خب چه میشود کرد؟ هماین است دیگر. این تصویر، برای هوایی دونفره است؛ هماین و چیزهای دیگر ِ خوش.

□
نوجوانی سهشنبهشبها را در انتظار اعدام، کابوس طناب میبیند؛ پدربزرگ که میآید به خوابام، میگوید: «برو جعفر رو بکش!»، و نمیدانم این جعفر کیاست؛ گربهام که غمگین است، و نمیدانم چرا؛ و هوایی که میگویند زمان شاه اینقدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ خیلی چیزها... بعضی اتفاقات، بعضی خبرها بعضی چیزها بهشدت ایرانی هستند؛ نسخهء مشابه خارجی ندارند انگار.
پس، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد؛ مُردههای جوان ِ فامیل، حساب بدهیها، تعداد دفعاتی که که یک آهنگ تکرار میشود و تو میدانی که بهزودی اگر قطعاش نکنی، به حال ِ مرگ میافتی، تکرار این سوال که «من از کی چرا دیگه نتونستم ساز بزنم؟» و هرچیز که رنگی و جنسی از فرودگاه را دارد. در فرودگاهها، آدمهای بسیاری را با آروزهای سادهشان در دل و حرفهای ماسیده بر زبان کشتهاند. من فرودگاه را دوست ندارم.
اگر مثل این دکتر-مهندسهای عشق ِ نظم، مثلا حواسات باشد که چهقدر درآمد داری و چهقدر بدهکار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. من نمیدانم چهقدر بدهکارم و چهقدر درآمد دارم. راه میروم، سیگار میکشم و به –دقیقا- صد و پنجاه هزار تومان قسط ماهانهام فکر میکنم و فکر میکنم عاقبت این مادهگربهء مومشکی چه خواهد شد؟! زندگی، در زمستان جریان طبیعیاش را گم میکند از دست این برفپاککنها.
خواب خیلی خوب است. نه از این خوابهای عرفانی و تخیلی؛ خواب! خود ِ خود ِ خواب. و چه زیبا است خوابی که در روز باشد. فکر میکنم نزدیک به چهار سال است که برنامهء خوابام عوض شده است. چند سال است که فقط روزها میخوابم. در تمام خوابهام نور خورشید از پنجره میافتد روی صورتام و من فکر میکنم پارتیزانی هستم که همالآن، باید که برخیزم بتازم بهسوی دشمن؛ و مگر دشمن کیاست؟
بخواب پسرم.. بخواب..
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ
جهانی
دیگر..
□
عاشق خوابام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هماین: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی.. من مدتهاست چیز دندانگیری برای خودم هم ننوشتهام. دارم چه میکنم؟ خاک بر سرم.
هوای سردی بود. خیلی سال قبل. از لج خودم و روزگار، زلف آشفته را با ماشین تراشیده بودم. بعد گذاشته بودم بلند شود بلند شود بلند شود بلند شود، بشود شکل این «سرباز فراری»ها.
یک دختری، از این دخترهای مست و ملنگ، که آدم گاهی در لحظه دوست دارد جای برادرشان باشد، نشسته بود ردیف پشتیاش. کمی بیحوصله تماشا کردماش. یک لحظه حتی واقعا جای برادرش بودم با هماین چشم و دل ِ پاک. و بعد هم از نظرم دور شد، شد آدم ِ دست هزارم یک قصه.
روزها گذشت. هفتهها گذشت. عین یک قصه. حالا دقیقا «چهل و هشت» ماه از دربهدریها خندهها قهرها، و چهل و هشت ماه از روزی گذشته است که هوا آنقدر سرد بود که من گفتم این رژیم کاری کرده است که هوا هم سردتر شود، وگرنه زمان آن خدابیامرز زمستان اینهمه سرد نبود که.
اتفاق، مثل خواب است؛ خواب، مثل پدربزرگ که میآید به خوابام میگوید: «برو جعفر رو بکش!». من اگر نخواهم این جعفر را - که نمیدانم کیاست - بکشم، باید چه کنم؟
آشفته شدم. دیدماش. زیبا بود. تنی خوب داشت و من دوست داشتم. آشکارا میدیدم که توجهام به تن است. رفته بودم در مایهء مکاشفه و رقص و تماشا.
