قصهوار. حروف، عزراییل هرروزه اند فقط. خیال کن عزراییل، خرق عادت کند و هرهفته یکبار بهات سر بزند در کسوت چند حرف ناچیز و بیمعنی، و هربار، جانی بگیرد و جانی ببخشد پیش از آخرین دم! حروف، حرکت بینظم مرگ اند در سرم، عزراییل بیکار اند در خیالم، در زمزمهای که دارد مثل خوره جانم را میخورد و تمام میکند. حرفهای نفرینی، برای آدم نفرینی.
ماهها است که تکرار میشود در سرم این «یهودی سرگردان»؛ بیکه بدانم دقیقا چرا و یعنی چی، و چرا اینهمه از تاریخ وُ، تنها یکنفر باید سرگردان؟ نمیدانم. در سرم، همیشه این یهودی، سرگردان است، بیشهر و آواره و رسوا. دوُر خودش میچرخد و میچرخد و میچرخد: یهودی سرگردان، یهودی سرگردان، یهودی سرگردان...
میگویند وقت صلیب مسیح، تماشا کرده یا مسخره کرده یا خندیده. شاید هم سکوت کرده فقط. و این سکوت، شده نفرینی برای تمام اعصارش. نمیدانم من.
این «یهودی سرگردان» همهاش در زمزمهام میچرخد و میچرخد. مدتیاست که جان گرفته و جان میخواهد از من. سرگردان عالم ام سالها است. نه خندهای که از صمیم قلب باشد، نه نشاطی که از سر نشاط و رضایت. هیچ.
برای خودم میگویم که «هر قومی، یک سرگردان میخواهد، یک رسوای بیعالم و بیهرچیز. قوم ما، که جمع کوچکی هم داشت، همه سرگردان چرا؟ در این قوم، یکّه شدن، لطفی ندارد. سرگردانی امثال ما را، نه تاریخ باشکوه ملتی روایت میکند، نه افسانه میشویم بر زبانها. آواره ایم در خطوط چند بیت مثلا، چند قصهء بیقواره و ارزان».
در این سرگردانی میدانم که تهاش کجا است و چی: هیچچی. هراس دارم از نوشتن وضعیت خودم. تنها باری است که «میدانم» و تنها باری است که میترسم از نوشتناش، از گفتناش. مثلا بهخودم میگویم شاید این، آخرین رد و نشانی باشد که در محیط مجازی میکاری؛ پایانی بر سرگردانی این رسوای عالم، شاید. هراس دارم اما، و مینویسم که «شاید فردا، روز دیگری بود» و باور میکنم باز، که این سرگردان، به نوشتن و ننوشتن آرام نمیشود.
نفرینها، همیشه از آن ِ مرد بیآوازی است که زمینی برای آرام ندارد. شاید فقط به مرگ... کاش اینبار، تقدیری در کار باشد، و هر سرگردانی را، زمینی برای آرام، برای لبخند، و برای آنهمهشب که ساز در خطوط اینترنتی به صدا درمیآمد، و روزها اینقدر تلخ نبودند.
باید خدایی باشد حتی برای سرگردانها، خستهها، و روزها و هفتههای پیچیده در هم؛ خدایی که یا بشنود، یا بپذیرد.