بعضی از جوکهایی که در شرایط معمول بهشان میخندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آنها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق میشه، بعد از مدتها وقتی میخواد بره جلو و ابراز عشق کنه، میبینه شلنگ آب بوده».
این، از این بهاصطلاح جوکهایی است که یکوقتی بهشان لبخندکی میزدم، و حالا نمیدانم چرا خندهام نمیگیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بیدلیل نیاست اگر گفتهاند که ما وقتی در صحنهای طنز، به زمین خوردن کسی میخندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمیکنیم؛ ما به مرگ دیگری میخندیم، با اطمینان از بیمرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لبخند میزنیم، بیکه فکر کنیم ممکن است روزی در همآن وضعیت گرفتار آییم.
دوسهسال قبل، این وبلاگ بعد از ماهها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کمکم این که حالا هست. آنوقتها، اینجا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خوانندهای که مثلا در هفته حتی یکبار سر بزند، یا دنبال کند نوشتههای اینجا را. آنروزها بود که عاشق این «وبگذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینکها، نشانگر سایت وبگذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخهاش نمیکند، به کسی که در صفحه است میگوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آنروزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند اینجا: من و او.
این وبگذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکنندهها را نشان میدهد در لحظه. بعد، آنروزها، گاه و بیگاه چیزکی مینوشتم اینجا، و بهسرعت میرفتم مینشستم بست توی مدیریت وبگذر، تماشا میکردم ببینم کی از کجا میآید توی گاوخونی.
اینجا، اوج ماجراهای شبانهام بود: یک «آیپی» بهخصوص! این، جبران نبودنهای فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلانجای جهان، آنوقتها فقط یکنفر سر میزد به این صفحه. و من آیپی او را میشناختم و ذوق میکردم از اینکه این «دو نفر» که حالا در صفحه نشستهاند، غریبه نیاستند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمیشود جلوی خرابشدناش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزاناش شد.
شبهایی بود که تا صبح مینشستم پای پخش زندهء وبگذر، و بر اساس آیپی ِ بازدیدکنندهای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش میبافتم: «حالا داره این مطلب رو میخونه.. حالا داره اون صفحه رو میبینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره میره بخوابه؟... ». یکروز، که شب قبلاش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارشگر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی اینجا را دیده بود و «یکشب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید اینجوری میافتاد که طرف، دقیقا از همآن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دلبستهء «آیپی»اش بودم، «آمدن»اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچهای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امامزادهای، مادرش را گم کرده، و گریهاش دل آدم را کباب میکند؛ مثل وقتهایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشینها، تنها قدم میزنم و نمیدانم به چی فکر میکنم که آنشکلی دلم میخواهد بترکد؛ مثل هماین امشب، و شبهای بسیار ِ دیگر ...
اینجا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آیپی، و کمکم شمارهات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این که تنها شمارهای هستی، که لابد از کشوری به اینجا میآیی، بعد ذرّهذرّه بپذیری که شمارهها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرمافزار اند و پُورت و پرُوکسی. اینجا کشوری غریبی است.
و حالا، اینجا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمامخاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آیپی در گاوخونی نشسته، و تمام دلتنگیهای این متن، متعلق به هماو است.