خیلی قبل بود. قیافهام شبیه اینهایی بود که تازه از زندان بیرون آمدهاند. که پول ندارند، که میخواهند بروند شهرستان و نسخهء بیماری در دستشان خشکیده و ماسیده. من حبس ِ رفیق کشیده بودم و خسته.
بیرون آمده بودم، چراکه میدانستم –خوب میدانستم- اتفاقی عجیب، بزرگ، خاص و یگانه خواهد افتاد.
قسمت ِ هر آدمی، دقیقا جاییاست که بهاش زیاد فکر میکند. من آن خیابان لعنتی را دوست میداشتم. یکروز که شبیه زندانیها بودم، رفتم و در جایی از همآن خیابان نشستم روبهروی کسی که سفید پوشیده بود و مشکی و قهوهای. کلا من این رنگها را هیچوقت یاد نمیگیرم: توسی، قهوهای، کِرِم، شکلاتی.
نیمساعت حرف زدیم. بعد یک بیستدقیقه هم به وقت ملاقات اضافه کردیم. خوب بود که قیافهاش دوستداشتنی بود و هیکلاش هم. خیلی مهم است که وقتی میروی که اتفاقی بیافتد، سر و وضعات زیبا باشد؛ نه مثل من که تازه از زندان آزاد شده بودم. عین اینها که کنار ترمینال میایستند یا توی راهروی فرودگاه.
اتفاقات بزرگ، همیشه در فرودگاههای کوچک میافتد. در تمام داستانهای انسانی، زنی هست که سیگاری به گوشهء لب دارد، لب دارد... دیوانهات میکند؛ از من بپرس!
دیوانهاش شدم. آن هوا را رها کردم و دیوانهاش شدم. رها کردم و نیمهشب بودم که دیدم عاشقاش شدهام. واقعا هماینقدر آنی و بیهوا. شد آنچه باید. دیدم که دوستاش دارم و شعرهایی مینویسم که پیش از آن نمینوشتم.
فکر کردم خوب نیست آدم اینقدر سانتیمنتال باشد. در روزگاری که مردم به مردم رحم نمیکنند، بهقول شاملو، نشستن لب رود ِ بالا و گفتن که «آب را گل نکنیم» یعنی چی؟! {نقل به مضمون} ولی من لب رودی ننشستهام. خودم از نوشتههای این سالها میفهمم، و تنها خودم میفهمم که چه رفته است بر این حسین ِ درمانده. آبی هم اگر بوده، گِلاش کردهام، بهروی همه بستهام. حسین، تشنه است و آب را گلآلوده دوست دارد. ماهیاش در هماین آب گلآلوده بود که به دام افتاد. ماهی، زیبا بود و من بهاش میگفتم و میگویم:«سلام ماهی ِ من!» و دوستاش دارم.
□
نوجوانی که هر سهشنبهشب را در انتظار اعدام، کابوس طناب میبیند، چرا نباید اعدام شود؟
چهارشنبه، روز اعدام است. سهشنبه میآیند اینها را باید فردا برودند بالای دار، جمع میکنند میبرند به تنهایی ِ آخر. این تنهایی، که آخرین تنهایی بشر است، نباید بخشوده شود. یعنی فکر کن به کسی که یازده سهشنبه را به تنهایی رفته است و هنوز هم در انتظار روز طناب... خب هیچچیز خوبی ندارد این گریز.
گریزی نیست از اتفاقاتی که میافتد. آنروز مثل نور خورشیدی که وقت خواب میافتد روی صورتام، روشن و صریح میدانستم که دوستاش خواهم داشت. و شد آنچه باید.
