میپرسد: «برادر؛ هدفتان چی بود که در آبادان ماندید، پس از آنکه جنگ شروع شد؟»
«من هدفی نداشتم»
«هیچ هدف و مقصود خاصی نداشتید؟»
«نه؛ من در بیمارستان بودم»
دربارهء سکتهء مغزی مشهورم پرسید، آن را تایید کردم.
«تاهل اختیار نفرمودید؟»
نگاهاش میکنم و میخندم. و فکر میکنم حالا داریم به موضوع دلخواهاش نزدیک میشویم. میگویم: «یکبار؛ سالها پیش...»
سرش را تکان میدهد. اما فکر نمیکنم به خاطر ازدسترفتن همسر من باشد. نمیپرسد چهطور شد. این اهمیت ندارد. سرتکاندادناش بیشتر انگار به خاطر امتناع از ازدواج مجدد است.
«چهطور شد ازدواج نکردید؟ مرد باید تاهل داشته باشد!» لحن صدایش انگار حالت شوخی دارد ولی انگار فکرش توی ازدواج است.
من هم خندیدم. میگذارم این مقوله بگذرد. اما او بازمیپرسد: «جواب ندادید...» از لحن صدا، و نحوهء جملاتاش برمیآید که به تیپ و طبقهء من در اصل ایمان زیادی ندارد، ولی بههرحال با من ملاطفت و ایثار میکند.
میگویم: «والله اونکسی که من میخواستم با من ازدواج کند، فکرش توی چیزهای دیگر بود. شاید هنوز توی لیستاش باشم. و اونکسانی هم که میخواستند با من ازدواج کنند.. چه عرض کنم؟»
«شما خودتون لیستی ندارید؟»
«نه .. هه! شما چهطور آقای یزدانی؟ شما مزدوج نیاستید؟»
«نه؛ ولی به مجرد اینکه کارم اینجا تمام شود و به ایران برگردم، باید دستبهکار شوم.»
«میدانم؛ مرد باید مزدوج باشد!»
خندهء سادهلوحانهای تحویلم میدهد.
«کس بهخصوصی را زیر سر ندارید؟» اشارهء بهخصوصی به ثریا ندارم، ولی او میفهمد.
«نه. اگر اشارهء ضمنی شما مربوط به ثریا خانم میشود، باید عرض کنم که من به ایشان تنها بعداز حادثه علاقهمند شدم.»
....
ثریا در اغما / اسماعیل فصیح

فصیح نویسندهء مورد علاقهام نبود. یعنی اینجور نبود که مثلا همهکارهاش را خوانده باشم و پیگیر کار تازهاش. پنجششتا رمان ازش خوانده بودم و یک مجموعهداستان. اما با برخی از نوشتههاش خاطراتی دارم و نثر او را میپسندم؛ استفادهاش از زبان گفتار در نوشتن درعین پرهیز از شکستهنویسی.
به احترام ِ خاطرات ِ «ثریا در اغما» و «عشق و مرگ»، حرفها و رفتار «لیلا»، جملات انگلیسی بیموقع وسط رمانهاش، و نثر فصیح.
روحات شاد اسماعیل.