تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - از خان‌دان ِ پاره‌شده

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمت‌کش، که از قضا بس‌یار هم ازدواج کرده. حاصل آن‌همه ازدواج و زحمت، شده فقط دو تا پسر و شاید یکی دختر. دختر و یکی از پسرهاش در کودکی می‌میرند. و می‌ماند پدربزرگ من.
نوروزخان، خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده، که دوست داشته به‌اش بگویند «خان». خیلی دوست داشته‌ها! هم‌این‌که آن‌قدر بزرگ می‌شود تا رابطه و منزلت خان و رعیت را بفهمد، به خودش لقب «خان»ی اعطا می‌کند. آن‌قدر به خودش می‌گوید «نوروزخان» که همه می‌پذیرند «نوروز» هم خانی است در خان‌ها.
مرد ساده‌دل، لابد روزها می‌رفته برای دیگران کارگری، و شب‌ که به خانه می‌آمده، خان ِ خودخوانده را میهمان ِ بزم شاهانه می‌کرده است: کاسهء دوغ و نان خشک مثلا.
پدربزرگ‌ام وقتی زنده بود، تعریف می‌کرد که توی روستاشان، همه می‌دانسته‌اند که نوروز، خان نی‌است، اما می‌گفته‌اند خان، که دل‌اش نشکند.
ما، آخرین خان‌زاده‌های تبار کوچک نوروزی‌های روستای مروارید زنجان باید باشیم. یعنی نرفته‌ام بگردم که نوروزی‌های زنده را کشف کنم. لابد چیزهایی هنوز هست‌اند در کنار و گوشهء این خاک؛ کسانی از تبار برادران جد بزرگ، شاید.
پدربزرگ‌ام، یک‌بار ازدواج می‌کند و سیزده بار پدر می‌شود. همه می‌میرند و می‌مانند سه‌تا بچه: پدرم، عمو، و عمه‌ام. عمه ده سال قبل، از پله‌ای می‌افتد و با ضربهء مغزی، پرنده می‌شود می‌رود. و چهار سال بعدش هم پدربزرگ، مرد ِ تمام داستان‌های من، تمام می‌کند در صد و بیست و هفت‌هشت‌ سالگی. پدربزرگ، یک موزهء تاریخ معاصر بود به‌تنهایی، با گنجینه‌ای از اروتیسم ایرانی.
حالا نوروزی‌ها، خلاصه می‌شوند در پدرم و برادر بزرگ‌اش. عمو، یک پسر دارد. یکی از قربانی‌های پروندهء خون‌های آلوده و از قدیمی‌ترین هموفیلی‌های زندهء این شهر. این‌طرف هم، من هستم و میثم.
پسرعمو که طبیعتا نمی‌تواند پدر شود... من هم که لابد می‌توانم، الآن حس و حال پدر شدن‌ام نی‌است. یعنی بچه‌ها را بس‌یار دوست دارم، مسوولیت‌شان را اما هرگز. گرچه، باز هم معلوم نی‌است؛ باید صبر کرد و دید. تصمیمی‌است دونفره برای زندگی یکی دیگر.
اما فعلا، تمام بار حفظ این نام فامیل معظم، نوروزی، افتاده روی تازه‌دامادی که هم‌این چند روز قبل از ما جدا شد و رفت برای شروع یک سیرک تازه، یک زندگی مشترک ِ لابد خوب. {ان‌شاالله}
تقصیر من هم نی‌است اگر که در ایران (یا هرکجا) عناصر ذکور باید این وضع حمل تاریخی را به‌دوش بکشند تا نامی بماند از یک خان یا رعیت. درست و نادرست، الآن از ما فقط میثم است که باید این فداکاری را بکند و یک نوروزی برای حفظ تاریخ و نام بلند نوروزخان تهیه و تدوین کند.
خان ِ خان‌دان نوروزی، گفتم که هرگز خان نبوده و خودش چون دوست داشته به‌اش بگویند خان، کم‌کم در شوخی‌ها و متلک‌ها حل شده و حالا، ما، خان‌زاده‌های خودخوانده ایم نزد خودمان.
و حالا البته حرف و قصه، هیچ‌کدام از این‌ها نی‌است؛ می‌گذرم تا شاید بعد.

