همهء روز را بازی میکنم با خیالات بسیار و بیراه. در دقیقه، چهلتا وبلاگ ثبت میکنم در سرویسهای مختلف، و جای چهلنفر مینویسم. اینکه جایی بند نباشی، اینکه اصلا کار مهم و جدیای نکنی، و اینکه همیشه از اینشاخه به آنشاخه بپری... اینکه خودت را برداری دوره باُفتی بروی هی به اینخانه و آنخانه، تنها راه برای فرار از اینهمه بدبختی است شاید.
بچه که بودم، خیالبافی میکردم فراوان. هم آنطور که بزرگتر که شدم، خیالات را هم با خودم آوردم و هنوز دارمشان. بهجز اینجا، که زوری نمیخواهد اثبات خیالی نبودناش، همهء زندگیام شده خیالات و خیالات و خیالات.
بعدازظهرها که همه دارند برمیگردند خانه، من تازه دارم میروم سر کار. پشت میز که مینشینم، خیالات شروع میشود: بهخاطر مشکلاتی که در اجلاس اوپک پیش آمده، شرکتی که من مدیر روابط عمومی آن هستم و از شرکتهای تابعهء گروه «شِل» است، ورشکسته شده و من علیالعجاله به پیشنهاد دوستی آمدهام اینجا شدهام مربی و کارشناس و غیرهء کودکان. به هماین سادگی! آنقدر بزرگ خیال میکنم که باورش آسودهتر باشد. اینطوری، زجر مدامی که دارم، سوالهای بسیاری که دارم، و «ایکاش»هام کمرنگ میشوند برای ساعاتی.
در ابتدای نوجوانی، خیال میکردم همسایهمان دختری دارد به نام «زهره»، که دیپلمه است و در خانه نشسته منتظر شوهر، و همهء حواساش با من است شب و روز؛ که من چی میپوشم، چی میخورم، چه میکنم، چهجور راه میروم و ... زندگی شده بود اینکه جوری لباس بپوشم که زهره تحسینام کند، جوری رفتار کنم که یک محله باشد و یک حسین و یک زهرهء تماشاچی ِ مبهوت.
سعی میکردم از همآن دوران دبستان، تا میشد «ساسُون» اضافه کنم به شلوارم. آنوقتها، هرچی شلوار و پیراهنات چین بیشتر داشت، و هرچی «خُمرهای»تر بود، یعنی خوشتیپتر بودی و زهره، تنها خوشپوش ِ محله را دوست میداشت. من و زهره، عاشق و معشوق نبودیم. اما مهم بود که او مرا تحسین کند. از او عشق نمیخواستم؛ تنها تحسین و تحسین و تاثیر و تاثّر. مهم بود که کسی هست که زندگیاش شده فکر کردن به من.
دریغ که زهرهای نبود، همسایهای هم؛ برای خودم قیافه میگرفتم و خودم فکر میکردم بالاخره روزی زهرهای خواهد بود که فکر و ذکرش بشود پسر یازدهسالهای که شلوارش «پلیسه» بود رسما و خُمرهای.
دوست داشتم چندجا جای چندنفر بنویسم. مثلا قدیمها میخواستم وبلاگی بزنم و هرروز، مهمترین خبر را انتخاب کنم و لینک بدهم بهاش، بعد هم در جملهء تکراری، نظرم را بنویسم دربارهاش؛ اینجوری:
«مرگ دستهجمعی هزاران پنگوئن در دریای شمال» بعد زیرش بنویسم: «نگارندهء اینسطور با مرگ دستهجمعی مخالف است».
تکجملهء وبلاگ این بود هرروز: «نگارندهء اینسطور با ... مخالف / موافق است». سر ِ هرماه، یک جمعبندی هم از مخالفتها و موافقتهای نگارندهء آنطور بنویسم با عدد و درصد و غیره. اسم وبلاگ هم این بود: «نظربازیهای نگارندهء اینسطور»
حالا این به چه دردی میخورد؟ نمیدانم. اما اطمینان دارم که اگر صبور باشی، روزی میرسد که عدهای روزشان را «نگارندهء اینسطرها» آغاز میکنند و شاید بعد از یکسال، «عادت» بکنند به کسیکه فقط یا موافق است یا مخالف اتفاقی. کم شدهاند آدمهایی که در یکخط موافق یا مخالف اتفاقی باشند، بیکه دلیل و توضیحی بنویسند. این وضعیت ِ یگانه، گوشهای از تنهایی آدمی است که به تنهاییاش خو کرده. بعد از دوسال، قصد داشتم تعطیلاش کنم، تا همآن چندنفر که عادت کرده بودند، گاهی از خودشان بپرسند: «راستی چی شد نگارندهء آنسطور؟ یعنی سرش رو کردند زیر آب؟ .. ببینی وسط کدوم مخالفت یا موافقت، شهید شد... آه!»
