توی «هامون»، طرف با علی عابدینی نشسته و دارد آلبوم نقشهء ایران در دورههای مختلف را تماشا میکند؛ از زمان فلانشاه تا بهمانشاه، ورق میزند و میآید جلو.
میرسد به دوران صفویه و بعد از آن، که ناگهان نقشهء این گربهء ایرانی کوچکتر میشود، آب میرود. هامون مثل بچهها بُهتزده میگوید: «اا... این چرا اینجوری شد؟» {یا همچو چیزی}
حالا حکایت ما است و این عکسها؛ ورق میزنیم و هی «به به» و هی «اوم، ای جان!». میرسیم به حالا و اکنون. ناگهان پرت میشویم در این سوال که «چی اومد به سر ِ تو؟» و دیگر هی « ...... » و «ایوای...».
به دوستی میگفتم که مدتها است مثلا در گفتوگوهای اینترنتی با عزیزانمان، حرفی نداریم جز فرستادن آدمکهای غمگین مسنجر، جز سهنقطهها و سکوت.
تابستان هم که دارد تمام میشود.
قیمت گل نشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزاندیده بُود، پس به بهاری برسد
امیرخسرو دهلوی