یکجایی هست در استان مرکزی به نام «داوودآباد» که مردماش مینویسند اش «داودآباد». جای کوچکی باید باشد با امکانات محدود و مشکلاتی که لابد واضح است.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در این شهر یک مرکز فرهنگیهنری دارد؛ یک کتابخانه. در این مرکز، کلاسهای مختلفی برای بچهها برگزار میشود و دورههای آموزشی و کارگاهی و غیره هم دارند، مثل تمام مراکز دیگر. و خب لابد این مرکز کانون، اعضایی هم دارد؛ دختران و پسرانی که مثل هر کودک و نوجوانی در سراسر دنیا، آروزها و «ایکاش»هایی دارند.
قبل از عید بود که مربی ادبی این مرکز، نوشتههایی فرستاده بود برای بررسی و احتمالا انتشار در روزنامه. نوشتههایی که آنزمان وسط اخبار و مقالات بسیار، گم شدند. بعد از عید، اتفاقی بهشان برخوردم و .. واقعا حیف بود اگر یادم میرفت و منتشر نمیشدند.
من، بنابه شغل و علاقهام در این یازدهسال، نوشتههای بسیاری از بچهها خواندهام، آرزوهاشان را شنیدهام، و خب، هر روز و هر هفته چیزهایی نوشتهام «درباره» و «برای»شان.
آخرینروز اسفند بود که از سر ِ عادت و رسم، یادداشت کوتاهی نوشتم برای آخرینصفحهء روزنامه در سال قبل. یک خط آن را اما صادقانه و باافتخار نوشتم:«خدایا؛ ممنون تو ایم که یکسال دیگر، میهمان خندههای سادهء این بچهها بودیم. آرزو میکنیم سال تازه، سال صلح، خندههای از ته دل، و سال ِ شادی کودکان باشد؛ در ایران و هرکجای جهان که کودکی هست».
خواندن این نوشتهها، که در ادامه میآید، دلیل سادهای است برای این افتخار، و ذوقی که کار کردن با/برای بچهها دارد.
این نوشتهها را فکر میکنم در یک نشست گروهی، یا مثلا بهدرخواست مربی ادبیشان در زمانی مشخص نوشتهاند. شباهتهایی دارند و همآهنگیهایی. اما یک نکتهء مهم دارند این نوشتهها که دوستداشتنیشان کرده است: مراکزی مثل کانون پرورش فکری، و کارگاهها و کلاسهای بیرون از دایرهء خشک و استعدادکُش ِ آموزش و پرورش، با تمام اعمال سلیقهها و اما و اگرها، هنوز هم آیینهای هستند برای نشاندادن ِ آروزها، خواستهها و دلتنگیهای سادهء کودکان. این نوشتهها را میشود آنالیز، و بخشهای «رسمی»شان را حذف کرد، بعد رسید به پلی که میرود تا آرزوهای بخشی از کودکان این سرزمین؛ بیکه دستی مغشوششان کرده باشد.
دیگر اینکه: اگر از «آخی»ها و «نازی»ها بگذریم، از دل ِ هماین نوشتهها میشود به چیزی رسید که اسماش «زندگی» است؛ زندگی، بهمثابه یک اجبار و لذت ِ توامان، که با تلخیها و سادگیهایی در جریان است. برای من، این سطرها خیلی سخت است:«من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباببازیهای قشنگ و یک موبایل داشته باشم. من دوست دارم که همه بچههای ایرانزمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچههای دیگر نشوند و مخارج خانههایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.»
و توضیح آخر: این بچهها، همه اهالی یک شهر هستند. نام فامیل اغلبشان هم «داودآبادی» است و تکرارها، از اینرو است. (بسآمد ِ نامهای کوچک تکراری هم در بچههای این شهر بسیار است).
در نوشتهها، دست نبردهام. با توجه به شناختی که از نوشتههای عموم بچهها دارم، حس نمیکنم که مربیشان هم چندآن تغییری در متنها داده باشد. رسمالخط هم همآن رسمالخط روزنامه است.
ایکاشهای زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک داشتم که میتوانستم با او حرف بزنم و هرچه توی دلم دارم به او بگویم. اگر من چنین عروسکی داشتم روزی یک بار برای او لباس میخریدم و برایش میپوشاندم. اگر من آن عروسک جادویی را داشتم برای او یک خانه کوچک میساختم و به او غذا میدادم. بعد با او بازی میکردم و هرکجا میرفتم آن را با خودم میبردم.