هوا ابر بود. سرد بود. خیابان ِ بلندی که دوستاش دارم، گل و شُل ِ مرمت ِ پیادهروها را داشت. با سنگها حرف زدم تا رسیدم به میدانی که میشد آنروزها سیصد تومان داد و رفت رسید میدان آزادی. آزادی را دوست دارم برای سرباز فراریهاش که میآیند لباسهاشان را آب کنند. حال آزادی، همیشه یکجور است؛ معمولی ِ معمولی.
در آزادی است که میتوانی سوار شوی بروی رشت، بروی به دریا بگویی :«راستی تو یه خواهر دیگه هم داشتی به اسم دنیا.. نه؟ سلام برسون بهاش» و بخندی و سیگاری روشن کنی.
کاش در اتفاقات بزرگ، نرمه صدایی از بنان هم از دورها بیآید؛ یا حتی شهره یا ستار.
□
من چیزی دیدم، چیزی دیدم در دیماه سالی که سرد بود، در دیماه آنسال چیزی دیدم که از شب اول بعد از آنروز، رفتم توی مود ِ بنان که داشت از جایی صدای نرماش میآمد توی باد.
آدمها در جملات بیهواشان همهچیز را میگویند. من آدمها را در لابهلای حرفهای بیمنظورشان میفهمم. گفت: «واسه خودش خوشاه حسابی». وقتی که کسی «واسه خودش» خوش باشد، یعنی بعضی چیزها تمام شده است و اگر در آستانهء فصلی سرد ایستاده باشی، اتفاق خودش میافتد بیکه بدانی و بخواهی.
هفتهء اول زمستان بود. مردم چه میدانستند کجای شهر چه اتفاقی میان کی و کی دارد چهگونه میافتد؟ سرد بود هوای مادرمُرده در آن روز.
این اتوبوسهای شرکت واحد، فقط محل نگاه است و تماشا؛ به کسی وفا نکرده، دل نبند!
□
پس، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد. نباید چهارده ماه را از چهل و هشت ماه کم کرد. غصه میآورد میریزد توی زندگی. باید قبول کرد که هماین است. زندگی، گاهی بهترین روزهاش را از تو میگیرد و میبرد در جایی که ساعتاش اینجا نیست، زندانی میکند و قیافهات شبیه زندانیها میشود.
قیافهام شبیه زندانیها بود و تو گفتی: «شبیه این سرباز فراریها شدهام». و من که دوستات دارم، غمگین بودم.
امروز، عزیز من، امروز شد «اینهمه سال». و حال من بهتر است از دیروز. شکر.
□
همهء چیزهای خوب از تو شروع شد که لباس خوبی پوشیده بودی. گرچه چیزها را نباید شمُرد. خاطرات را باید نوشت. تلخیها را باید نوشت و وقت ِ نوشتن، گفت گور پدر کسی که فکر میکند همهچیز را نباید نوشت. واقعا گور پدرش! چیزها برای نوشتناند. من اگر صریح و روان نمینویسم، شرایط خوبی ندارم لابد. خدا را چه دیدی؟ شاید یکروز نوشتم. هنوز دارم ماهها را میشمارم و به تو میگویم «ماهی». عین این ماهی، که لیز میخورد در دستها و فرار میکند. حرف بدن است و حرف لیز خوردن.
□
گفتم که چارهء غم هجران شود؛ نشد
در وصل یار، مشکلام آسان شود؛ نشد
یا از تب غمام شب هجران کُشد؛ نکشت
یا دردم از وصال تو درمان شود؛ نشد
یا آن صنم مراد دل من دهد؛ نداد
یا این صنمپرست مسلمان شود؛ نشد
یا دل به کوی صبر و سکون ره برد؛ نبرد
یا لحظهای خموش ز افغان شود؛ نشد
یا مدعی ز کوی تو بیرون رود؛ نرفت
چون من اسیر محنت هجران شود؛ نشد
یا از کمند غیر غزالام جهد؛ نجست
یا ز الفت رقیب پشیمان شود؛ نشد
یا از وفا نگاه به هاتف کند؛ نکرد
یا سوی او ز مهر خرامان شود؛ نشد
هاتف اصفهانی
□
روزهای سرد عوض نمیشوند. گرم میشوند، اما عوض نمیشوند. خاصیت یک روز سرد است اگر که دوست داری دوباره ببینیاش، شب که توی خانه تنها هستی.
