در روزهای بعد
چشمهای بسیار
از غروب ولیعصر میرفتند بالا
مثلا
مغازهها را
تماشا میکردند
روسریهای رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعتها را
تماشا میکردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریهشان را
کسی نمیشنید
* نوشتم هماینجوری، بیویرایش و بیحوصله .... تو داری گریه میکنی.