در رهگذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است! رودکی
تقدیم به بیستونُه آبان ِ سال ِ بیستونُه؛ روزی که انگار نباید در اینهمه تنهایی و اینگونه مغموم میگذشت، و گذشت. لعنت به چمدانها.