تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - پرّه‌ها، قلّاب‌ها، سنجاق‌های قفلی

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

* این را تنها به نیت ِ مش‌حسن نوشتم؛ از سر دل‌تنگی و ایجاز

سال‌ها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آن‌سال‌ها، تمام دوچرخه‌ها «پَرّه» داشتند. آن‌سال‌ها گذشت و «اتومبیل»، وسیله‌ای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّه‌هامان را هم.
از ما، تا مادرم را به‌یاد دارم که «قلّاب‌بافی» می‌کرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، به‌یاد دارم که «میل‌بافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مش‌حسن؛ باور می‌کنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میل‌بافتنی دارند هرز بزرگ می‌شوند، و ماشین‌های بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفته‌اند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمی‌بارید. خانواده‌های سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشه‌های مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظ‌شان می‌کردند. اراده می‌کردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء به‌دردبخور پیدا می‌شد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشی‌های حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قله‌ء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیک‌تر فاصله‌ای از تو، می‌شد بوی جان‌ا‌فزاش را شنید و به‌ میهمانی‌اش رفت. دریغ که رنگ‌ها هم خودشان را باخته‌اند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مش‌حسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بی‌حدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمی‌داشت و سنجاق و زلف‌های بافته آزاد می‌شد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانه‌ای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کم‌ترین و ابتدایی‌ترین ادوات و وسایل زیست، سرخوش‌آنه‌ترین بزم‌ها را تدارک می‌دید. و نزد ِ یار و دل‌دار، «آتش»ی فراهم می‌کرد که تا هفت‌تا هم‌سایه خبردار می‌شدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و به‌نشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، می‌نشیند رو به صفحهء ال‌جی، و به‌ دیدهء جان درمی‌یابد که معانی، همه عوض شده‌اند: شیشه، آن شیشه نی‌است. و هیچ رنگی، هم‌آن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نی‌است. چراکه، دوچرخه‌ای نمانده است در جهان، که بشود پَرّه‌هاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میل‌بافتنی‌هاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آش‌پزخانه هم شده‌اند صداخفه‌کن ِ روح و جان؛ هم‌سایه چه می‌داند که خانهء فلانی چه‌خبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخه‌نبات، شیرین ِ خواستنی‌است. جای بدی فرود آمده‌ایم مش‌حسن.
این‌روزها می‌نشیند روبه‌روی مانیتور، می‌بیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع می‌شود، و عشّاق را می‌بویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتی‌های بزرگ را به غارت می‌برند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را می‌کُشد. و می‌بیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشسته‌اند جای قدیمی‌ها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چای‌خالی می‌نوشیم ما.
دود برای جسم جوان نی‌است؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده می‌شود، آن‌‌اندازه سیگار می‌کشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نی‌است!

این شعر را که یادت هست مش‌حسن؟

قورباغه‌های کودکی از عذاب ِ الیم مُرده‌اند با سنگ‌های خدای بزرگ
عجیب نی‌است اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمی‌گردد
راه‌های شوسه قدر ِ دریا می‌فهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنی‌است که زیبا بود
پوست شب را کشیده‌اند تا صورتی که زنی داشت
و آب‌ها
آب‌های دور

تخت‌خواب را به آغوش می‌کشم
شاه برمی‌گردد
و تهران، هم‌آنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ

از خواب‌های شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!

زن‌های سرخ ِ جنگی در تو آویخته‌اند جوانی‌شان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابان‌ها عشق‌های بس‌یار
این شهر لعنتی ...

آری مش‌حسن. سابق‌براین، مردم درد و درمان‌شان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمی‌دهند به‌شان، بل‌کم آن «پیک‌موتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسب‌وکار حلال خودشان را داشته باشند، و دل‌شان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی می‌چسبد.
و این‌گونه است که کسی هم پاسخ‌گو نی‌است. ای بی‌داد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر می‌شویم مش‌حسن. تو سلامت باشی.


مش‌حسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دل‌ات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزم‌های سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.

-------

لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.

 

# این؛ هم‌این # 88/01/28 حسین نوروزی |