این نوشته، یک خاطره است؛ خاطرهای معمولی و ساده از روزگاری نهچندان دور، از کودکی. چیز خاصی توش ندارد، ولی برای من «غمناک»ترین خاطرهء عمرم شاید باشد. و غم ِ نشسته در سطرهاش را، شاید خودم فقط خوب بفهمم.
روزگاری براساس این اتفاق، یک فیلمنامه نوشته بودم که ماند و ماند و ماند. چهقدر آن فیلمنامه را دوست داشتم...
امروز که حرف میزدیم با هم، گفت:«دلام هم تنگ شده خیلی غمناک!». و من روی بعضی کلمات، تیک ِ تلخی دارم؛ مثل این «غمناک».
برای او نوشتم و برای روزهایی که غمناکاند.
دبستانی بودم، سال سوم. یک همکلاسی داشتم که پدرش را در کودکی از دست داده بود. خیلی صمیمی بودیم. اسماش کوچکاش «سیف» بود. یعنی «سیفعلی» بود و ما میگفتیم سیف. آخرهای فروردین بود و هوا داشت گرمتر میشد.
توی کلاس، نیمکت ِ آخر، کنار هم مینشستیم. من آرامترین موجود آن کلاس «۵۳» نفره بودم. نیمکت ِ آخر را من و سیف و پسری بهنام احمد اشغال کرده بودیم؛ منطقهء ما بود. هرسه با هم رفیق بودیم.
گفتم که، من آرامترین بودم. زنگ ورزش که میشد، میرفتم بالای بلندترین درخت حیاط، بقیه را در سکوت تماشا میکردم و از آن بالا، از بالای دیوار مدرسه، قطارهایی را که میرفتند اهواز میشمردم. نه مدرسه را دوست داشتم، نه خانه را. هیچجا را دوست نداشتم. خیلی با خودم بودم؛ خیلی.
این سیفعلی، پدر نداشت و همیشه فکر میکردم لابد فقط منام که حال او را میفهمم.
خانوادهء ما، من و خواهر بزرگ و برادر کوچکام و پدر و مادر. خانوادهء ما پنجنفری بود. ولی بدون هیچ دلیلی، عدد ۴ را دوست داشتم. یکی از بزرگترین غصههام این بود که چرا باید پنجنفر باشیم. چرا چهارنفر نباشیم؟!
همآن سالها بود که با خودم کنار آمدم که «خانوادهء ما چهارنفره است». جمعاش هم درست بود: پدر، مادر، خواهر و برادر. فقط من نبودم. راستاش از اول هم همیشه با شان نبودم. یعنی از سال اول دبستان به بعد، من از این خانواده جدا شده بودم و سالها میشد که تنها بودم. با خودم حساب کردم و دیدم هرگز راضی نمیشود دلام که یکیشان نباشد: پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم... من اینها را دوست داشتم و راضی نبودم یکیشان کم بشود.
آدم بیحوصلهای بودم؛ بیحوصلهتر از حالا. وقت ِ این را که بنشینم و قصه بسازم برای تنهاییام نداشتم. خیلی زود، یک داستان دم ِ دستی برای خودم و دلام جور کردم:
من، بچهء اینها نیستام. پدر و مادر ِ من، آدمهای فقیری بودهاند (فقیرتر از اینها) که سالها قبل، من را گم کردهاند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی میکنم... هماین!
قصهء خوبی بود. اگر میخواستی برای کسی تعریف کنی، کل طرح داستانیات محل ایراد و اشکل بود. ولی من الزامی به تعریف کردن نداشتم. الزامی حتی برای حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که خوب یاد گرفته بودم، سکوت بود و تماشا. بهنظر خودم که این قصه، بهترین و درستترین قصهء عالم بود: پدر و مادر ِ من، آدمهای فقیری بودهاند (فقیرتر از اینها) که سالها قبل، من را گم کردهاند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی میکنم.
