تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- 4

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

- توی هم‌این خیابون ِ روبه‌رویی مسجید شاه داشتیم می‌رفتیم. اون وقتا سمت بازار کار می‌کردیم البته. یک‌هو دیدیم یک‌عده‌ای راه افتاده‌ان به‌طرف مسجد و تظاهرات می‌کنن. یه آخوند ِ بی‌ریش و سیبیل ِ جوون هم جیلودارشون بود. دقیقا من این‌جا وایستاده بودم، عابی کینارم، اون آخونده هم ده میتر شاید سه میتر با من فاصله داشت! خدا شاهد!
به «عابی» {عبدالله} گفتم:«بیا قاطی اینا بریم ببینیم کجا می‌رن نهایت». عابی گفت:«ول کن پیسر! ما رو چی به این کارا؟ می‌گیرن خوارتُ...». خیلاصه نرفتیم و برگشتیم رفتیم سر ِ کار.
فرداش گفتن انقلاب شده. یه آخوندی اومد توی تلویزیون، گفتن این اسم‌اش «هاش-می رفت‌زنجانی» اه! به خوودم گفتم:«عابی.. ای به خواهر و مادریت..».
خیلاصه اگر این عابی مانیع نشده بود، الآن ما هم یه وزیری وکیلی بودیم. انقیلاب ایام خوبی بود، ایستیفاده نکردیم.

**
این خاطره را، انگار که از فتح خیبر حرف بزند، سی‌سال است دارد تکرار می‌کند؛ خاطره‌ای که به‌مناسبت فرارسیدن دههء فجر، هربار با هم‌آن زاویهء قرارگیری آدم‌ها تکرار می‌شود. خاطره‌ای همیشه‌شده، که با آن بزرگ شده‌ایم و بس‌یاری هم میهمان چندسال‌اش بوده‌اند و پریده‌اند رفته‌اند...
تنها خاطرهء مشترک تمام نوروزی‌ها، از عابی، انقلاب، هاشمی و دیگران. ما بخشی از این انقلاب بوده‌ایم.

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴

 

# این؛ هم‌این # 87/11/15 حسین نوروزی |