تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - آن مرد در باران رفت

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

بخش ِ بزرگ‌وار ِ کودکی‌ام، دی‌روز زیر باران بهاری مُرد؛ دی‌روز آن قسمت از گذشته که هنوز هم شیرین بود، پرنده شد، و با این‌که خیلی چاق و تپل بود، پرید و رفت. و «ضربه»، دقیقا یعنی هم‌این.
من، بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز را در دورترین بیمارستان تهران به سردخانه سپردم، رسید گرفتم، جای یکی دیگر امضا کردم که کالبدشکافی / سلاخی نشود، و باران جوری می‌بارید که وقتی آدم‌های معمولی ِ خیلی خوب می‌روند، می‌بارد: وحشی و ناموزون.
و آدم ِ بزرگ این بیست و چند سال زندگی‌ام هم رفت (این‌جا، جای این آدمک‌های یاهو خیلی خالی‌است.. خدا شاهد است خیلی خالی است). و من به‌شکل عجیبی بعد از سال‌ها، واقعا «کسی را از دست دادم».
خیلی سخت شده نوشتن این که: من واقعا ضربه خوردم، ما ضربه خوردیم، و یک‌جوری که کسی نفهمد، شکستیم و از در و دیوار خانه‌مان حالا می‌شود فهمید که یک‌نفر از ما رفته است. باران هم که بهار است و عین چی می‌بارد.
این باران ناموزون، بوی ِ خود ِ خود ِ مرگ را می‌دهد؛ هم‌این است که سیزده‌نفر از نزدیکان‌ام (عمه، دایی، پسرخاله، دخترخاله و...) در بهار، و یازده‌تاشان در فروردین رفته‌اند در این چندسال.

این چندروز، همه‌اش شعر خواندم برای خودم، و با خودم.

