تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - برای اولدوزها، برای کلاغ‌ها

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

ننه‌کلاغ باز هم جلو آمد و گفت: تو اسم‌ات چی‌اه؟
اولدوز اسم‌اش را گفت. بعد ننه‌کلاغه پرسید: آن‌تو چه‌کار می‌کنی؟
اولدوز گفت: هیچ‌چیز؛ زن‌بابام گذاشته این‌جا و رفته حمام، گفته جنب نخورم.
ننه‌کلاغه گفت: تو که همه‌اش مثل آدم‌های بزرگ فکر می‌کنی.. چرا بازی نمی‌کنی؟
اولدوز یاد عروسک گنده‌اش افتاد. آه کشید. بعد دریچه را باز کرد که صداش بیرون برود و گفت: آخر، ننه‌کلاغه، چیزی ندارم بازی کنم... یک عروسک گنده داشتم که گم‌وگور شد. عروسک سخن‌گو بود.

اولدوز و کلاغ‌ها، صمد بهرنگی

صمد بهرنگی Samad Behrangi

چهل‌ویک‌سال قبل، در هم‌این‌روز، که نُه شهریور است، آقای صمد بهرنگی دیگر از ارس بازنمی‌گردد. بعد ِ این‌همه‌سال، چه تفاوت دارد که قول ِ آل احمد درست باشد یا حمزه فراهتی و بهروز دولت‌آبادی؟ یا شنا نمی‌دانسته، یا کار ساواک بوده.
مهم این است که مردی که چهل‌ویک‌سال قبل در ارس غرق شد، کتاب‌هایی برای کودکان نوشته و حرف‌هایی دربارهء تعلیم و تربیت آنان زده و اصلا آمدن و رفتن‌اش، تاثیری جدی روی حرکت این عرصه داشته است.
مهم‌تر البته این است که صمد، «اولدوز و کلاغ‌ها» را هم نوشت و مُرد.
به احترام صمد؛ که من دوست‌اش دارم، او دوست‌اش دارد، و خیلی‌های دیگر شاید. یادش همیشه گرامی است.

 

# این؛ هم‌این # 88/06/09 حسین نوروزی |