میپرسم، از خودم میپرسم، اگر مثلا میرفتی به آنسال از دوباره، چه میکردی؟ میگویم: شاید بهجای کسی که شغلاش نوشتن است، دکتر میشدم یا مهندس کشاورزی. اما آنروز سرد را عوض نمیکردم. از مطبام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی میگرفتم، میرفتم روی همآن صندلی مینشستم و کمی دختر نارنجیپوش را تماشا میکردم و ناگهان، عاشق زنی میشدم که روبهروی من بود. چه زیبا...
روبهروی من نشسته بود. حرف زدیم. خداحافظی کردیم. شبیه آدمهایی بودم که تازه از زندان آزاد شدهاند. راه برگشت را با خودم برای خودم حرف زدم و ساعت حدود یازده شب بود که حس کردم دوست دارم دوباره ببینماش.
رفته بود. زودتر از چیزی که فکر کنی، رفته بود. این «رفتنها» همیشه روی اعصاب است. بختک میشود میافتد روی زندگی این هی رفتن. دلات تنگ میشود میروی سیگار میکشی راه میروی بلند حرف میزنی با خودت برای خودت، و مردم که از کنار تو رد میشوند فکر میکنند تو دیوانهای. تو دیوانهای!
□
دیوانهء مهربان ِ سبزهروی شیرینزبان!
چه میدانی که اینهمهسال چهقدر دوست داشته شدهای؟ شمُردن خوب نیست. نشمار!
وقتی که میشمارم، وقتی که روزها را هفتهها تفکیک میکنم به خوب و بد، و میشمارمشان، هی زیاد میشوند. عین موسیقی است که باید فقط گوش را یله کرد و گذاشت که تکرار شود تکرار شود تکرار شود...
«در سنهایی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم، اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...ما بچهء مرگ هستیم.»
□
روز سردی بود و همآنروز، کتاب تازهام منتشر شده بود. میدانستم که اتفاق بزرگ، کتاب نیست. کتابها هی منتشر میشوند و اگر هم ذوقی هست، برای اولین و دومین است. روز سردی بود.
من آن کافهها را که اولاش مردی عبوس نشسته و هی قهوه سفارش میگیرد و تو میدانی قهوه برای من خوب نیست، دوست دارم. من آن قهوههایی را وقتی مینوشی، شبیه بازیگرهای خارجی میشوی، دوست دارم.
در این کافههاست که صدای بنان از دور میآید و اتفاقی که فکرش را هم نمیکنی، میافتد. بعد هم که دست خودت نیست؛ میگویی: «من از ماهی و فسنجون بدم میآد. از شجریان هم. بنان و شهره رو دوست دارم. سوسن و مهرداد رو هم».
وقت ِ وقت است برای اینکه تاثیر بگذاری. میخوانی، زیر لب میخوانی :«چیزی به آخر ِ بازی نمانده است / راهی بهغیر از آن که ببازی، نمانده است..» و آه میکشی و میبینی که روبهروی تو، در نزدیکتر فاصلهای از تو، یکی نشسته است که میشود بهاش فکر کنی.
اتفاقات ایرانی، در روزهای سرد ِ ایرانی میافتند. بیا بقل!
□
یکروز راه افتادم رفتم به دوستی گفتم احساس میکنم شاید اشتباه کردهام که دارم اینجور تلخی میبینم. گفت: «شاید اشتباه کردهای خب» و گفت: « فقط جوری نشود که سهسال بعد باز فکر کنی که حالا اشتباه کردهای!» گفتم:«حق با تو اه». و حق با او بود.
شاید اگر برمیگشتم دوباره به همآن روز، بهجای کسی که شغلاش نوشتن است، دکتر میشدم یا مهندس کشاورزی. اما آنروز سرد را عوض نمیکردم. از مطبام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی میگرفتم، میرفتم روی همآن صندلی مینشستم و از دوباره تمام این چهل و هشت ماه را تکرار میکردم.
