- دستات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.
- کسب که نه؛ کار میکنم.
- ... اومدی ما رو بیقرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دلمون هم به چاه ... ترک ِ کسبوُکار کردیم، یار هم که نداریم از بیدلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...
- یار پیدا میشه در عالم، دیار نه!
از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفتوگوی میان رضا تفنگچی و ابوالفتح ِ صحّاف
قدر ِ شهرهامان را نمیدانیم؛ صبح از خواب برمیخیزیم، میبینیم که دیگر آن شهری نیاست که روزگاری دوستاش داشتیم.
شهر، با آدمهاش شهر است؛ شهر ِ بییکنفر، یعنی خیابانهای بینظمی که ساخته میشوند برای خودشان و یکروز این اسم را دارند، یکروز اسم دیگری.
دوسال قبل، هماینجا چیزکی نوشته بودم؛ این تکهاش را امروز بدجوری هستم:
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمیرود، عشوهای در راه رفتناش نیست، به بوقهای پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفهجویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هماین عزیز من.
نشانههای بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق میشوی.
با هومن بودیم. دو تا نرهخر، رسیدند به دوتا دافی. نرهخرها، یکیشان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر میخوام خانم، کافیشاپ اینورها کجا است؟» دافیها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش میکنیم.. هماین روبهرو!» نرهخر دومی هم با لبخند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت میکنیم!» کارد میزدی خونشان درنمیآمد دافیها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیاست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم میزند.
شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط هماین.
بله؛ قدر ِ شهرها را نمیدانیم؛ صبح پا میشویم میبینیم رفتهایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدمهاش، واقعا جای دلگیری است، زندانی به بزرگی نیمهشبهایی که سیگار تمام کردهای.
یکجای «هزاردستان»، داشرضا به ابوالفتح میگوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمهاش میکنیم.
حالا فعلا این تصنیف دایم است برای ما، و اینجا هم هی بهروز میشود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...
وقت معرفی یک وبلاگ است کمکم؛ خیلی زود، امشب فرداشب شاید.
شب ِ تهران ِ باد و خاک.