یدالله رویایی در گفتوگویی، در تعریف «فرهنگ» گفته است:«فرهنگی که تعریف میشود، شایعهای از کلمات است؛ شایعهای از عبارت، که مدام میان دهانها مستعمل میشود، در دهان وزیر، در دهان دیپلمات .. آنقدر که دیگر دارد رمق از دست میدهد.» {روزنامهء اطلاعات، اول شهریور ۱۳۵۳ – به نقل از «از سکوی سرخ» / نشر مروارید / چاپ اول ۱۳۵۷ / صفحهء ۶۳}
و در گفتوگوی دیگری میگوید:«محلهء من در تهران، خیابان قدیمی بهارستان، روزهای عاشورای بیست سال پیش است؛ که آقایحیی و آقامستوفی زیر علمهای سنگین هفتتیغهء فولادی میرفتند. این دو تا چشم و همچشمی میکردند و به خون هم تشنه بودند. اما روز عاشورا هر دو سینه میزدند و از زیر چشم به هم نگاه میکردند. من بارها زیر پاها در آن روزهای عاشورا لگدمال و له شدم. زیر هزارها پا، زیر هزارها دست، و چشم من کلمهء مرموز را میدید که ورای همهء آوازهای حسین، بر فراز تکیهء خاکآلودء غمگین، خوشحالانه پرواز میکرد؛ آن کلمهای زیبا بود که در صدا نمیآمد. آن کلمهای بود که همهء صداها دلتنگیاش را داشتند...» {مجلهء تماشا، سال ۱۳۵۱ – از سکوی سرخ / صفحهء ۱۰۲}
□
شِمر آمد بالای سر حسین ِ لبتشنه ایستاد. بدناش نحیف بود؛ لاغر و تکیده. داشت گریه میکرد. حسین ِ زخمی ِ لبتشنه، که گریهاش را میشد حس کرد، دو سه بیتی خواند از ظلمی که به خاندان ِ علی رفته است و از محکوم بودن ابدی ِ سپاه کفر. گریههای شِمر، حالا دل سنگ را به درد میآورد. برای شِمر آب آوردند. گفت:«نمیخورم.. چهطور بخورم من آب را، که آب به روی امام بستهام؟!» و نخورد و گریه کرد. همه لعنتاش کردند و گریستند. نشست روی سینهء حسین ِ لبتشنه. خنجرش را بُرد بالا، آورد پایین وُ ناگهان از روی سینهء حسین – که داشت گریه میکرد – بلند شد. دور زد دور ِ خودش. گریهاش را نمیتوانست بخورد. «و جماعت زار زار میگریستند..».
برگشت و دوباره نشست روی سینهء مردی که آب را به رویاش بسته بود. خنجر را بالا بُرد و پایین آورد. حسین ِ لبتشنه به زبانی موزون، دو بیت خواند در مدح «جایی که پیامبر، بر آن بوسه زده است و تو میخواهی که ببُریاش» و شِمر وُ حسین وُ مردم، همه گریستند.
در همهمهء مردمی که ایستاده و نشسته، داشتند اشک میریختند، شِمر خنجرش را بلند کرد و چشم بست؛ آورد پایین و با فصلهای از گلوی حسین ِ لبتشنه، «هوا» را بُرید و سعی کرد که گلو را زخمی کند و سر را از بدن جدا. نشد. همه گریستند و لعنت فرستادند. و شِمر نزدیک بود از فرط ِ گریه، بیافتد روی زمین. از روی سینهء امام برخاست و رفت طرف «پیامبر» و گفت که نمیتواند!! پیامبر گریست و شِمر را بازگرداند به سوی سری که منتظر بود و باید میبُرید اش.
عین ِ این بچهها که دوست ندارند برودند مدرسه، ولی بهزور میفرستند شان، برگشت و با گریه، حسین ِ لبتشنه را به روی سینه خواباند و خودش نشست پُشتاش. خنجر را در میان فریاد مردم روستایی، دوباره با فاصلهای که میشد دید، مثلا عقب و جلو کرد. بُرد و آورد.. بُرد و آورد.. گریه کرد وُ خنجرش را کشید از قفا بر گردن ِ حسین لبتشنه، تا بُرید.
فریاد زد وُ از روی بدنی که هماینحالا سرش را جدا کرده بود، بلند شد. به آغوش مردمی که لعنتاش میکردند رفت وُ با هم، آنقدر گریستند که شِمر از هوش رفت. حسین ِ لبتشنه هم از زمین ِ خشک، از حس ِ خون و خونآبهء اطرافاش بلند شد، رفت در آغوش ِ پیامبر، که حالا شِمر را به آغوش کشیده بود، و فریاد زد و گریستند.
پدرم شِمر را به آغوش کشید، لعنتاش کرد و به آغوش کشید اش. شِمر گفت:«دایی.. شرمندهام سندن.. هلاک ورسین الله منه» {دایی از تو شرمندهام.. خدا هلاکام کند}. پدرم لعنتاش کرد، همه لعنتاش کردند، پیامبر لعنتاش کرد وُ شِمر رفت حسین ِ لبتشنه را در آغوش گرفت، با هم رفتند روی سنگی نشستند و گریستند. هیچکس نای آتش زدن خیمهها را نداشت. پیامبر، گفت: «اسم تو، حسین است؛ بیا تو آتش بکش». همه زدند زیر گریه و لعنتام کردند و دست بر سرم کشیدند. خیمههای خودم را، خودم آتش زدم و دیدم که همه میگریستند، لعنتام میفرستادند و دیدم که پدرم هم داشت میگفت:«خد از تو نگذرد...» و گریه اماناش نمیداد.
آتش میزدم پارچههایی را که دقیقا نمیدانستم مال کیاست و چیاست. شش ساله بودم. پیامبر را میشناختم که شوهرعمهام بود: حاج نصرت ِ تعزیهخوان. شِمر را و حسین ِ لبتشنه را هم؛ که فرزندان عمهام بودند.
بعد، ظهر شده بود. جنگی نبود. روستای پدریام، آرام بود.
□
این صدا، صدایی است که تیتراژ پایانی یک سریال بود: روزهای اعتراض. من سریال را کامل ندیدم و همآن چند قسمت هم که دیدم، کافی بود برای ادامه ندادن. {کو تا «شب دهم»ی دیگر ساخته شود؟}
فارسی را که همه میدانند لابد. فقط کافی است کمی تُرکی بدانی، یا لااقل کمی این مردم را بشناسی و عشق و علاقهشان را. نه اینکه برتر باشند یا چه و چه. فقط، برای منی که کودکیام با همچو صدای لهجهداری که شعر فارسی هم میخواند، گذشته است، این صدا دقیقا یعنی چیزی که بهاش میگویند صداقت و خلوص، و سادگی و صافی.
با اعتقاد و بیاعتقاد دینی، بیست ثانیهء آخر این فایل دو دقیقهای فارسی، یعنی یک عمر باور ِ سلیس و ساده؛ از همآن جنسی که «شِمر»ش هم بر سر بریدهء «حسین لبتشنه» میگرید و از هوش میرود. یکجور «فرهنگ» که هرگز رسمی نمیشود.
یک چیزی ته ِ ته ِ این بیست ثانیه نشسته است، که میپرستماش. شاید حس شخصیام باشد.. شاید. اما برای من، صدای تمام کودکیام است، و باورهایی که داشتم.
پی:
مراثی بیپایان، عنوان کتابی از محمد ایوبی است؛ که معلمی همیشه است و نزدیک. به سلامت باد.