چهل و هشت ماه! کم نیست..
«میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشهء انگور در دستام بفشارم و عصارهء آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایهام، مثل آب ِ تربت، بچکانم.»
□
من عاشق اینام که دنیا اینجور ساده و سنتی و مردسالارانه دور و برم باشد: خانهام، ماشینام، زنام، مادرم، کتابخانهام، کامپیوتر و سیدیهام و هرچیز که بشود مالکاش شد.
دست ِ پُر از بیرون از برسم، کیسههای خرید را بدهم دستاش، با اخم. بگویم:«سلام. تو چهطوری امروز؟ چهخبر؟» و حتی جورابهام را خودم دربیآورم از پا و بگذارم برود کلاس یوگا، که دوست دارد.
من دیوانهء اینام که سوییچ ماشین را گاهی بگذارم روی پیشخوان، بگویم:«پیاده نرو عصر خونهء دوستات؛ ماشین رو ببر، من با آژانس میرم پی کارام».
من دوست دارم بگویم:«خستهای؛ بیا بخوابیم» و جورابهاش را درآورم و بگویم:«خدا بزرگاه». عاشق خوابام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هماین: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی...
حالا تو بگو مثلا چی دوست داری؟ خب بگذار جورابهات را درآورم بخوابی؛ که خستهای. عین حریر و عین ماهی، لیز میخوری، میدانم. حرف بزن، بنویس، راه برو. گاهی هم برو با ماشین خرید کن، بیا بگو:«این سگصاحاب خیابونا شده عین جهنم!» و برو جلوی تلویزیون بنشین و به من فکر کن که دوستات دارم.
در همهء متنهای واقعی، مستعار ات کردم من ِ دیوانه. بابت این یکی، شرمسار روی تو ام. و زیبا است روی تو.
□
آنروز سعی کردم متفاوت باشم. بودم. تفاوت داشتم با روزی که گمات کردم و روزی که پیدا شدی و گفتم «هنوز یخام وا نشده» و هی به «یخه / یقه» تنه میزد حرفام و میخندیدیم.
دوست دارم هماینجا تمام کنم. بروم بنشینم رو به باد سردی که از پنجره دارد میآید توی اتاق، و فکر کنم به اینهمه سال. چیزهایی رفتند از دست و
فقط تو معنی «سرباز فراری» و «زندانی تازه آزاد شده» را میفهمی رفیق؛ رابطهشان را. و حس غمگینی که در هر دوی این شوخیها هست.... چه کرد این روزگار با آدمهاش.
شمردن خوب نیست؛ اینهمه ماه را دوست دارم. و اگر باز برمیگشتم، آنروز میآمدم و اتفاق دیگری نمیافتاد. وقتی که میشمارم، چهارماه از بقیهء چهل و هشت ماه کم میشود و من و تو، غمگین میشویم.
هیچچیز مثل گذشته نماند. گذشته، گذشت و امروز شد گذشتهء نزدیک و رفت. یکچیزهایی هم از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. و چیزهایی ساخته شد. خراب شد و ساخته شد. از خرابی بود اگر بنایی شکل گرفت. سخت بود و سخت هم گذشت. ولی گذشت.
□
دنیایی که برایاش برنامه بریزی، دنیای خوشی نیست؛ برنامه بریزی که چه خواهی کرد و چه نه. دنیا، دنیای خوبی خواهد شد اگر با «؛» زندگی کنی. هی از این نطقهویرگولها {؛} بریزی توش، وصل شوی به سطر بعدی و هی ادامه بدهی تا جایی که از دل ِ ناخوشیها، چیزی بیابی که خوش باشد و خواستنی. اگر مثل این دکتر-مهندسهای عشق ِ نظم، مثلا حواسات باشد که چهقدر درآمد داری و چهقدر بدهکار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. کلاه را باید سرت بگذاری و راه بیافتی بروی توی دل زندگی. بروی به «دیدار» و وقت برگشت، شده باشی عین یخ: هی فکر کنی هی فکر کنی... دلات عاقبت تنگ خواهد شد.