پدرم، کارگری بازنشسته است که خواندن و نوشتن می‌داند. نسبت به سوادش، بد هم نمی‌خواند. کتاب‌های تاریخ معاصر و این‌چیزها را به‌همراه کتاب‌های مذهبی، و «نوحه»های ترکی و فارسی می‌خواند. {خان‌دان ِ پدری‌ام، به جز این‌یکی، همه مرثیه‌خوان و تعزیه‌خوان هست‌اند؛ من هم این «مرثیه‌خوان»ی را از ایشان به ارث برده‌ام لابد}
چهره‌اش، پرولتاریای مجسم است؛ همهء دردها، رنج‌ها، خستگی‌ها و شب‌های خستگی ِ بی‌پایان. من دوست‌اش دارم. پدرم وقتی می‌خوابد، ناله‌ می‌کند. هنوز هم با این‌که هفت سال از بازنشستگی‌اش گذشته، در خواب ناله می‌کند. یک‌جور زوزهء تلخ و دور. این آدم، تمام عمر زحمت کشیده است. فک ِ کار را پیاده کرد در آن‌همه سال کارگری. بماند آن سال‌های سیاه بعد از «۶۸» که اخراج و بگیر و ببند را با تلخی گذراند... چه‌قدر دربه‌دری و «سیاهی» کشید؟ زیاااااااااااااد.
پدرم می‌داند که این خان‌دان ِ معظم، رو به انتها است و در مسیر باد ایستاده. چیزی هم نمی‌گوید.
پدر، کار بوده و همیشه کار. هنوز هم از بی‌کاری، بعید نی‌است تیشه بردارد بی‌افتد به جان در و دیوار و هر روز یک دکور عوض کند؛ محض بی‌کار نبودن فقط. کار، برای پدر شده عادت و بخش اصلی زندگی. بعد، غم‌ها و شادی‌ها و بعد چیزهای دیگر.
پدر است؛ دوست‌اش دارم. حتی وقتی که فقط ماهی یکی‌دوبار با هم گپ می‌زنیم.

دوست دارد بهشت‌زهرا که می‌رود، برود «قطعهء هنرمندان» سر قبر فردین. یک‌بار که با هم بودیم، کار اشتباهی کردم؛ گفتم:«که چی؟ گور بابای هرچی هنرمند.. بری که چی؟ اصلا کار خوبی نی‌است به‌نظر من. جلف‌بازی است یک‌جوری..» و نرفت و دیگر حتی وقتی تنها هم هست، احساس می‌کند کار خوبی لابد نی‌است که برود بالای سر قبر فردین...
کار ِ خوبی نبود. دوست داشت، و حق داشت؛ باید می‌رفت هربار که دل‌اش می‌خواست... از این‌بابت همیشه شرم‌سار می‌مانم.
اینی که می‌خواهم بگویم، واقعا توقع ندارم کسی به‌قدر امثال من بفهمد اش: من، ته دل‌ام، همیشه دوست داشتم وقتی رفتم، جنازه‌ام برود این قطعه دفن شود. یک آیین‌نامه دارد که مثلا برای نویسنده‌ها، این‌تعداد کتاب تالیفی لازم است و چه و چه، تا بعد از فوت، در این قطعه دفن بشوند. تشخیص‌اش هم با معاونت هنری وزارت ارشاد است در ساخت‌مان پشتی ِ تالار وحدت. من این آیین‌نامه را آن‌قدر به‌بهانه‌های مختلف خوانده و شنیده‌ام، که از بر کرده‌ام خط‌هاش را.
همیشه مثل خیلی‌ها، فکر می‌کنم زودتر از بقیه خواهم رفت. برنامهء خاصی هم برای قبل و بعد از رفتن‌ام ندارم. فقط فکر می‌کنم تنها جایی‌که شاید پدرم را بتوانم خوش‌حال کنم، بعد از مرگ است: در فاصلهء مرگ و دفن شدن. دوست دارم دوسه روز که از گریه‌هاش گذشت، ذوق کند از این‌که «فرزند»ش وسط آدم‌های مهم دفن شده است.
می‌دانم، می‌شناسم‌اش؛ مرد شریف و ساده‌ای است که با هم‌چو اتفاقی، سال‌های سال، ته ِ ته ِ دل‌اش، ذوق خواهد شکفت.
آدم قانعی است. ندیده نی‌است و راحت است. ولی می‌فهمم وقتی‌که به آن قطعهء کذایی نگاه می‌کند از دور، چه احترامی می‌گذارد به تک‌تک مردگان‌اش. آدم‌هایی که حتی نصف بیش‌ترشان را هم نمی‌شناسد اصلا.
دوست دارم در روزنامه‌ها تسلیت بنویسند، بنویسند «درگذشت آن هنرمند، شاعر، قصه نویس و روزنامه‌نگار کودکان، ضایعه‌ای عظیم بود». دوست دارم رفتن‌ام برای او و دیگران، روی کاغذ، ضایعه‌ای عظیم، یا لااقل متوسط باشد. پدرم روزنامه‌ها را جمع خواهد کرد، و حتی ممکن است وقتی می‌آیند برای تسلیت، یک‌جوری بگذاردشان دم دست که دیده شوند. حق او است که ببینند حاصل زندگی‌اش، که با جان کندن در سیاه‌چاله‌ها و سختی‌ها بوده، جایی در جمعی بزرگ‌تر از خانواده ثبت شده. حق دارد اگر بغض کند و برود توی کوچه بزند زیر گریه. و حق دارد که شبکه‌ها را جست‌وجو کند برای شنیدن نامی چیزی کسی. من که نباشم، چه‌قدر مهم است افه‌های من؟ مهم نی‌است؛ دنیا برای بازماندگان است.
از هم‌این‌رو است که هروقت کسی می‌میرد، دوست دارم چیزی بنویسم. کک‌ام هم نگزد که بگویند «مرده‌پرستی ما ایرانی‌ها»! اسم‌اش هرچی هست، من دوست دارم‌اش.
یک‌بار، چند سال قبل، دوستی داشتم که در تصادف از دنیا رفت. خبرنگار یک خبرگزاری بود. بعدها، با برادرش نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. گفت:«چرا توی وبلاگ‌ات چیزی ننوشتی؟» جوابی نداشتم. آن‌روزها وبلاگ‌ام تعطیل بود. گفت:«دوست داشتم به آقام نشون بدم؛ خوش‌حال می‌شد حکما». این حال ِ «آقام» را باید دریابی تا به کل قصه اشراف داشته داشته باشی.
حالا هرکسی که می‌میرد، مخصوصا اگر کم‌تر ازش یاد بشود در وبلاگ‌ها، و من هم بشناسم‌اش، وظیفه‌ام می‌دانم که چیزی بنویسم درباره‌اش. می‌نویسم، یکی لینک می‌‌دهد به نوشته‌ام توی لینک‌دونی‌ها، تعداد لینک‌ها به حد نصاب می‌رسد، «موضوع داغ» درست می‌شود، «دیده می‌شود» و شاید اگر کس و کاری از مرحوم راه‌شان به اینترنت افتاد، فکر می‌کنند عزیزشان چه آدم مهمی بوده. هم‌این‌قدر ساده... خدا می‌داند هم‌این‌قدر ساده.
من که نباشم، مهم نی‌است چه بلایی سر نعش من می‌آید. دوست دارم پدرم، که کارگری ساده است و مهربان، حس خوب داشته باشد بعد از گریه‌ها. دوست دارم یک «نوروزی» از خان‌دان ِ پاره‌شدهء نوروزخان، جایی پررنگ‌تر ثبت شود. نه در دل اهل معنا یا رفقا؛ در جایی‌که پدرم دوست دارم.

جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمت‌کش، که دوست داشته به‌اش بگویند «خان». خیلی دوست داشته‌ها! آن‌قدر به خودش می‌گوید «نوروزخان» که همه می‌پذیرند «نوروز» هم خانی است در خان‌ها.
بعضی مرده‌پرستی‌ها برای بازماندگان آن مرحوم است؛ سودی برای مرده ندارند. مناسبات انسانی است میان زنده‌ها.
آدم‌های سادهء دور و برم را دیده‌ام که در وفات عزیزشان، حتی توی اتوبوس هم جوری به مردم نگاه می‌کنند که انگاری باید از عظیم بودن ِ این ضایعه آگاه باشند؛ ضایعه‌ای که هیچ از آن نمی‌دانند. این، زجر می‌دهد آدم‌های معمولی این روزگار را؛ آدم‌هایی که طبع بلند دارند و عزیزان‌شان را بلند می‌خواهند؛ مثلا پدرم.

پی:
- تلفن را بردار، به دوستان و هم‌کاران قدیم بزن؛ خصوصا آن‌هایی که دور اند، که روزگاری در بدترین روزهای زندگی‌ات، پای رفاقت بوده‌اند و تماما هم‌راه. آن‌هایی که یک‌هو می‌فهمی که سرطان دارند... می‌شکنی و افسرده می‌شوی. خوب نی‌است که فکر کنند از یاد رفته‌اند. روزگار بی‌قدر شده، اما آدم‌ها برای من هنوز قیمتی هست‌اند. خاصه دوستان عزیزتر. خوب نی‌است که می‌آیند، می‌گردند، بدون حتی توقعی، و می‌بینند نام‌شان رفته است از صفحات. عزیز اند. خدا می‌داند عزیز است.
- این نوشتهء مهدی حجوانی را خواندم و دوست داشتم. می‌فهمم‌اش.
- مینو، هم‌سر امیر، در شاید به‌ترین روز زندگی‌اش، داغ‌دار شد. دو روز بعد هم خود ِ امیر. پدر ِ مینو، پدربزرگ امیر. مرگ، وقتی می‌افتد، می‌افتد عین بختک روی سر یک خان‌دان. غم‌گین‌ات می‌کند.. ای داد.
- از این صفحهء جست‌وجو، یک ورودی داشته این وبلاگ. چیزی بود در این نوشته که غم‌گین‌ام کرد: استیصال.
- فکر کردم حالا این نوشته یعنی چی و برای چی؟ دیدم خب سال‌ها است دارم به‌اش فکر می‌کنم. آدم‌هایی هم هست‌اند مثل من که به چیزهای چیپ فکر می‌کنند. چه باک!
- فردا اول محرم است. پارسال که یادت هست؟

 

# این؛ هم‌این # 87/10/09 حسین نوروزی |