خوب نیست؟ خودم که هنوز هم دوستاش دارم. راضیکننده است. من که نمیخواستم بروم دنبال پدر و مادر واقعیام بگردم؛ {گاهی البته میرفتم .. گاهی!} فقط توجیهی درست کرده بودم برای تنهاییام. نمیخواستم عدد چهار خراب شود. من عاشق چهار بودم (و هنوز هم). این قصه، واقعا راضیام میکرد. چراکه من واقعا پسر تنهایی بودم که روزی خانوادهاش او را گم کردهاند و خانوادهء مهربان دیگری، بدون اینکه اصلا معلوم شود چهجوری و از کجا، پیداش میکنند و حالا دارد در تنهایی بزرگ میشود.
پس، وقتیکه من تنها بودم، و سیفعلی هم پدر هم نداشت و با مادر ِ پیر و برادر بزرگ و همسر و بچههاش زندگی میکرد، میتوانستیم دوستان خوبی باشیم و همدیگر را درک کنیم. من که اینجور فکر میکردم.
فروردین بود؛ آخرهای فروردین. یکروز سیفعلی نیامد. گفتیم لابد بیمار است. روز بعد هم نیامد. روز سوم شد. صبح زود بود. آنسالها هنوز مدرسهمان دو شیفته بود و یک هفته صبحها و یک هفته ظهرها میرفتیم. صبح خیلی زود رفتم در خانهشان قبل از مدرسه، که ببینم چی شده که این پسر نیست.
وارد کوچه که شدم، تقریبا همهچیز روشن شد: مادرش رفته بود؛ مُرده بود. غصهام شد. میدانستم که حالا واقعا زیر دست ِ «زنداداش»، لابد روزگار تلخی خواهد داشت. لابد دلاش تنگ خواهد شد برای مادر. حتما تنگ میشد. مادر بود؛ خوب بود.
فکر کردم اگر ببینماش، حالام خراب میشود. بهخودم گفتم حالا تازه شده عین ِ من: نه پدری، نه مادری، هیچکس را ندارد و با خانوادهء دیگری زندگی خواهد کرد؛ درست عین خودم.
برگشتم رفتم مدرسه. خانم معلممان زنی بود سیساله، با صورتی پر از جوش. کمی هم البته زیبا بود با آن قامت کشیدهاش. میدانستم که از «بلوار کشاورز» میآید آنجا برای تدریس. خیلی راه بود ها.. جوانهای محل، مثل پسر عمو و پسرخالههام، نقشههایی برای او میکشیدند، و گاهی هم اجرا میکردند!! که من در سکوت کیف میکردم از بلاهایی که سر این زن میآمد. نمیدانم چرا.
قبل از شروع درس، اجازه گرفتم. گفت «بگو». گفتم که اینجوری شده. یک اعلامیه از روی دیوار کوچه کنده بودم. نشاناش دادم و گفتم نوشته امروز مراسم ختم دارند. لابد سوماش بود. اعلامیه را گرفت که بخواند. احمد خودش را نزدیک کرد و آرام گفت:«خوشبهحالاش.. حالا غیبتهاش موجه میشه با هماین اعلامیه». با سر تایید کردم. واقعا خوشا به حال سیف. من عاشق اعلامیه هم بودم. هرکسی میمُرد، کافی بود فامیل «نوروزی» هم پای اعلامیهاش آمده باشد؛ چه حالی میکردم! میرفتم تمام روز را کنار ریل راهآهن مینشستم، قطار تماشا میکردم. (از سال بعدش هم، سیگار میکشیدم) فرداش اعلامیه را که اغلب از دیوار کنده بودم، میبردم نشان ناظم میدادم که یعنی کسی از اقوام فوت کرده و اینها. درسخوان بود و به هماین خاطر، معمولا گیر نمیدادند و قبول میکردند حرفام را. گاهی هم قبول نمیکردند، و مادرم میآمد و مثلا با اخم و دلخوری، میگفت حال من خوب نبوده و .. خلاصه.
معلممان، که اسماش «فریبا اُسکویی» بود، و بعدها هرگز خبری ازش نگرفتم، کمی فکر کرد و بعد هم درس شروع شد. تقریبا تا زنگ ِ آخر، بچهها در حال مجسم کردن قیافهء سیف بودند. هرکسی نظری میداد. توی زنگ تفریحها هم خبر را رسانده بودند به آنهای دیگری که سیف را میشناختند.
