«حسینجان ... چندوقتی است {دوباره} میروم داستاننویسی میگویم برای بچههای «روایت فتح» (که روزگاری در مدرسهاش درس میخواندی). سراغت را از بچههای آنجا میگرفتم؛ چندان خبری نداشتند. تقریبا از همهی بچهها، غیر از تو خبر داشتند ...»

در هوای سینما و روزنامهنگاری، در تعلیق چهباید کرد، از سر اتفاق از وسط شعر و داستان افتادم در «هنرستان سینمایی روایت فتح». سنوسالم کمی از بقیه بزرگتر بود، چندسالی ترک تحصیل کرده بودم و دوباره داشتم پشت میز مینشستم. بچهجنوبشهری عشق موی فر، در هوای شعر نوشتن و شعر خواندن و شعر چاپ کردن. از وسط یک اتفاق، از سالهای بادی آن شهرک در حاشیهء استان تهران، پرت شدم به ابتدای کوچهء فلاحپور، به حیاط هنرستان روایت فتح، پرت شدم گوشهء میدان فردوسی، که قرار بود جای دیگری باشد، و آدمهای دیگری پرورش بدهد، و نشد. چرا؟ چهمیدانم.
ششسال اخیر را در فاصلهای چندصدمتری از خانهاش زندگی کردم، و تا هماین یکماه قبل، هی قرار بود یکشبی بروم دیدنش. هی قرار بود و هی قرار بود و هی.. چندبار دیدمش. خوبی کار کردن در مرکز آفرینشهای فرهنگیهنری کانون خیابان حجاب، دست کم این بود که علیرضا حافظی هم آنجا بود و پیرمرد، گاهی میآمد با هم گپی میزدند و من هم اتفاقی میدیدمش گاهبهگاه. اما قرار یکشب نشستن در خانهاش، و داستانخواندن و حرفزدنهای بلند، چیز دیگری بود.
آخرینبار، با آرش بود که شبی را تا نیمه در خانهاش نشستیم و حرف زدیم. امروز، کمی صبر کردم که ساعت «هندوستان» بهروز ما بشود ظهر، و زنگ زدم به آرش. مثل همیشه سرخوش بودی آرش. یعنی خیال کردم مثل همیشه خواهی گفت «هستیم و نیستیم» با همآن انرژی همیشه و یله. گفتی «چهخبر حسین؟» گفتم «خبر خوب ندارم...» عوض شدی، سنگین شدی، بیحس و حال شدی، پرسیدی «چی شده؟» گفتم «آقای ایوبی هم رفت». مثل همیشه فقط گفتی «ایداد..» و گفتم «اوم.. ایداد».
خیلی زود از سینما بُریدم. من آدم ادبیات بودم، مست ِ شعر بودم و داستان. حسن هم بود و هادی شایق {چهکردی با خودت پسر؟.. هیهی}، علا بود و من. آرش برداشت یکبساطی علم کرد به اسم «دپارتمان ادبیات» و ما شدیم شاگردن این گروه. هنرستان سینما بود، و ما چندنفر، خوب بود که جدا افتاده بودیم و ادبیات خودمان را میخواندیم. پیرمرد، داستاننویسی درس میداد و من برایش شعر میخواندم وقت داستان. موهای فرفریام کمکم داشت «لخت» میشد و داشتم با دنیای تازه آشتی میکردم. سالهای اصلاحات بود، قتلهای زنجیرهای، افشاگری، سالهای شب شعرهای بسیار و ذوق چاپ شعر در روزنامهای هفتهنامهای جایی.
خیلی زود از هم پاشید آن جمع. جمع غریب آنسالها، بچههای مدارس مختلف، از بزرگمهر شرفالدین نوری تا حسین شیخالاسلامی و مهدی یوسفی، تا مهدی شهرابی و میثم مولایی و علی تدین و ...
حامد شکیبا بود و آرش ابوترابی و علی معظمی و کورش علیانی و نامهای دیگر، که حالا همهشان برای من حکم دوستان خوب را دارند که همیشه از بودنشان احساس خوشی داشته و دارم. از آن هنرستان و از آن جمع، یادگاری، چند نام و چند دوست برای من ماند، و بعد جدایی از خیابان فلاحپور برای همیشه.
پیرمرد، حلقهء اتصال خیلی از خاطرات بود. اولین و آخرینبار «معلم»ی بود که میشد در حضورش چیزهایی خواند که با فضای رسمی مدارس و هنرستانها تفاوت فاحش داشت.