من دلام هنوز به عاقبت نرسیده، تنگ است. آروزی بزرگی نیست: یک خانه در حوالی میدان نور، که بشود اجارهاش را ساده داد؛ و هی تو.. هی تو.. هی تو.. هی تو.. بالاخره میشود!
همیشه یک نوشتهای هست در زندگی که مستعار نیست و یک روزهایی میآید که مطابق خواست تو پیش میرود. میخواهمات.
□
«ماهی» ِ شاملو میگوید:
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب ِ من
اينگونه
گرم و سرخ:
احساس میکنم
در بدترين دقايق ِ اين شام مرگزای
چندين هزار چشمهء خورشيد
در دلام
میجوشد از يقين؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهء اين شورهزار ِ يأس
چندين هزار جنگل ِ شاداب
ناگهان
میرويد از زمين.
بعد هم میگوید:
آمد شبی برهنهام از در چو روح ِ آب
در سينهاش دو ماهی و در دستاش آينه
گيسوی خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ يأس:
« آه ای يقين ِ يافته، بازت نمینهم!»
□
دلتنگی خوب نیست. دلشکستگی خوب نیست. خوب نیست که آدم اینجور دلاش گرفته باشد. این آژانس محل، هی سراغ زنام را میگیرد بیناموس. گاهی خیابان هم به آدمهاش خو میکند و دلتنگ میشود. باور کن.
□
دوستی داشتم که رانندهء آژانس بود. هربار که میپرسیدم از کدام مسیر میرویم فلانجا، میگفت:«از جای بدی نمیریم که بد بشه».
از جایی که حالا و امروز ایستادهام، ناراضی نیستام. بد نشده این راهی که آمدهام و آمدهای. تلخی و بالا و پایین، دست ما نیست؛ روزگار هماین است.
من چیزهایی را داشتهام که ندارمشان. فکر میکنم چیزی که نمانده، لابد باید میرفته. چیزی که مانده، یعنی باید میمانده.
بچهای بود، دختربچهء شش سالهای بود که من بسیار دوستاش داشتم. همسایهمان بود. یکروز مادرش میگذاردش در خانه و میرود خرید. بچه در تنهایی، شیر گاز بخاری را دستکاری میکند. انفجار و.. زبانبسته، پرنده میشود میرود. بعدها قبول کردم که باید میرفته لابد.
چیزهای زیادی از دست خواهد رفت؛ میدانم. ولی خب داریم در هوایی نفس میکشیم که هر سهشنبه ممکن است نوبت اعدامی دیگر باشد و هر نفس که فرو میرود، واقعا فرو میرود و احتمال سکته هست. نگهبان چی باشیم در این روزگار؟ گور پدر روزگار.
اگر تقدیر هست، که اینهمه از دست تقدیر میکشیم. اگر نیست، پس باک از چی؟ نترس. من فکر میکنم، دقیقا در بدترین ساعات فکر میکنم که اشتباه نبوده این راه و این اتفاقات.
یعنی میخواهم بگویم آن بچهء زبانبسته، اگر رفته، «باید»ی در کار بوده. حالا هم مدتهاست فراموشاش کردهاند همه، الا من که خب میدانی خاطره جمع میکنم برای سر قبرم.
پس بعضی زخمها را در زندگی نباید شمُرد. و چیزهایی هست، و کسانی هستند که باید نگهشان داشت همیشه. و باید خیال کرد زمان آن خدابیامرز هوا اینقدر سرد نبوده و باید امید داشت. من امید دارم همیشهء خدا. إن الله مع الصابرين.
□
در این شهر داریم یخ میزنیم از سرما؛ تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ ها؟ بگو کجایی؟!
و هوایی که میگویند زمان شاه اینقدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ در این شهر داریم یخ میزنیم.
امیر خسرور دهلوی گفته:
با غمات، شادی ِ جهان، هوس است؛
شادی من، هماین غم ِ تو بس است.
از سر خشم اگر بخایی لب،
بر لبات بوسه دادنام هوس است ...
آخ گفته!