دختر تَرسا، چو بُرقع برگرفت
بندبند ِ شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زُنّارشْ از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر دربیش کرد
عشق آن بتروی، کار خویش کرد
شد بهکل از دست وُ ... در پای اوفتاد
جای آتش بود و بر جای اوفتاد
هرچه بودش، سربهسر نابود شد
زآتش ِ سودا دلاش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت، رسوایی خرید
گفت: چون دین رفت، چه جای دل است؟
عشق ترسازاده کاری بس مشکل است...
روز دیگر، کاین جهان پرغرور
شد چو بحر از چشمهء خور، غرق نور
شیخ، خلوتساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهاش
همچو مویی شد ز روی چون مهاش
قُرب ِ ماهی، روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بیدلستان
هیچ برنگرفت سر زآن آستان
بود خاک کوی آن بُت، بسترش
بود بالین آستان ِ آن درش
چون نبود از کوی وی بگذشتناش
دختر آگه شد ز عاشق گشتناش
دختر اش گفت: ای تو! مرد کار نه
مدّعی در عشق معنیدار نه
گر قدم در عشق محکم داریای،
مذهب ِ این زلف ِ پُرخم داریای،
همچو زلفم نه قدم در کافری؛
زآنکه نَبوَد عشق، کار ِ سرسری!
عافیت با عشق نَبوَد کارساز
عاشقی را کفر سازد؛ یاد دار!
اِقتدا گر تو به کفر ِ من کنی
با من ایندم دست در گردن کنی ...
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا،
خیز رو ... اینک عصا! اینک ردا!
اینزمان چون شیخ ِ عاشق گشت مست
اوفتاد از پا وُ کلّی شد ز دست
برنهآمد با خود وُ .. رسوا شد او
مینترسید از کسی؛ ترسا شد او
عشق، چون آندر دلاش مأویٰ گرفت
داد دین وُ .. مِی ز دست دختر ترسا گرفت
آتش عشق، آب ِ کار او ببرد
زلف ترسا، روزگار او ببرد
بود مِی بس کهنه؛ در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
شد خراب آن پیر وُ شد از دست وُ مست!
مست و عاشق چون بُود رفته ز دست
گفت: بیطاقت شدم ای ماهروی
از من ِ بیدل چه میخواهی؟ بگوی!
دختر اش گفت: اینزمان مرد ِ منای
خواب، خوش باد ات؛ که در خورد منای
پیش از این در عشق بودی خام خام
خوش پزی، چون پخته گشتی؛ والسلام!
جنگ دل با نفس هردم سخت شد
نوحهای درده، که ماتم سخت شد...
شیخ صنعان ِ عطار، به روایت ما
بله؛ شما توجه کن ببین دختر ترسا کی بوده و چی. شیخ که از خود ِ ما است.