در این دو هفته، وسط کارها و بیحوصلیها، باز یک وبلاگ ساختم توی ذهن، و گاهی چیزکی نوشتم برای آن وبلاگ فرضی. همهاش خیالات و موهومات ابلهانه. نتیجه شد این که در ادامهء این مطلب میبینید.
اسم وبلاگ «حقایق دربارهی مسعود، شوهر اعظم» میشد {البته یک «سلام» داشت به وبلاگهایی با فُرمت ِ اسم فیلمنامهء بیضایی} و با کمی تفاوت در رسم ِ خط اینجا.
حالا وبلاگ فرضی را میگذارم اینجا، که این خیالات هم تمام شود.
{توضیح بیربط: بهجز آن وبلاگ ِ با دلیل، من جای دیگری نمینویسم، مگر در صفحات وُرد یا در خیالات ِ احمقانهام. پس، هروقت چیزی به «شدن» برسد، از ابتدا به نام و نشان خواهد بود از این به بعد}
دربارهی وبلاگ {که گوشهء سمت چپ قرار بود باشد}
هممحلیها «اعظم پنیری» صداش میکردند، ولی برای من همان «اعظم» ِ معمولی بود که از نوزدهسالگی تا چهارسال بعدش که زن مسعود شد، دوستاش داشتم.
اسفند که بیاید، اعظم بیست و هشت ساله میشود.
من از وقتیکه در مغازهی «پارچهفروشی لطیفه» فروشنده بود، او را دوست داشتم تا وقت ازدواجاش. دختر خوب و عفیفی بود.
از وقتی با مسعود ازدواج کرده، مستاجر خانهی رضا بلوری است. مسعود کارمند آموزش و پرورش منطقه دو است. یک بچه هم دارند به اسم سمیرا. خیلی شیرین و دوستداشتنی است. مسعود انصافا پسر خوبی است. یعنی به عنوان یک شوهر، مشکلی ندارد. از اینهاست که هر زن ِ معمولی میتواند مدتها او را به عنوان همسر بپذیرد و با خوب و بدش بسازد. مسعود، حالا شوهر ِ اعظم است که من گاهی دلم برایش تنگ میشود.
من هم در همان خیابانی که اعظم و مسعود و سمیرا زندگی میکنند، زندگی میکنم. شبها میخوابم، روزها ریسپشن آژانسی هستم که سر کوچه است، و تقریبا همیشه حواسم به اعظم و خانوادهاش هست. خیلی به اعظم فکر میکنم و آرزوی خوشبختی برای او دارم.
خدا به همه سلامتی بدهد در کنار خانواده انشاالله.
اینجا مشاهدات خود از اعظم و زندگی مشترکاش با مسعود را بهصورت روزانه خواهم نوشت. پاریوقتها هم از ذوق و از دل خواهم نوشت به زبان شعر و ترانه. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
سوم ماه رجب سال ۱۴۲۹ هجری قمری – محمدحسن. ر (م.شمیم)
هشتم ماه رجب
اعظم را دیدم. از مغازهی خواروبارفروشی چیزهایی خریده بود و یک نایلن مشکی زیر چادرش بود که گاهی میافتاد بیرون. از جلوی آژانس رد شد و رفت. بلند شدم و آرام رفتم دم در به بهانهی سیگار کشیدن. پاییدماش تا برسد به خانهشان. رفت تو. لبخندی زدم و برای سلامتیاش دعا کردم. وقتی داشتم سیگارم را خاموش میکردم، فکر کردم شاید ترک کنم این لعنتی را. مسعود هم سیگار نمیکشد.
هوای برف دارم این ایام.
نهم ماه رجب
تا ساعت هفت عصر، خبری نبود از منزل اعظم. نه مسعود را دیدم از سر کار برگردد، نه اعظم و سمیرا بیرون رفتند. کاش حال همهشان خوب باشد.
پیوست: چراغ اتاقشان ساعت نه و بیست دقیقه روشن شد. یعنی از صبح توی خانه بودهاند؟ چرا اینقدر دیر روشن کردند؟ عجیب است.
نوزدهم ماه رجب
امروز روزه بودم؛ مستحبی گرفته بودم. حواسم را ندادم به اعظم. خدا قبول کند.