زنگ آخر شد. درس تمام شده بود و مثلا ده دقیقهای مانده بود که خلاص بشویم. معلممان همه را به سکوت فراخواند و بعد نشست روی یکی از نیمکتها. کمی از غصههای بشریت گفت و بچهها هم کمی بدناش را که توی آن پوزیشن، چیز شده بود، تماشا کردند. ته ِ حرفهاش هم شد این که: جمع بشویم، از خانوادههامان اجازه بگیریم و بعدازظهر برویم خانهء دوستمان. «نوروزی» هم که پسر خوبی است، مسوول است که از بچهها پول جمع کند و برود یک جعبه خرما بگیرد و ساعت سه، همه سر خیابان مدرسه جمع شویم و او{معلم} هم بیاید و برویم ختم.
نوروزی، احساس شگرفی داشت؛ مسوولیت سنگینی بود جمع کردن پول، خریدن ِ خرما. اما چه میشد کرد؟ سیف، بهترین دوست آنروزگار بود، و فقط نوروزی که خودش طعم نداشتن پدر و مادر را چشیده بود، میبایست قدمی برای دوستاش بردارد. او این مسوولیت را پذیرفت.
ساعت دوازدهونیم شد و زدیم بیرون. کیف و کتاب را انداختم خانه و راه افتادم در ِ خانهها. هر دری را که میزدم، همکلاسی که منتظر بود، در را باز میکرد. از همآن خانهء اولی شروع شد: پول نداریم ما... مامانام میگه اینا میخوان به اسم ختم برای مدرسه کاسبی کنن.. من بابام رفته بندر واسه کار و وقتی بیاد، حتما پول میدم... خود ِ سیف هم پول میگذاره؟ ... برو فرار کن الآن مامانام میآد دعوات میکنه میگه دزدی...
وقت زیادی نداشتم. ساعت شده بود دو، و باید زمانی هم صرف میکردم که بروم با اتوبوس شرکت واحد، هفت تا ایستگاه را رد کنم و خرما بخرم و با یکی از همآن اتوبوسها برگردم.
تقریبا همه در طول یک خیابان دراز زندگی میکردیم؛ در کوچههای کوچک، در خانههای «سهدانگی» ِ چسبیده بههم. به سیچهلنفر سر زده بودم و از آنهایی که پول خرجیشان را داده بودند، مثلا دویست تومان جمع کرده بودم. دیر بود. باید میرفتم پی خرما. راه ِ خرما، دور بود. میترسیدم. به یکی دو نفری که دوستتر بودند، گفتم که بیایند با هم برویم برای خرید خرما.
شدیم پنجنفر. نقشهء حرکت را من طراحی کردم. فکر کردم «یهکمی» از این پول را برمیداریم برای خرید بلیت اتوبوس رفت و برگشت. قبلا هم با معلممان همآهنگ کرده بودم. راه افتادیم.
هنوز اتوبوسها زنانه-مردانه نشده بودند. دیوانهء این بودیم که برویم ردیف آخر، بنشینیم روی آن صندلیهای بههم چسبیده. فقط برای اینکه وقتی اتوبوس از روی پُلهایی که روی جوی آب بود، یا هر برآمدگیای در خیابان، رد میشد، بپریم بالا و صفا کنیم. حتی منی که که آدم بیحوصلهای بودم، این اتفاق را فرخنده میدانستم و کیف میکردم.
دهها بار پریدیم بالا و شاد شدیم تا رسیدیم به مغازهای که خرما و پرچم و «سنج» میفروخت. گفتیم اینقدر پول داریم و برای ختم مادر دوستمان خرما میخواهیم. گفت:«با این پول، نهایتا یکی از جعبهها را میتوانید بخرید. و یک جعبه برای چهلپنجاه نفر کم است و خوب نیست». از توی یک گونی، از این خرماهای نرسیده-رسیدهء کیلویی برای ما آورد و ریخت توی یک «مُشمّای دستهدار»{من هنوز هم میگویم «مُشمّا» و خیلی راحت نیستام با کیسهنایلونی}. پولی را که بعد از کسر پول بلیت اتوبوس برای خرما مانده بود، دادیم به طرف. دست کرد توی دخلاش، چند تا پنج تومانی، از این نارنجیهای قدیمی پسمان داد و گفت پولاش همآنقدر میشود و این باقیمانده هم مال خودتان. خیلی صفا کردیم. بیست تومان بود، پنج تا پنج تومانی ِ نارنجی.
