همآنقدر که فانتزی آدمی که به دنبال «... با مادرزنم روی زین اسب» میگردد و میرسد به اینجا (!!)، خندهدار و – برای من – بدیع است، سرگذشت ِ تلخ کسی که در پی یافتن «یک راه خودکشی که آرامتر جان بدهم» و دیگری که میخواهد بداند «چگونه با یک شوهر معتاد باید رفتار کرد» و دیگری و دیگری و دیگری، اندوهبار و گزنده است.
در این خاک دنبال چه میگردند مردم؟
با هر نتیجهء جستوجویی که وارد اینجا میشوند، درلحظه، فکر میکنم شاید بشود کاری برای این جماعت ِ درمانده کرد. بعد، خودم را در هیبت جوانمردی میبینم که دارد اسب و زین مهیا میکند برای جوانی که اصلا نمیدانم ازدواج کرده که مادرزنی داشته باشد یا نه. بعد هم از خیال خام خودم بیرون میآیم؛ خوب است که قرار نیاست یار ِ هر جستوجوگری باشیم.
نجیب کاشانی گفته است: بی وصل یار، عید به ماتم برابر است / نوروز این چمن به محرم برابر است
پی:
کشور ِ آخرینها؛ عنوان رمانی از پل اُستر.
بله؛ میبینیم که مدتی است داریم از مردم تیتر میزنیم از بیهنری. چه میشود کرد؛ گاهی اینشکلی است روزگار.