ایکاشهای صدیقه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آنوقت مداد جادویی کمک میکرد تا املایم را بیست میگرفتم و به مامان و بابایم سواد یاد میدادم و کودکترها را سواد یاد میدادم. آنها از من تشکر میکردند و من با آنها دوست میشدم. آنها هم خیلی مرا دوست میداشتند.
ایکاشهای حدیثه مفتح، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم. آنوقت هرچی آرزو داشتم برایم برآورده میکرد. با من بازی میکرد. با هم خالهبازی میکردیم. شبها بغل من میخوابید. هروقت با مامان به جایی میرفتیم، با عروسکم میرفتیم.
ایکاشهای عطیه داودآبادی
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت برای آن گل سر بزرگ میخریدم و به موهای او میزدم و هروقت که میخواستم به مغازه بروم عروسکم را میفرستادم و هروقت که سرما میخوردم و نمیتوانستم به مدرسه بروم، عروسکم را میفرستادم تا اجازه مرا بگیرد. هروقت که به حمام میرفتم، عروسکم را با خودم میبردم یک کیسه دست او میکردم و به او میگفتم خودت را چرک کن. وقتی میخواستم سرم را بشورم به او میگفتم خودت سرت را بشور تا بلد شوی. بعد تنهایی او را به حمام میفرستادم؛ چون دیگر بزرگ شده بود. وقتی به سن تکلیف میرسید، نماز خواندن را هم به او نشان میدادم.
ایکاشهای زهرا داودآبادی، کلاس پنجم
من خواهر ندارم؛ بله درست است! یکی یکدانه هستم. اگر عروسک جادویی داشتم با من حرف میزد. درد دلهایم را با او میکردم. ولی اگر به پدر و مادرم بگویم آنها میگویند "دیوانه شدهای، مگر عروسک هم حرف میزند". و یک بدی دیگر هم که دارد این است که هر کس که خانه ما بیاید باید آن را قایم کنم تا کسی آن را نبیند و به من نگوید دیوانه. چیزهای خوب دیگر هم دارد اگر درساش خوب باشد به من کمک میکند. واقعا که خواهر عروسکی جالب است!
ولی اگر با هم دعوا کنیم پدر و مادرم از دستم شاکی میشوند. با هم به حمام میرویم، ولی میترسم وقتی شامپو بزنم تمام موهایش یکی یکی بریزد؛ آنوقت میشود عروسک کچل.
با عروسکم بازی میکردم و به او میگفتم که برایم خوراکی تهیه کند. کاش عروسک جادویی واقعا وجود داشت.
ایکاشهای زهرا داودآبادی فراهانی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت همیشه من یک همبازی داشتم و در راه مدرسه تنها نبودم. او با من حرف میزد و من هم با او حرف میزدم. اگر هم جادو میکرد، من به او میگفتم: "تو به من یک میز بده که من بتوانم روی آن مشقهایم را بنویسم و یک اتاق قشنگ و زیبا به من بده و یک تختخواب نرم و راحت".
ایکاشهای فرشته داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک برادر داشتم و وقتی که تنها بودم او میآمد و با من حرف میزد. با هم بازی میکردیم. مشقهایش را با من مینوشت و من او را خیلی دوست میداشتم و قدر او را میدانستم.
ایکاشهای زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آنوقت میتوانستم چیزهایی بکشم که با آن به مردم بیسرپرست کمک کنم. مثلا میتوانستم با آن غذا بکشم و به مردم کشورم هدیه کنم که آنها مرا دعا کنند. من میتوانم چیزهای زیادی بکشم مثل لباس، کیف، کفش و آنها را به بیسرپرستان هدیه بدهم و دعاهای آنها برای پدر و مادرم باشد. این بود حرف دلم.
ایکاشهای فاطمه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که اسم او را "شیرین" میگذاشتم. با او حرف میزدم و بازی میکردم. به او میگفتم که "با هم به پارک برویم، تاببازی کنیم، سرسره بازی کنیم، الک دولک بازی کنیم، چرخ و فلک بازی کنیم" و به کتابخانه آقای داودی برویم کتاب بخوانیم.
دوست داشتم او {بتواند} راه برود تا خودش سوار وسایل بازی شود و من هر چیزی که دوست داشت برایش میخریدم.
ایکاشهای عاطفه داودآبادی
میخواهم فقط حرفهای خودم را بزنم. من آرزو دارم که همه دستشان به دهانشان برسد و التماس هیچکس را نکنند.
من فقط و فقط به پدر و مادرم این را میگویم که بین من و داداشم فرق نگذارند که یک وقت خدایی نکرده خدایی نکرده بخواهند مدیون ما باشند.
من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباببازیهای قشنگ و یک موبایل داشته باشم.