یکی پیشنهاد کرد برویم و این پولها را بعد از مراسم ختم، بگذاریم سر ِ راه قطار روی ریل، که بیاید از رویشان رد شود و به اصطلاح «پَخ {Pakh}» شود. گفتم که حالا برویم تا بعدا فکری هم برای اینها میکنیم.
خرماها زرد و قهوهای بودند. سیاه نبودند. مجلسی نبودند. ولی معلوم بود که روزی خرما خواهند شد؛ خرمای رسیده و حسابی. راه افتادیم و باز سوار شدیم و بالا پریدیم و خندیدیم. ساعت بیست دقیقه از سه گذشته بود. دیر رسیده بودیم و بچهها رفته بودند با معلممان. یکی هم مانده بود که به ما بگوید. بدو رفتیم تا رسیدیم دم خانهء سیف. چند نفری دم در بودند و حرف میزدند و سیگار میکشیدند. خجالت میکشیدیم برویم تو. ایستادیم روبهروی خانه، زیر آفتاب. قیافهها، همه بچهمظلوم. دودستی مُشمّای خرما را گرفته بودم. پول خوردها را هم ریخته بودم توی جیب پشتیام.
یکی از مردهایی که ایستاده بود دم در، جلو آمد. میشناخت مرا. گفت:«بابات چهطوره؟ حاجی چه طوره؟ خوب هستن؟ سلام برسون پسر ممد نوروزی! اینجا؟ با کی کار دارین عمو؟» بهاش گفتم که ما دوست سیف هستیم و از بچهها جا ماندهایم و خلاصه رفتیم تو.
سیف نشسته بود وسط اتاق روبه دیگران و بقیه هم ردیف ردیف پشت سرش. دو تا اتاق تودرتو بود که درهای چوبیاش را برداشته بودند و یکی شده بود، مثل سالن. آنطرف فامیل و همسایهها بودند، اینطرف هم ما. خانم معلم هم رفته بود سر مجلس نشسته بود. بچهها پرسیده بودند از سیف که چرا ختم توی مسجد نیست؟ سیف هم گفته بود که انگاری ختم یکی از بزرگان محل است و نمیشود. محلهء ما یک مسجد داشت فقط.
بچهها در چند ردیف نشسته بودند پشت هم، آرام و عین توی کلاس درس وقتی ناظم میآمد مثلا برای کاری. پچپچ میکردند و میخندیدند و صفا میکردند که رفته بودند ختم مادر دوستشان. من هم توی دلام شاد بودم. واقعا شاد بودم.
رفتیم ما چند نفر هم نشستیم ردیف دوم، پشت سیف. برگشت و دست دادیم. گفتم:«امروز و دیروز و اونروز خوشبهحالات شده که غیبت کردی! ولی نگران نباش. اعلامیه بیاری، قبول میکنن و دیگه نمیخواد مادرت بیاد». مادرش واقعا نمیتوانست دیگر بیاید مدرسه برای توضیح هرچی. سیف آرام گفت:«آره.. فکر کنم اگر داداشام گیر نده، چند روز دیگه نیام». و خندید. مهربانتر شده بود قیافهاش. توی دلام گفتم خوش بهحالاش.
خرما را داده بودم به یکی که جلوی در بود. دوست داشتم مثلا بیاورند وسط مجلس، نشان بدهند و تشکر کنند و ما هم کیف کنیم. ولی نکردند. چشم چرخاندم که شاید کسی مُشمّا دستاش باشد توی اتاق؛ ولی نبود.
کمی نشستیم و بعد به ندای گوشهء چشم معلممان، قرار شد با هم بلند شویم و بزنیم بیرون. معلم شروع کرد به گفتن از دار ِ دنیا و بیوفایی آن. میخواست سر هم کند که بزنیم بیرون. یاد پول خوردها نبودم.