بیستم ماه رجب
دیشب سه بیت شعر ِ غزل سرودم. البته موضوع ِ اجتماعی و مخاطب ِ عمومی داشت و برای اعظم نبود. هروقت شعر میسرایم، خیلی انرژیام کم میشود. شعر آدم را واقعا از پا درمیآورد. آنسالها که عاشق اعظم بودم، باز هم مثل الآن سخت بود و طاقتفرسا. دم ظهر، منتظر شدم که وقتی اعظم برای خرید میآید و رد میشود، نگاه کنماش و شعرم را بخوانم. بعد پشیمان شدم. کار درستی نبود.
حال اعظم هم شکر خدا خوب بود انگار. مسعود ساعت هفت به خانه برگشت.
بیست و یکم ماه رجب
مسعود امروز ساعت یازده ظهر برگشت خانه. یک حسی به من گفت که گویا اتفاقی افتاده. نگران شدم. ایکاش اتفاق بدی نیفتاده باشد.
بیست و دوم ماه رجب
اعظم امروز سهنوبت از خانه بیرون زد. یکبار ساعت نه و نیم رفت و ساعت یازده برگشت، یکبار ساعت دوازده رفت و ساعت سه و بیست دقیقه برگشت. یکبار هم حوالی ساعت شش غروب با سمیرا رفتند و ساعت هشت و ربع با مسعود برگشتند سهتایی. مسعود ساکت بود و یک نایلن مشکی دستاش بود. سمیرا هم آویزان اعظم شده بود و خودش را میکشد.
یعنی اتفاقی افتاده؟ کاش اختلافی پیش نیامده باشد. خدا به همهی زوجها زندگی خوب و سرشار از توافق بدهد انشاالله.
بیست و سوم ماه رجب
باران میبارد؛ اینوقت ِ سال و باران؟
کاش دست این بچه چتر بدهند وقتی میرود خرید؛ خیس نشود.
بیست و چهارم ماه رجب
هراسان از خواب میپرم. خواب بدی دیدهام. دفتر چهلبرگ را از کنار تُشک برمیدارم و سه مصرع، بداهه، در آن مینویسم: رخات مصداق آسمان است / سرود خلوت ما عاشقان است / چرا هر دم مرا تنها گذاری؟
اعطم تا عصر بیرون نیامد. عصر سمیرا را دیدم که از پنجره داشت خیابان را تماشا میکرد. مسعود ساعت هفت برگشت از کار.
بیست و پنجم ماه رجب
تب دارم. نمیتوانم تکان بخورم از جام.
بیست و ششم ماه رجب
هنوز در تب میسوزم. چهخبر از اعظم .. ای وای.
بیست و هفتم ماه رجب
خواب میبینم سهراه آذری ایستادهام منتظر اتوبوسهای میدان قیام. یکی از آن دوطبقههای قدیمی میآید و سوار میشوم. میروم طبقهء بالا: مسعود را میبینم که با سمیرا نشستهاند ردیف سوم. پس اعظم کجاست؟
خدایا خواب بندگان ِ صدیق را بیرنگ مکن؛ آمین.
بیست و هشتم ماه رجب
تب قطع نمیشود. من اینجا خیلی تنها هستم.
بیست و نهم ماه رجب
سلانهسلانه خودم را میرسانم دم مغازه. صاحبکارم میگوید امروز را هم استراحت کن. میگویم: «چرا هر دم مرا تنها گذاری؛ / تو که چشمات مکان عاشقان است؟!»
صاحبکارم میگوید باید بروم دکتر. باران نمیبارد اما خیال میکنم که دارد میبارد. خیس میشوم. برمیگردم خانه و از بیخبر از اعظم. میافتم در رختخواب و غمیگن ام.
سیام ماه رجب
قصهی ما شده است حکایت ِ قصهی امیر کبیر؛ همهجا تنهایان جهان ایم. ای خدا مددی کن.
مسعود و اعظم و سمیرا را از پنجره میبینیم که دارند میروند سمت بالای خیابان؛ کجا؟ نمیدانم. خستهام. برمیگردم و در رختخواب میافتم. روز کش آمده انگار، تمامی ندارد.
اول ماه شعبان
{ننوشتم}
دوم ماه شعبان
{ننوشتم. حالم بهتر بود اما چیزی ننوشتم.}
سوم ماه شعبان
خراب .. خراب .. خراب ... امروز، به سال ِ قمری، روز تولدم است؛ سی و چند شعبان را دیدهام اما تو چیز دیگری هستی!