من دوست دارم که همه بچههای ایرانزمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچههای دیگر نشوند و مخارج خانههایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.
ایکاشهای الهام داودآبادی
من دوست داشتم از بچگی یک عروسک جادویی داشتم که با من حرفهای خیلی خوب میزد. به من میگفت:"الهام! من تو را دوست دارم و از تو ممنونم که من را خریدی". از خدا هم ممنونم که به من پدر و مادر داد.
ایکاشهای عاطفه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت آن را توی یک کمد میگذاشتم و هوای آن را میگرفتم و آن را دوست داشتم. هر شعری که دوست داشتم برایم میخواند و هر شکلی که میخواستم میشد؛ مثلا خرس عروسکی میشد و اردک عروسکی و خیلی چیزها.
ایکاشهای طاهره داودآبادی
سلام من طاهره هستم. من از پدرم میخواهم که برایم فوتبال دستی بگیرد و دفتر خاطرات، اما برایم نمیگیرد. من به مادرم میگویم که برایم خرس شاسخین و النگو بگیرد، اما نمیگیرد. من آرزو دارم که توی خانه کار نکنم، اما باید کار کنم. همیشه باید "این کار" و "آن کار" را انجام دهم. آبجی بزرگتر از من به من حسودی میکند و میگوید که تو باید کارها را انجام دهی.
من دلم میخواهد توی عروسیها مادرم برایم لباس عروس بگیرد و تنم کنم.
من آرزو دارم که رانندگی یاد بگیرم و موبایل داشته باشم. لباسهای قشنگ داشته باشم. دوست دارم که ثروتمند باشم و آرزو دارم که بابا و مامان سلامت باشند.
ایکاشهای حدیثه داودآبادی، کلاس پنجم
اگر من یک مداد جادویی داشتم با آن همه درس و مشقهایم را مینوشتم؛ با من حرف میزد، خیلی خوب میشد. من دیگر تنها نبودم. یک دوست خوب و مهربان داشتم که هرروز و هرشب پیش من بود و حتی پیش من میخوابید. مشقهای من را مینوشت و دیگر دست من درد نمیگرفت و من هرشب با دستدرد نمیخوابیدم. اگر من یک مداد جادویی داشتم به بقیه دوستانم میدادم فقط به یک شرط که آن را خراب نکنند.
اگر مداد جادویی داشتم آن را با هیچ چیزی عوض نمیکردم، حتی اگر صدها مداد به من میدادند. اگر مدادجادویی داشتم از خوشحالی غش میکردم تا کارم به بیمارستان بکشد.
اگر مداد جادویی را بخواهی بتراشی خیلی بد میشود، چون تمام میشود. اگر نمیخواستی مداد را بتراشی و با یک دست زدن مینوشت، خیلی عالی میشد. اگر مداد جادویی داشتم پوست آن را نمیکندم تا کثیف نشود و تمیز بماند.
ایکاشهای فاطمه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که حرف میزد. با همه دوستانم دوست بود و من اگر خسته میشدم، برایم قصه میگفت. جوُک تعریف میکرد، با من بازی میکرد؛ بازی یادم میداد.
ایکاشهای افسانه دالوند، کلاس پنجم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت نمیخواستم با عروسکهای بیجان بازی کنم. چون وقتی که غذا به او میدهم، نمیخورد و به من نگاه نمیکند. هزار چیز دیگر هم هست. اما من عروسک جادویی {ای را} دوست دارم که نگاه کند به دنیای دور و برش. غذایی بخورد که روی پیشبندش بریزد مثل ماستی که روی پیشبندش بریزد، که ما از این حادثه حالمان به هم میخورد. یا خورشتی که در قاشق است و توانایی گرفتن قاشق را ندارد و به روی پیشبند بریزد.
یک چیز دیگر هست که اصلا دلم نمیخواهد عروسک جادویی داشته باشم و آن این است که باید پوشکاش را عوض کنم و شبها از خواب خوبمان بیدار شوم.
اما از لحاظ دیگر هم خوب است که میشود با او درددل کرد که همراز و همدل ما باشد. میدانم که بیشتر شما آرزوی من را دارید. اصلا دلم نمیخواهد آنوقت از خواب بیدار شوم، {یعنی} عروسکم مرا بیدار کند، چون {خودش را} کثیف کرده است. باورتان نمیشود اینهمه خواب را که دیدم واقعیت داشت: غذا میخورد، روی پیشبندش میریخت، شبها من را از خواب بیدار میکرد و از خواب بیدار میشدم میدیدم عروسکم سر جایش خوابیده و خدا را صد مرتبه شکر میکردم.