کارگاه داستاننویسی راه انداخت. قرار شد هر جلسه داستانی بنویسیم و دربارهاش حرف بزند و حرف بزنیم و بشنویم. «میم» داستانی نوشته بود که پدر داستان مینیمال محسوب میشد: «پسر، دختر را دید، و او را ...» آقای ایوبی گیر نداد که «چرا او را...» ساعتها حرف زد از اینکه داستان باید طرح داشته باشد، پیرنگ داشته باشد و باید آدمهای قصه پرداخت شوند. میم هفتهء دیگر آمد با داستانی دیگر: «پسر، دختر را دید. جرقههای عشق در وجودش فوران کرد. دل به او باخت. سپس او را...». آقای ایوبی ساعتها حرف زد و از داستان و شاکلهاش گفت. میم، استوار و مصمم، هر هفته، خطی به داستان پسر و دختر افزود، و پیرمرد میدید در که پایان تمام داستانها، پسر دختر را ... ترم تمام شد، و پسر و دختر، در سیر روایتهای چندلایه، آنقدر گشت زدند و چرخ زدند، تا در فضای داستانی خودشان، برای همیشه فراموش شدند. و ترم بعدی، دیگر همه میدانستند که پسری که میخواست دختری را...، آرام گرفته است و با سیگاری بر لب، اندوه مداومش را بر دوش میکشد. میم، روزبهروز جسورتر شد، و در پایان، داستان تنهایی دختر و پسری را نوشت و دیگر یادم نماند که از هم شمارهای بگیریم برای بعدها.
پخش شدیم؛ هرکسی رفت پی زندگی خودش، و یکیدو نفرمان هم به استقبال مرگ رفتند و برنگشتند.
درس را نیمهکاره رها کردم. سرخورده بودم از پاشیدن جمعی که داشتیم. کمکم ارتباطم با همدورهها با دوستان صمیمی آنسالها قطع شد. داستانها نوشتم از دختری و پسری که پرداختشان کرده بودم، و دریغ که هرگز به هم نرسیدند. هرکسی از ما، رفت به تنهایی خودش، به دنیای هرزهای که آغوش گشوده بود. من زودتر از همه، وسط کار و نوشتن، ازدواج کردم. تمام رابطهها قطع شد. نهکه مثلا مجبور باشم، اما شد. رابطههای تازه پا گرفت، که بعد از دو سال زندگی در شرق این شهر، عصر یکروز پاییزی، تمام شدند و رفتند.
سرخوده شدم دوباره. علی و کورش و حامد زندگی خودشان را داشتند، و من که دمخور آرش بودم، دوباره زنگ زدم هم را ببینیم. یادت هست آرش؟ گفتی «غمت نباشه حسین.. شد! خلاص کن خودت رو از فکر چرا و اما». و رفتی هندوستان.
برای پیرمرد، که تنها گوش شنوای آنسالها بود، تنها چشم بینای روزگار سگی شاگردان قدیمی چون من، نامهای نوشتم و گفتم باید ببینمش بهزودی، باید حرف بزنم؛ نیاز داشتم به کسی که هنوز برای من مظهر شکستها بود و صبوریها.
بیست و سوم آبان هشتاد و چهار، برایم نوشت:
برای حسین نوروزی فقط (نه كلمهای بیشتر، نه كمتر)
اول: باور میكنم و حتما باور میكنم كه روزگارت اینسالها اصلن خوش نبوده. خوش نبودن، اولین نشانهی بیماری عجیب این زمانه و بیشتر ما واگرفتگان – نه پناهآوردگان – در این حیوانِ ملوس مِرنُوكش نشسته، نه، چمباتمهزده بر گوشهای از آسیاست. كه فغان همیشگی افاغنه (به قول اساتید ریش و سبیلدار اهل دستور زبان كه حتا كلمات فارسی را جمع مكسر بستند و این در بسته ماند) و خون روان آدمیان سرگشتهی بغداد خراب، كه تصویرشان در ذهن من – نمیدانم چرا – چنین است كه همیشه عدهای میدوند و سربازانی از ششسمت، نه چهارجهت، با تیر و تفنگ و نارنجك و ... میوههای پررونق این قرن غریب، دنبالشان میكنند تا لابد شكار انسان را تمرین كنند (آخر انجمنهای حمایت از حیوانات، صداشان رساتر است بسی، از مدعیان حقوق بشر و این حرفها) از جماعت شوراها و حضرات ترك، چیزی نمیگویم؛ میترسم، گربه، مثل خرگوشهای داستان خولیو كورتاسار، ناگهانی غیب بشود و ما هم معطل بمانیم كه چرت زیر پایمان خالی است.
دوم: نشانه، تنهایی آدمهایی مثل ماست كه هنوز مثل نیما به خود میگوییم «های عابر! بر كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را؟»
به هرحال – یا سوم: من هم گوشهای سرد دارم و تنها دو روز هفته كه با جوانتریها دمخورم، یادم میآید قدری، كمی اكسیژن و ئیدروژن یافت میشود انگار. این دو روز را، ای، نفسی میكشم و قدری تا كمی آسمان ابریم آفتابی میشود. راستش را بخواهی، شدهام عین آخرین سرودهی «هُمایی» كه هرچند شاعری قَدَر نبود اما این شعرش (كه آخرین شعرش هم هست) زبان خیلی از ماست انگار. همان كه میگوید :
پایان شب سخن سرایی
میگفت ز سوز دل هُمایی
فریاد، كزین رباط كهگِل
جان میكنم و نمیكنم دل
مرگ آخته تیغ بر گلویم
من مست هوا و آرزویم
تا ...
