چه دوست باشد، که میتواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد؟
شمس تبریزی
دیماه ِ آنسال، تنها تو بودی با یک پیرهن پشمی سفید، سپری هم نداشتی در دستات؛ دیماه ِ امسال، فقط اینها هستند با لباسهای پلنگی، و لابد باتومی به دست. ولیعصر هم که یکطرفه شدهاست. دیروز به خودم گفتم: یادم باشد اگر حیات مجددی بود، در خیابان ِ دورافتادهای تو را ببینم اولبار.
میخواست نگذارد بایستم جلوی آن نردهها؛ من ِ تنها را چهطور میخواست متفرق کند؟ زیر لب گفتم «ما خیلیوقت پیش از خوشی و سرمستی تفریق شدیم... بزن کنار عمو». باتومبهدست چه میداند از عینالقضات همدانی: «در صحبت وی، در بیست روز، بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما، غیر خود هیچ باقی نگذاشت؛ و مرا اکنون شغلی نیاست جز طلب فنا».
بعد راه افتادم رو به پایین خیابان؛ مثل زندانیای که ساعت تنفساش را ازش گرفته باشی، غمگین. نشستم توی تاکسی، روی شیشههای نمور زمستانیاش نوشتم: «ایمان که داشته باشی به خیابان و خاطره، تا تهران راهی نیاست عزیز من» و سرم را گذاشتم بر غروب تهران، خواب دیدم که برگشتهایم به عصر آنروز، و پیرهن پشمی سفید به تن داری...
پی:
- حالا لینک دادن به تو، از مصادیق جرایم اینترنتی است آیا؟ که ترویج ملاحت میکنی و زیبایی و سرمستی... بیا بوسه :-*
- و این نغمه هم برای تو، برای خیابانی که دوست داشتیم، و برای آنعصر دیماه، که سفید پوشیده بودی. اسم این نغمه «افسوس» است، از آلبوم «شرق اندوه»...