تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - برای یار

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

پیر شدیم رفت، بدون حتی یک خاطره در کوچه‌های پاریس. جوری که مثلا تنها، بعد از یک باران ملایم، عصایی در دست، از کافهء «ماتسو دابه» بیرون بزنیم، قدم‌زنان برویم به سمتی که یک آپارتمان در انتظار ما است. مادرزن ِ ماتسو را در خیابان ببینیم، به فارسی به‌اش بگوییم: «حال‌تون چه‌طوره خانوم؟» و دقیقا بگوییم «حال+تون» بدون کسره. ادامه بدهیم: «روز زیبایی‌اه، نه؟ ریه‌های ماتسو توی چه اوضاعی‌اه؟ {یعنی ماتسو را ندیده‌ایم مدت‌ها است}.. اوه نه.. اوه.. چی می‌گی! خدا بگم چی‌کاره‌ات نکنه زن {هاها ها بخنیدم} ... سلام برسون به ماتسو». بعد توی دل‌مان بگوییم «زنیکهء چاقالوی بدریخت!». بعد هم درحالی‌که در خشت خام، چیزهایی تازه می‌بینیم، برویم از پله‌های ساخت‌مان بالا، ببینیم «یار» در خانه نی‌است. از خود بپرسیم که «یعنی کجا می‌تونه رفته باشه این‌وقت ِ روز؟»، تلویزیون را روشن کنیم، کانال‌های مختلف فرانسوی همه‌شان از صبح تا شب سریال «هزاردستان» و «اخبار ساعت ۲۱» نشان بدهند. این شبکه و آن شبکه کنیم، بعد خاموش‌اش کنیم. از پنجره بیرون را وارسی کنیم: «هوا داره باز بارونی می‌شه؛ یعنی کجا می‌تونه مونده باشه؟»
کلافه بشویم، یادمان برود عصا را برداریم، اهل چتر هم که لابد نی‌استیم. بدو بزنیم از در بیرون. خیابان اولی را درحالی رد کنیم که باران گرفته است و مادرزن ِ ماتسو دارد با یک چاقالوی دیگر گپ می‌زند و به ما توجهی ندارد. برسیم سر خیابان دومی، آشفته و کمی خیس، «یار» را ببینیم که از دور می‌آید. فریاد بزنیم:«اوه.. یار! کجا بودی عزیزم؟ نگران شدم..» و عرض ِ لب‌خند و آغوش‌مان در اندازه‌های فرضی، خیابان اصلی را بند بی‌آورد، مردم بمانند پشت ترافیک ِ آغوش ما، درحالتی فرضی و استعاری.
دست یار را بگیریم در میان تشویق حضار، قدم‌زنان برویم به سمت خانه. وقتی از کنار مادرزن ِ ماتسو رد می‌شویم، درگوش یار بگوییم:«الآن این زنیکهء چاقالو رو کلی دست انداختم و الکی تحویل‌بازار..». یار بخندد و اسم خارجی ِ ما را صدا کند و بگوید:«تو خیلیییییی.. {روی این «خیلی» تاکید کند} خیلییییی شیطون شدی پُل!» و بعد ِ بوسه‌ای درگوشی بشنود «عزیزم..».
برسیم به آپارتمانی که در انتظار ما و یار است، بپرسیم «عزیزم کجا بودی توی این بارون؟» یار با عشوه، بدون پاسخ به سوال ما، بگوید که «تا می‌روم دوش بگیرم، تو هم خودت رو خشک کن..» بعد قبل از ورود به حمام داد بزند:«رااااستی... یه نگاهی بکن ببین روی میز برات یه‌چیزی گذاشتم». مثل احمق‌ها، بدو برویم سمت میز، ببینیم که یک پاکت کوچک، که روش نوشته شده «ولنتاین مبارک عزیزم XX». خرکیف بشویم، پاکت را با عجله باز کنیم، ببینیم دو تا بلیت هواپیما «به مقصد تهران، هم‌این فردا».
با خود بی‌اندیشیم: به‌راستی که این است یار...
بلند شویم، درحالی‌که صحنه تاریک می‌شود، برویم به سمتی که یار رفته است، و در میان تشویق حضار، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، شما بفرمایید به عشق‌‌بازی برسید....

نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا ام‌روز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابه‌حال پاریس نبوده‌ایم. اما این وضعیت، همیشگی که نی‌است؛ هست؟ یک‌روز می‌رسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچه‌های پاریس خواهیم داشت.
و ام‌روز.

پی:
- در تمامی ساعاتی که پُل در خیابان‌ها قدم می‌زده، این موسیقی، با خودش می‌خوانده است؛ برای «یار».
- ای سخن ِ بی‌حرف، اگر تو سخن‌ ای، پس این‌ها چی‌است؟ / مقالات شمس.
- تهران؛ ساعات آغازین شنبه که ۲۶ بهمن‌ماه است.

 

# این؛ هم‌این # 87/11/26 حسین نوروزی |