بلند شدیم. تکتک با سیف دست دادیم. یکی دو نفر راه افتادند دوره که با همهء بزرگترهای مجلس هم دست بدهند. وقتی دست میدادند، میخندیدند و ریسه میرفتند از خوشی؛ حس بزرگ شدن و تحویل گرفته شدن. خانم معلم تشر زد که راه بیافتیم. دیر بود و نباید مزاحم ختمشان میشدیم. بقیه بیخیال دست دادن شدند و زدیم بیرون. جلوی در، معلممان در یکی دو جمله از همه تشکر کرد و گفت زود برویم خانههامان که تکالیف فردا را انجام دهیم. خودش هم جلو افتاد و رفت با چند تا از بچهها.
یکهو یادم افتاد که چند تا پنجتومانی دارم توی جیب. وقت نداشتم سبکسنگین کنم فکرم را. توی راه، تصمیم گرفته بودم که این پول را بدهم به سیف. پولی بود که جمع شده بود برای خرما. خرما را هم که بهخاطر دوستمان خریده بودیم. پس هرچی پول هم که مانده بود، سهم او میشد.
هنوز بعضی از بچهها بودند و سیف هم جلوی در کنار ما ایستاده بود و نیشاش تا بناگوش باز. دست کردم توی جیب و پول را درآوردم. دست سیف را گرفتم و پولها را ریختم کف دستاش. فکر کردم بهتر است که اصلا نگویم بقیهء پول خرماست. بداهه، گفتم:«سیف.. این پول رو هم بچهها برات جمع کردن. چونکه مادرت مُرده و ناراحتی». یکی از بچهها هم انگاری از ایدهء من خوشاش آمده بود. گفت:«آره.. رفتیم همهء دو تومنیها رو دادیم، پنجتومنی گرفتیم که بری بگذاری روی ریل قطار، که قطار از روش رد شه، حال کنی». ایدهام گرفته بود و حالا همه خوشحال بودیم. سیف هم خوشخوشاناش شد. عین خر کیف کردیم همه. شاد ِ شاد.
خداحافظی کردیم و لابد همه توی دلمان خداخدا میکردیم که کاش تنهایی نرود لب ریل راهآهن و ما را هم خبر کند که وقتی قطار میآید و از روی سکههای نارنجی رد میشود، ببینیم که چه شکلی شدهاند و ذوق کنیم.
نزدیکیهای سر کوچه بودیم. سروصدایی بلند شد یکهو از پشت سرمان. برگشتیم و دیدیدم سیف دارد بدو میآید و برادرش پشت سر او. یکیدونفر هم میدویدند که برادر سیف را بگیرند. چرا؟
سیف نفسزنان رسید به ما و از ما هم رد شد. فقط داد میزد:«فرار کنین!» لابد چیزی شده بود که باید فرار میکردیم. فرار کردیم. رفتیم به سمت مزرعهء گندم که انتهای کوچههای روبهرویی بود. برادرش هم چند متری دوید و گرفتند اش آن چند نفر.
رسیدم به مزرعه و خیالمان از برادر سیف راحت شد. نشستیم روی زمین. پرسیدیم چی شده. گفت پولها را که از ما گرفته، برادرش دیده؛ سوال کرده که چی هستند و برای چی؟ این هم گفته که چون مادرش مُرده، بچهها براش پول جمع کردند. بعد هم نگفته که جمع کردند که سیف بگذارد روی ریل قطار. ترسیده بگوید. گفته:«بچهها این پول رو جمع کردن، گفتن بدم به تو که خرج کنی، دستات تنگ نباشه»....
چه بداههای اجرا کرده بود این سیف! شانس آوردیم که دست برادرش نرسید به ما. اگرچه فردا، توی مدرسه کتک مفصلی خوردیم از ناظم بابت این شرینکاری. و من به عنوان طراح اصلی این عملیات، مفصلتر خوردم. ولی، دو روز بعد که سیف آمد، گفت:«زنداداشام دلاش سوخت.. نگذاشت داداشام بزنه من رو.. پول رو هم شباش گرفت و بهام داد».
پولها را نشانمان داد. خیلی ذوق کردیم. قرار شد بعد از مدرسه برویم لب ریل راهآهن، منتظر قطار جنوب باشیم؛ قطاری که میرفت اهواز.
پنجشنبه بود آنروز.