مرگ
همه‌چیز «قدیمی» برگزار شد. واقعا قدیمی. خیلی قدیمی و خوب. باشکوه بود؛ آن‌جور که لابد خودش هم دوست داشت. آن‌جور که حتی در محلهء کودکی‌ام هم سال‌ها می‌شد که کسی این‌شکلی‌اش را ندیده بود: قدیمی و باشکوه، و محترم.
ما دوباره شده بودیم «ما». و دوباره بعد از پانزده سال، خرمان می‌رفت. و دوباره همه‌چیز و همه‌جا به فرمان و خواست ما بود؛ همه‌چیز، الا مرگ. کلانتری، بیمارستان، آمبولانس حمل جنازه، غسال‌خانه، خیابان دوازده‌متری، حتی کرکره‌ها هم به احترام ما رفتار می‌کردند.
جنازه را آوردیم اول خیابان ِ قدیمی‌مان، هم‌آن‌طور که دوست داشتیم. به آمبولانس فرمان دادیم که «ما می‌خواهیم عزیزمان را یک‌ساعت روی دست‌ها بگردانیم؛ که این آخرین گردش دسته‌جمعی ما است». بعد، همهء کاسب‌های محله اول وقت مغازه‌هاشان را باز کردند، آب و جارو کردند، ایستادند جلوی در. عزیزمان را گرفتیم روی دست‌هامان، و همه می‌دانستند و همه می‌فهمیدند که «ما» باز هم زیاد شده‌ایم و شده‌ایم هم‌آن جمع قدیمی. جمعی که حالا یکی‌شان نفس نمی‌کشید و داشت برای آخرین‌بار محله‌اش را مرور می‌کرد.
باشکوه بود. عین توی فیلم‌های خیلی قدیمی: عزیزمان رو دست‌ها داشت محله را می‌آمد پایین، بعد کاسب‌ها، تمام‌شان، کرکره‌ها را به حرمت مردی که دیگر نفس نمی‌کشید، یکی‌یکی پایین کشیدند. همه‌شان! یعنی خیال کن خیابانی را، در محله‌ای قدیمی، که پُر از مغازه باشد، و همه‌شان به حرمت مردی که بزرگ بود و بزرگ‌وار، مردی که تُپُل بود و دوست‌داشتنی، کرکره‌هاشان را با حرکت جسم بی‌جانی روی دست‌ها پایین می‌دادند. و کی‌است که بفهمد این عظمت را؟ این‌ها، قدیمی است و شکوه‌ این نما، فقط برای کسی ملموس است که پشت جنازه راه افتاده باشد از تک‌تک مغازه‌داران حلالیت بطلبد و تشکر کند؛ خواهش کند که «ممنون. شما سلامت باشید. به کسب و کار برسید.. ممنون دوستان.. ممنون». و من، بعد از سال‌ها، خیلی خوب می‌فهمم این حس را.
همهء محله را گشتیم. مسجد را شلوغ کردیم. خیابان‌های اطراف را بستیم. واقعا، ما، بعد از سال‌ها، بدون این‌که بخواهیم شورش کنیم، خیابان‌ها را بستیم از سمتی که دوست داشتیم. به ماشین‌ها گفتیم «بسته است تا معلوم نی‌است کی! بروید از خیابان دیگری برگردید، شاید باز بود». و شاید برای آخرین‌بار شکوه یک خداحافظی را دیدیدم و نشان‌ مردمانی دادیم که داشت از یادشان می‌رفت آدم‌هایی هستند که هنوز هم می‌توانند بلندمرتبه و باشکوه بمیرند؛ بی‌‌که وزیر و وکیلی باشند.
و خب، نوشتن ِ این‌ که: گاهی نفس کشیدن هم سخت می‌شود، و بعضی از رفتن‌ها یعنی دقیقا ضربه، خیلی سخت شده است حالا؛ مثل خود ِ نفس کشیدن. (و لعنت خدا به آدمک‌های یاهو.. اگر بودند چه می‌شد...)
بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز، دی‌روز در باران‌های بی‌نظم بهاری، یک محله را با پنجاه کوچهء بزرگ، گشت، و بعد روی دست‌های بس‌یار، هم‌آن‌جور که وصیت کرده بود، میهمان همیشهء محله‌مان شد. دوست نداشت برود بهشت‌ زهرا، و نرفت.
محله‌های کودکی، همیشه جایی دارند برای تکمیل شکوه یک آدم. مثلا امام‌زاده‌ای که متولیان‌اش به‌پاس بخشی از تاریخ آن محله، جایی را می‌دهند برای آرام گرفتن ابدی.
و ما، عین توی فیلم‌ها، رفتیم امام‌زاده، برادر ِ پدرم را گذاشتیم‌اش وسط یک چاله، روش خاک ریختیم، گریه کردیم، و من حتی وسط سیگار و اشک، به عابرانی که مات ِ جمعیت بودند، گفتم:«حروم‌زاده‌های بی‌معرفت! بپرید وسط بابا... داریم غصه می‌خوریم؛ شریک ما باشید رفقا!» و پدرم که حالا دیگر نه برادری دارد نه خواهری و نه کس و کاری نزدیک، برای اولین‌بار به من گفت:«سیگار داری داداش؟» و عین بچه‌ها شده بود: خسته، بی‌پناه، مغموم، و بعد از بهار سال ۶۴، دوباره سیگار می‌کشید.
هم‌این‌قدر ساده و معمولی، با اولین کام سیگار من و پدرم، عموی مهربان، برادر و باجناق پدر، شریک خانه‌ای که همگی دو دهه در آن با هم زندگی کردیم، رفت زیر خاک، و مردی که داشت روش خاک می‌ریخت، گفت:«می‌خوای نریزم، تماشا کنی؟». گفتم:«من از مُرده می‌ترسم سید. بریز بگذار صفا کنه». من از مُرده‌ها، وقتی که فقط یک «نعش» می‌شوند، می‌ترسم. این‌را به پدرم هم نگفتم.

محلهء کودکی را دیگر دوست ندارم؛ به یکی، که می‌گفت «چرخیده و افتاده این‌جا»، یکی که نمی‌شناختم‌اش، بی‌هوا گفتم:«مغازه‌ات رو جمع کن از این‌جا برو.. این‌جا غربت‌ اه». گفت:«می‌دونم.. جمع می‌کنم توی این‌روزا و می‌رم». خشک‌شویی داشت.

