عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدینشاه قاجار. اصل و نسباش هم میرسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سهماه و اندی قبل از ترور ناصرالدینشاه، تقریبا بیشتر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمیدانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه میگذرد یا نه؛ اما عباسعلی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس میکرده که باید برای شاه بنویسد:«دیشب فیالجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباسعلی».
عباسعلی، که نام کوچک خود را بهجای امضا میگذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر مینوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آنحوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی میداده از رفتوآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آندیگری، تجاوز آدمهای این ده به زمین آدمهای آنیکی، و اینکه دارد باران میبارد یا برف. پیرمرد، فکر میکرده لابد برای شاه مهم است بداند که دیروز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچکترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدینشاه مخابره میکرده است. حواس عباسعلی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دیروز هوا انقلاب دارد».
عباسعلی، اتفاقات معمولی را گزارش میداده و از لحن تکتک تلگرافهاش برمیآید که اطمینان داشته شاه، موبهمو خوانندهء گزارشهای او است. از هماینرو، پای تمام تلگرافها نام خودش را مینوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم میگذشت، مثل پنجشنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه مینوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباسعلی». و دوشنبه چهاردهم جمادیالاولی همآن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شبها جزئی یخ میبندد. تازه قابل عرض اتفاق نهافتاده است – عباسعلی».
یکروزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچکاش پای تلگراف، فقط مینوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در اینروزها، یقین که عباسعلی، حتی دلی نداشته برای گزارش آبوهوا؛ روزهای بیحوصله بودن حتی برای شاه. عباسعلی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباسعلی، اگر گوسفندان آن روستا زمینهای این روستا را نچریده باشند، و اگر آدمهای حیدرخان امیرتومان از قریهء درهباغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد امروز.
و تمام این نوشتهها را، از وضعیت آبوهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباسعلی نه برای معشوقاش، که برای شخص شاه مینوشته است. مهم نیاست شاه میخوانده یا نه؛ عباسعلی مینوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یکروز بهدلیلی تلگرافی از عباسعلی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباسعلی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمیکرده، بیشتر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آبوهوا، مینوشته برای او.
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگرافها فهمیدم. و فهمیدم که تلگرافها، بهانهای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *
و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دلتنگیها و غصهها و ترسهات مینویسی و منتشرشان نمیکنی. میدانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشتهای:
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سهشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنجشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: ...
مدتها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، بهاش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدتها است خبر دارم تو مینویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدامروز، بُلد مینویسی و کدامروز نازکتر و کدامروز مینویسی و ذخیره نمیکنی. و من میدانم چرا بعضیروزها، چیزی ننوشتهای، و باور میکنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لبتشنگی و حکایت.
عباسعلی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشتهها را ایمیل کن. من «آبوهوا»ی آنجا را خبر دارم ازش؛ از «حالوهوا»است که بیخبرم گاهی.
این فایلهای وُرد، دونفر را عذاب میدهند: کسی که مینویسد و منتشر نمیکند، کسی که میداند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آبوهوای روزگار ات، استعداد چهقدر باران را دارد دختر مهربان.
پنجشنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
امروز، بهشدت پنجشنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعههای موسیقی؛ پنجشنبهتر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نیاست به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.
پی:
* تمامی تلگرافهای «عباسعلی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارشهای تلگرافی آخرین سالهای عصر ناصرالدینشاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ بهشکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دستدومفروشیهای انقلاب یافت شود. ندیدهام تجدید چاپ احتمالیاش را.