۱
شاعران آزادی تمام نمیشوند
تو را قیچی میکنند
و کسی
پیش از چاپ
از تو لذت میبرد
چیزیکه دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نیاستی ...
۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
بهشوق تو سوت میکشید ...
هنوز
اینهمه سربهراه نبودی ای معصوم!
وقتیکه دیدم عاشقات شدهام
روبهراه نبودی اینقدر
و چشمهات هنوز
- وقتیکه مینوشتم –
دختری بود که همه میخواستند، همه
۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند
۴
مثل زاییدن است
اینکه درد میکشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوستات دارم
این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سهسال است هی مُثله میشود، هی مُثله میشود، هی! و من، که تو را دوست میدارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم میکنم به تو، وقتیکه داری به این ترانهء خوب ستار دل میدهی؛ برای تو.
آنها چه میدانند از «شرایط تلخ» آدمهای یک شعر؟