مرگ
نفهمیدم از چی بود که با بیل ِ آخر ِ سید، زمزمه می‌کردم:
شادی نماند وُ شور نماند وُ هوس نماند
سهل است اين سخن؛ كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فريادرس رسد
فرياد را چه سود، چو فريادرس نماند
كو..  كو.. كجا است قُمری ِ مست ِ سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پَر، اندر قفس نماند
امید دربه‌در شد وُ از کاروان شوق
جز ناله‌ای ضعیف ز مسکین‌جَرَس نماند
طوفانی از غبار بماند وُ .. سوار رفت
بس برگ وُ ساز ِ بي‌هُده ماند و فَرَس نماند
رفتند وُ رفت هرچه فریب و دروغ بود
تا مرگ ـ اين حقيقت ِ بی‌چاره ـ بس نماند ...
«مهدی اخوان ثالث»

و پدرم را می‌دیدم که انگار بلد نبود درست کام بگیرد. یعنی یادش رفته است؟

مرگ
و مَرد، خیلی قبل‌تر از این مُرده بود. مثلا یک‌بار در سال ۶۳، رفته بود جنگ. شده بود رانندهء آمبولانس. پنجاه کیلومتر در خاک عراق بوده‌اند. شش تا زخمی را گذاشته در ماشین که برگرداندشان عقب. بعد خمپاره آمده و همه‌چیز را بُرده روی هوا و همه شهید شده‌اند.
- خب؟ بعد تو هم مُردی؟
- همه مُردند!
- تو؟ تو چی؟
- همه مُردند عموجون.
- تو چی عمو؟ تو هم شهید شدی؟
- ... خلاصه جنگ، خیلی سخت بود عمو. پاشو برو برای عمو یه لیوان آب بی‌آر ...
یک‌بار در عملیات والفجر، یک‌بار در عملیات کرکوک، و بس‌یار بارها که بی‌صدا مُرده بود. اصلا ما عاشق این بودیم که بنشینیم دور هم، و باور کنیم که آدم می‌تواند توی آمبولانس در جبهه بمیرد و باز هم زنده باشد. عین آب خوردن، دروغ‌های شاخ‌دار می‌گفت. و آن‌قدر شیرین دروغ می‌گفت، که خاطرات‌مان را پُر کرد از دروغ‌هایی که به کسی آسیب نمی‌زد، و فقط به‌شان می‌خندیدیم، و مجسم‌شان می‌کردیم، و این، تنها بازی آن‌روزهای ما بود.
جمع ِ ما، بعد از چند دهه، دی‌روز از هم پاشید برای همیشه؛ این را مادرم گفت، و جوری گریه کرد که اطمینان دارم دقیق‌ترین گزارش این‌روزهای ما باید هم‌این باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که مثلا پارچه‌نویس‌هایی که تسلیت می‌نویسند، «نیم‌فاصله» را رعایت نمی‌کنند، و من وسط گریه و سیگار و پدرم که عین بچه‌ها شده است، حرص می‌خورم که ما «پدر ِ گرامیمان» را از دست نداده‌ایم، و کسی که جای خودش را به خاطرهء خودش سپرد و رفت «پدر گرامی‌مان» بود. این تسلیت‌ها سال‌ها است «سر ِ هم نویسی» را در رگ وُ پی ِ مردم فرو کرده‌اند؛ یعنی که همه به هم نزدیک ایم.

خب، بین ما حالا «فاصله» افتاده است. مهم، این است.

مرگ
دوست داشت روی پاهاش راه برویم. عادت قدیمی، که به‌اش می‌گفتیم «لگد کردن». بعد بابت هر صدتا پایی که می‌زدیم، پنج تومان می‌گرفتیم ازش. کاسبی را این‌جور یاد گرفتیم. کارگری می‌کردیم روی پاهای عمو. خلق سمت‌کش ِ پاهای تُپل‌اش بودیم یک‌عمر. گاهی هم برای خودمان سختی ِ کار می‌نوشتیم و جر می‌زدیم و ده‌تا‌-یکی لایی رد می‌کردیم. می‌فهمید. همیشه حواس‌اش بود.
یک‌بار به من گفت:«موعین رای نمی‌آری. قالی‌باف یا احمد تولکی یا ولایتی یا اون‌یکی که من هچ خوش‌ام نمی‌آد ازش، اگر بتونن هاشمی رو شکست بدهند، شاید!». گاهی برای این آدم سخت بود باور کردن این‌که مصدق، سال‌هاست که نخست‌وزیر نی‌است. اما خیلی سخت نی‌است برای من نوشتن این جمله‌ها: دیوانه‌وار این مرد را دوست داشتم، که سرشار از زندگی بود. و حالا که رفته است، خیلی بی‌پناه شده‌ایم.

این چندروز، دوباره کلی قطار دیدم که از ریل راه‌آهن رد شدند، رفتند اهواز لابد. حالا به‌جای «نیست»، راحت‌تر می‌نویسم «نی‌است»، و حتی شاید «نه‌است»؛ خی یکی نی‌است دیگر...

