دستها
دست در دست ِ هم، تا iDEATH قدم زدیم. دستها چیزهای خیلی خوبیاند، بهخصوص بعد از اینکه از عشقبازی برگشته باشند. در قند ِ هندوانه، ریچارد براتیگان، مهدی نوید، نشر چشمه
یاران ِ حلقه
دوش، در حلقهء ما قصهء گیسوی تو بود
تا دل شب، سخن از سلسلهء موی تو بود
یعنی دوازده نرهخر، دور ِ هم جمع شدهاند، به جای اینکه براندازی نرم بکنند، تا دل ِ شب، مصداق ِ «بچهها! یه زن گرفتم حال کنیم»، سخن از گیسوی «یار» ِ حافظ گفتهاند! بیناموسی تا کجا؟ خدایا توبه...
کچل گوید: سعدی هم هماین رو میگه، مولوی هم هماین رو میگه، خواجو باز وضعاش بهتر اه.
اینروزها همه پیر میشوند، شما چهطور؟
میگوید: تنتن هشتادساله شده.
خیلی خوشحال شدیم واسه این جوون. سر ِ پُرشوری داشت و نگران بودیم که به باد بدهد خودش را. شکر خدا، که تنتن هم از تکوتا افتاد.
زمان، تنتن را هم پیر کرد.. زمان! البته.
وبلاگ زمستانی
بهمنماه چهارسال ِ قبل بود. وبلاگهای دیگر را حذف، و اینجا را ثبت کردم. بعد از یکیدو سالی، همهء آن نوشتهها هم حذف شد و باز در هماین آدرس، صفحهای تازه به دنیا آمد: حسین نوروزی و بانو. یک صفحهء دونفره، که برای خودمان جای خوبی بوده. خیلی وبلاگ نبوده؛ بیشتر یک پُل ارتباطی. و گاهی، تنها راه ارتباط. جایی که میشود حرف زد و شنید.
حالا ما خوبایم. روزهای خوبتر را ولی انتظار میکشیم.
مهمترین کاری که باید بکنم، شاید این است که کمی خوشاخلاق باشم. بدترین رفتار را داشتهام اینروزها. باید کمی، فقط کمی بیشتر فکر کنم به اینکه میشود و باید کمی آرامتر رامتر بود. گفتم بنویسم اینجا، که فراموش نکنم.
دلتنگیهای بانو
وقتی میرسد که آدم، گیر میکند وسط یک ملودی غمگین؛ دایره میشود به دورش میتند تار ِ خودش را این صدای محزون. و زندگی... زندگی چیزیاست در این مایهها: خوب است هر کسی ملودی غمگین خودش را داشته باشد.
کسی هست، زنی در این دنیا هست که وقت ِ کودکی، کسی عزیزی بهاش دستمالی داده یادگاری، که پُر بوده از «تربت» ِ یکجای خواستنی. یک دستمال صورتی با گلهای سفید، که با یک رشتهء سفید بسته میشده. حالا این پنجشنبهها، دلتنگ این دستمال سفید میشود.
فاتحه برای رفتهها را دوست دارم؛ حس خوبی دارد.