چهارم ماه شعبان
{حالم خوب شده بود. ولی چیزی ننوشتم. اتفاقی هم نیفتاد قابل نوشتن و فکر کردن؛ جز عبور اعظم و مسعود از مقابل پنجره.}
پنجم ماه شعبان
دم ظهر رفتم آژانس. صاحبکارم با طعنه پرسید «شعر عاشقانه واسه نگفتی؟» و همه زدند زیر خنده. بدون هیچ حسی تماشا کردماش و چیزی نگفتم. یعنی شعر تازهای نسراییده بودم. شعر مرا ضعیف میکند. از شعر فراری شدهام.
سمیرا آمده بود که برود مغازه. وقت برگشتن، سیگاربهدست جلوی در آژانس ایستادم و تماشاش کردم. چشماش افتاد به من. خندیدم و خندید. دختر شیرینی است. خدا حفظ کند این سمیرا را.
ششم ماه شعبان
مسعود ساعت یازده برگشت. از پنجرهی اتاق دیدم آمدناش را. ظهر که توی آژانس نشسته بودم، تلفن زنگ زد. مسعود بود. گفت که برای سهراه افسریه یک ماشین میخواهد. جدی رسمی، انگار که هرکدام از مشتریها میتواند باشد، گفتم بهسرعت برایشات ماشین میفرستم و بیایند جلوی در. و خیلی ریزبینانه سوال کردم «ببخشید؛ چند نفر هستید؟» قبل از پایان جملهام، قطع کرده بود. رضا صمدی را فرستادم. خودم هم رفتم جلوی در تماشا. تلفن هر زنگ میخورد. مجبور شدم برگردم. جواب تلفن را دادم و برگشتم جلوی در. ماشین رفته بود. حالا نمیدانم با هم رفتهاند یا فقط مسعود...
{وقتی صمدی برگشت، گفتم چندنفر بودند، گفت «چهار نفر». نفر سوم کی بوده یعنی؟.. لعنت به تلفنی که بیموقع زنگ میخورد}
هفتم ماه شعبان
در آیینه خودم را دیدم: «پیر شدهای آقا.. پیر» یاد مرحوم مادرم افتادم. نشستم جلوی سینک ظرفشویی و قدری گریه کردم. خواستم یکیدو بیت شعر برای مقام مادر بسرایم، دیدم خستهتر از آن ام که به شعر برسم؛ خواهم مُرد با هر مصرعاش. بیخیال شدم و زدم بیرون.
هشتم ماه شعبان
مسعود از بالای خیابان میآید خرامانخرامان. پنداری حال خوبی دارد. خوشحال میشوم. لابد ترفیع گرفته یا مثلا اتفاق خوب دیگری... چهقدر دوست دارم با این آدم برویم میدان کشتارگاه قدم بزنیم. وقتیکه که اعظم را دوست داشتم، دوست داشت برویم کشتارگاه با هم جگر بخوریم. البته هیچوقت حرف نزدیم، ولی من فکر میکنم که اینجوری دوست داشت.
نهم ماه شعبان
«هوا غریبی میکند با من ِ غریب» این جمله را توی دفتر شعری پیدا کردم که وقتی عاشق اعظم بودم، سرودههام را در آن مینوشتم. تاریخ ندارد اما لابد برای یکروز غریب است؛ شاید روزی که توی خیابانمان عروسی بود...
دهم ماه شعبان
دارند خیابان را ریسهکشی میکنند برای جشن ِ نمیدانم چی. ایستادهام جلوی مغازهی آژانس. میشنوم که یکی از رانندهها به دیگری دارد چیزهایی میگوید و هی اسم خانمی را که ساکن فلانجاست تکرار میکند. خون جلوی چشمام را گرفته. حقارت این مردها کی تمام میشود؟ بس کنید این بیآبرویی را.. شما را به خدا بس کنید.
«بیپناه شدهای مرد!» برای خودم میگویم و توی دفترچهی قدیمی مینویسم که یادم باشد. تاریخ هم میزنم.
یازدهم ماه شعبان
خیابان سوت و کور است. خورشید بدجور میتابد به صورت آدمها. بغض دارم از اول صبح. امروز هم در آیینه خودم را دیدم و دقایقی اشک ریختم. آه از تو ای چهارسال عاشقی ِ غریب!
دوازدهم ماه شعبان
باز هم روزه ام. خدایا بپذیر این تشنگیها را، این امساک را. آمین.
سیزدهم ماه شعبان
از دفترچهی قدیمی که در آن شعر مینوشتم، میترسم. شعر مرا ضعیف میکند و تهماندهی انرژی را از جانم میگیرد. «باید از شعر دوری کرد، باید از خیابان دوری کرد، باید از آژانس دوری کرد، و باید به اعظم ِ قدیم نزدیک شد...»
{یادم باشد بعدها این شعر نو را خط بزنم از دفترچه؛ مُعذّب ام}
چهاردهم ماه شعبان ...