مرگ
جهانا! سراسر فسوس ای وُ باد
به تو نی‌است مرد خردمند شاد
كه داند كه چنداين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار ِ دراز
بر اين‌گونه گرددهمی چرخ ِ پير
گهی چون كمان است و گاهی چو تير
همه تا در ِ آز رفته فراز
به كس بر نشد اين در ِ راز، باز
بدان تا نداند كسی راز او
هم‌آن نشنود نام و آواز او
از اين راز، جان تو آگاه نی‌است
بدين پرده‌اندر، تو را راه نی‌است
يكی ژرف دريااست، بُن ناپديد
در ِ گنج رازش ندارد كليد
چون‌اين است رسم جهان جهان
همی راز خويش از تو دارد نهان
چون‌آن داد، داد است و بی‌داد نی‌است
چو داد آمدش، جای فرياد نی‌است
چون‌اين است رسم سرای جفا
نبايد از او چشم داری وفا
اگر مرگ، داد است، بی‌داد چی‌است؟
ز داد، اين‌همه بانگ و فرياد چی‌است؟
چون‌اين است رسم سرای سه‌پنج
گهی ناز و نوش است و گه، درد و رنج

همه كارهای جهان را در است
مگر مرگ، كه‌آن‌را دری ديگر است
«فردوسی»

قدرتی ِ خدا، ام‌سال را سرزنده‌تر از تمام سال‌های عمرم شروع کرده بودم. و هنوز هم فکر می‌کنم شادترین روزهای عمرم بود روزهای قبل. شکر. البته حتی در سال ِ خوب هم باران برای من «آمد» ندارد. لعنت به باران.

مرگ
فکر کردم شاید بدون نام و نشان نوشتن، در جایی دیگر، که فقط دونفر می‌دانند که مال کی و کی است، لذتی دیگر دارد. پس سال تازه را دست و دل‌ام نرفت برای بودن و نوشتن.
در هم‌آن «روزهای خوب»، اعتراف می‌کنم که سخت‌ترین جملات را به دوستان نزدیک‌ام گفتم. گفتم:«یقین دارم این سال تازه، بس‌یار سال خوبی‌است». یقین داشتم. یعنی فکر می‌کنم «یقین» بود. خب این گزارهء «ام‌سال، سال خوبی است؛ ما خوب ایم» از من بعید است. ولی، واقعا این‌ها را گفتم به خانواده‌ و دوستان‌ام.
حالا که این خط را می‌نویسم، هنوز هم «فکر می‌کنم» سال خوبی است. برای عزیزم نوشتم:«هنوز هم فکر می‌کنم سال خوبی است. فقط یکی از ما را کم دارد. و این، خوبی ِ سال را از قیمت نمی‌اندازد؛ سال ِ خوب را غم‌گین می‌کند، مثل یک موسیقی غم‌گین با صدای بنان، که می‌شود در روز عروسی به‌اش گوش داد و رفت تا دورها».

پدرم، بعید است بتواند کمر راست کند برای درست سیگار کشیدن. حیف...

مرگ
یکی از ما مُرده است، که قدر و قیمت‌اش والاتر از یک رابطهء خونی بود. بی‌که نامی ازش ببرم، حتی در هم‌این صفحه هم بارها نوشته‌ام درباره‌اش.
روزهای اول فروردین، چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. حالا اما کمی / خیلی بی‌حوصله ام. هم‌این حالا هم دارم لاس می‌زنم با نوشته که سر ِ هم کنم که تمام شود... پس تمام می‌کنم و تمام می‌شود.

مرگ
با خودم قرار داشتم که این ساز و صدا را روز اول نوروز بگذارم این‌جا. کار روزگار را ببین چه کرد... حالا می‌گذارم برای شنیدن و تقدیم‌اش می‌کنم به آن‌همه خاطره. عموی من، مرثیه‌خوان بود و موذن؛ پس دوست خواهد داشت این صداها را، سازها را.


پی:
ممنون ام از دوستانی که تسلیت گفتند حضوری و تلفنی و چاپی و ایمیلی و ... اما من آدم ِ تسلیت نی‌استم. حال‌ام بدتر می‌شود از تسلیت شنیدن. ادا نی‌است؛ بیش‌تر به‌هم می‌ریزم. واقعا ساده‌تر از این نمی‌توانم بگویم: ممنون واقعا از همه، و کاش تمام شود این تبریک و تسلیت‌ها و ...  تا بعد.

# این؛ هم‌این # 88/01/21 حسین نوروزی |