تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - اگر پاس‌بانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازی‌ها را، اغلب، خودمان می‌سازیم، و گاهی هم دچارشان می‌شویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.
و حالا این تنها بازی ِ این‌سال‌ها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».
حالا عمر ِ وبلاگ «اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاش‌گویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.
و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نی‌است. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف می‌زدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامه‌اش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود این‌طور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش می‌نویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نی‌است که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سه‌ماه قبل از این‌روزها آن بازی شروع شده بود، و پایان‌اش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید می‌خوانیدش، مهم‌ترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا می‌شد و دارد می‌شود. و مهم‌تر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!

گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم می‌شود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سه‌ماه! اگه!»

نشانه‌ها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آن‌جا عاریه رفته، بس‌یار است. مثلا هم‌این «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشی‌زادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:

اگر پاییز نیاید
اگر پاییز نیاید
چهارشنبه را در شیرقهوه می‌ریزم
...
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر من بود
شاید هرگز صندلی‌ها را شماره نمی‌کردم
صندلی‌ها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی
رودخانه‌ای که در کنار خانهء ما
هرگز آواز نمی‌خواندم
هرگز هیچ‌چیز را
عوض نمی‌کردم

بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشی‌زاده

اگر پاس‌بانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود

دل‌مان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبح‌گاهی خیابان‌های تنگ ِ دی‌روز ِ خودمان

خواهرم می‌نویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمی‌رسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غم‌انگیز است
ما باید به خانه‌هامان برگردیم
و چهره‌های شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آن‌ها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان به‌ترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته می‌نوشد
ما خسته‌ایم .. باید به خانه‌هامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ هم‌سایگان بنشینیم
و فنجان‌های اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد می‌بریم
یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه ‌وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جاده‌های مه‌آلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند
برادران ما در سینا می‌میرند
قبری برای آن‌ها نیست
باغستان‌های درهء نیل را اجاره داده‌اند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاس‌بان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...

*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده

چیزهای زیادی دارد از این‌جا؛ اصلا هم‌این «ویرگول‌نطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن‌ نوشته‌ها هم از نوشته‌های این‌جا گرته‌ای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسم‌الخط»‌اش بشود «رسم‌ ِ خط» و مثل معمول‌اش.
آن وبلاگ در یک‌ماهگی مغشوش بود و نویسنده‌اش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگ‌هایی را که می‌خواند اضافه کرد، و کم‌کم «خواننده/بیننده» از راه می‌رسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یک‌ماه جدی بود، و در پایان سه‌ماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!
یکی‌دوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آن‌جا هم نمی‌آمد. باقی، سِیری سه‌ماه دارد که می‌ماند برای خودش آن‌جا. حقیقت این است: من بیرون از این‌جا، چیز دندان‌گیری ندارم برای گفتن.
چندنفر به‌لطف کامنت گذاشته بودند و بعضی‌ها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آن‌ها که می‌خواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی به‌روز می‌شد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجه‌شان.
من هم یک‌ماه و اندی لینک وبلاگ‌هایی را که معمولا می‌خواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.
و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی می‌نوشت و چی؛ قرار نی‌است دیگر به‌روز شود. گرچه کل بازی از هم‌این «اسم نویسنده» شروع شد.

نوشتن در آن‌جا اما تجربهء خوبی بود. نه این‌که با گذاشتن ِ «ی» به‌جای «ء» عوض بشود همه‌چیز. سخت بود برای کسی از تبار روضه‌خوان‌ها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکی‌دو جمله یا حتی کم‌تر، یک پُست را تمام کند {در این‌جا صدای «کورش ع» در گوش می‌پیچد که دارد چیزهایی می‌گوید و غُر می‌زند}. خدا به آن‌ها که کوتاه‌نویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادت‌مند و بلند دهد.

و البته در خیلی از آن نوشته‌ها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکی‌دوتا نوشتهء آن‌جا ردگم‌کنی است و بعضی کلمات مال من نی‌است.
من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهم‌آلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصه‌هاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس!

فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو می‌آورد. بعد، خودش تاب نمی‌آورد و می‌گفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»
و اما حالا؛ تو رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده می‌باشم اکنون!
پس لطفا برو این بسته را باز کن ببین برات چی‌ها نوشتم ... با علاقهء بس‌یااااااااااااااااااااااااار!

 

# این؛ هم‌این # 88/04/17 حسین نوروزی |