جز وهم محالپرورم نیست
میمیرم و مرگ، باورم نیست
چهارم: حتمن حتمن از شعرها و داستانهایت برای «خزه» بفرست و اصولن من و همین سهچهار جوان همراه، خزه را راه انداختهایم تا از شاعران و نویسندگان جوان و خوب و دلبسته به عالم ادبیات كه ساكن اینجا نیستند و اهل بند و بست با سردبیران نشریات اینجایی نیستند، یا نمیتوانند باشند (چون نمیخواهند شعر و داستانشان به دلیل رفاقت چاپ شود و به كار خود اعتقاد دارند و به درستی بر این باور هستند كه هر نشریهی ادبی و هنری، باید شعر و داستاه خوبی را، بدون توجه به نام و معروفیت شاعر و نویسنده چاپ كنند و این وظیفهی اصلی آنهاست، اما چون میبینند سردبیران و مدیران نشریات سرخ و زرد و آبی و بنفش و اینوری وآنوری و ... به وظیفه خود عمل نمیكنند) شعر و داستان در خزه بگذاریم. پس به قید چند فوریت، از این جوانها برایم كار بفرست. مسلما اگر شعر یا داستانی (از نظر قدرت ادبی وهنری، نه چیز دیگر) ایراد داشته باشد، خیلی صمیمی برای خود همان آدم، نقد بیغرض كارش را میفرستیم .
فعلن این نامه را كوتاه بپذیر؛ در آینده، برایت بسیار مفصل خواهم نوشت، مثل همان سالها.
یاهو - محمد ایوبی
بار دیگر، برایش نوشتم که «اتفاق تازه»ای در زندگیام افتاده. زنگ هم زدم بعدش. گفت «باید ببینم تو را پسرجان، تا بگویی از این اتفاق تازه» و خندیدیم.
صبح، به آرش زنگ میزنم، برای حامد و علی و کورش اساماس میفرستم که «محمد ایوبی ِ نویسنده هم رفت..» و علی، در دو حرف، جوابم را میدهد: «نه!! ...» و از هماین سهنقطههای بیحرف برایش میفرستم.
دانیال، از آنور دنیا ایمیل میزند «چهخبری بود این...؟» و برای دانیال هم از هماین سهنقطهها میفرستم. دانیال، رفیق خوب! چه باید مینوشتم برای تو که در غربت، حتی به صبح دوشنبه هم نمیرسی برای آخرین وداع؟ ...
روز بزرگداشت احمدرضا احمدی در کانون، شمارهای داد و گفت که «این شماره هم هست بعد از این، شاید راحتتر از قبلی خودم را پیدا کنی» و شمارهء تازهای که برای تنهایی خودش گرفته بود، جواب نمیداد امروز. به اسد امرایی زنگ زدم که غمگین بود و خسته شاید از اینهمه مرگ و مرگ. بعد زنگ میزنم به همسر آقای ایوبی، و گریه میکند و بغض میکنم. حالا همسر و پسرعمویش را از دست داده، و انتظار میکشد برای رسیدن خانواده از جنوب و از هرکجای دنیا.
راه میافتم خیابان امیرآباد را میروم طرف فاطمی، و هی با خودم تکرار میکنم «چکاچاک ِ شمشیرها»گفتناش را و بازی کردن با دستهاش را وقتی میگفت «به چکاچاک شمشیرها در آسمان نگاه کرد» و یادم میافتد که گفته بود «با نثر بازی کن، بیهقی بخوان، سعدی را فراموش نکن» و یکروز هم گفت که «پسرجان؛ مواظب خودت باش کمی بیش از این».
«صنم» دخترش، تاکید میکند که در تهران به خاک میسپارند پیرمرد را. من که تا دیروز، نزدیکترین بودم به خانهاش، حالا دوباره دور شدن همیشهء عزیزی را در تلخی یکروز زمستانی تجربه میکنم؛ من از بهشت زهرا خیلی دور ام. و از آنسالها خیلی دور ام. و از مردی که نزد من آخرین «شمایل حقیقی معلم»های قدیمی بود، دور ام. از صبح دوشنبه، از مقابل خانه هنرمندان از نوشتن حرفی که رسم شاگردی را درست ادا کرده باشد، دور ام.
در دوری بود که «آواز طولانی جنوب» تمام شد.
داستانِ یک روز نامناسب برای سمپاشی، با صدای محمد ایوبی متن + صدا
(برای این داستان، در سایت رادیو زمانه کامنت گذاشته بودم. بعدها گفت که دیده و گفت که «ولی خسته ام حسابی»؛ و همه میدانستیم خسته است و از چی و چهها و چرا)
از نوشتههای دیگران:
زندگی پیشاپیش به چپاول رفته - مهدی جامی
آقای ایوبی هم رفت – بهمن دارالشفایی
در سوگ محمد ایوبی – رضا امیرخانی
بیحوصله ام آقای ايوبی؛ بيا كمی فضا را عوض كنيم – محمد آقازاده
و نوشتههای دیگر
و نوشتههای دیگر
و ...
* عنوان این نوشته، چیز دیگری باید میبود. اما از صبح، این عنوان را که جلال آل احمد در سوگ نیما یوشیج نوشته بود، در سرم میگردانم با خودم، زمزمهای که تا فراموش شود ...