تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - آن‌جا هیچ‌چیز تمام نمی‌شد

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

بچه بودم. از این بچه‌های بی‌سر و صدای آرام و مظلوم. نه دوستی، نه علاقه به چیزی؛ کلا توی خودم می‌چرخیدم. می‌رفتم توی گندم‌زاری که نزدیک ریل راه‌آهن بود، راه می‌رفتم. عاشق تماشای مسافرانی بودم که از بالای خانه‌مان رد می‌شدند می‌رفتند اهواز.
کمی راه می‌رفتم و بعد، یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک نخ سیگار روشن می‌کردم. ده یازده سال‌ام بود. درس می‌خواندم، و خوب هم می‌خواندم. سیگار هم می‌کشیدم.
آن‌وقت‌ها، تنها چیزی که واقعا دوست داشتم، تماشای کارتون بود. همهء کارتون‌ها را می‌دیدم. تلویزیون‌مان سیاه و سفید بود؛ پاناسونیک سیاه و سفید. رنگ ِ قاب تلویزیون هم سیاه و سفید بود.
همهء کارتون‌ها را از بر بودم. آن‌روزها، تلویزیون «تکرار پخش» نداشت. هرچیز را می‌دیدی، دیده بودی. اگرنه، می‌رفت تا «مناسبت» بعدی و اتفاق و قضای روزگار.
یک‌ فرقی هم داشت کارتون‌های آن‌زمان با حالا: آن‌سال‌ها هنوز تیتراژ اول و مخصوصا آخر کارتون‌ها را پخش می‌کردند. من زبان انگلیسی که نمی‌دانستم. کارتون‌ها هم بیش‌ترشان ساخت چین و کره‌ بود و خب تیتراژ پایانی هم بر هم‌این روال. ولی یک چیزی، یک چیز خیلی غم‌گینی داشتند، که مثلا آخر «بامزی»، «رامکال» «پلنگ صورتی» و «تام و جری» می‌آمد و تمام. توی دایره‌ای سفید، که خود ِ این دایره هم وسط یک صفحهء سیاه بود، یک چیزی که آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم یعنی چی می‌نوشت:«The end».
چند سال طول کشید تا بلد شوم حروف انگلیسی را بخوانم. این اصطلاح را با هم‌آن سواد ِ آن‌روزها، می‌خواندم:«ت ِ / ه ِ اِند». نمی‌فهمیدم این «The» را. بعد، خواهرم که بزرگ‌تر بود از من سه‌سالی، یک لغت‌نامهء «حیّم» داشت. معنی این «End» را از هم‌آن کتاب بیرون کشیدم. این کار، برای من ِ کودک یا نوجوان، کار سختی بود آن‌روزها. معنی اولی را نتوانستم بیابم. دوست هم نداشتم از کسی سوال کنم که این «The» یعنی چی. دوست نداشتم اصلا با کسی هم‌کلام شوم بیش‌تر از نیاز و ضرورت.
اصطلاح «The end» هرچه بود، حکم مرگ را برای من داشت. «The end» که می‌آمد، یعنی «همه‌چیز تمام شد!». دنیای غصه بود برای من دیدن این ترکیب. می‌رفتم یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک‌نخ سیگار روشن می‌کردم، و ساعت‌ها فکر می‌کردم به معنی «The».
یک‌بار با صدای بلند حروف را خواندم برای خودم: ت ِ / ه ِ . صدای خودم را می‌شنیدم که کم‌کم تبدیل به « تَ ه ِ» {Ta - he} شده بود. و من این راز بلند ِ غم‌گین را به‌تنهایی درحالی‌که جایی میان ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم نشسته بودم، کشف کردم.
برای خودم حل کردم که این «The end» یعنی: ته ِ آخر! آخر ِ آخر! پایان همه‌چیز ...
تا سال‌ها می‌رفتم یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک نخ سیگار روشن می‌کردم، و فکر می‌کردم به این‌که «ته ِ آخر» یعنی چی؟.. هم‌این‌جوری بزرگ شدم و نشدم. بعد از آن‌روز، سعی کردم هیچ کارتونی را تا آخر تماشا نکنم؛ هیچ کارتونی را.
بعدها یک‌بار توی یک دفترچهء قرمز پاپکو نوشتم:«آن‌جا هیچ‌چیز تمام نمی‌شد». و هرگز نفهمیدم که آن‌جا، کجا بود؛ هرگز نفهمیدم.


پی‌؛ برای مخاطب خاص:
این نوشته، ماه‌هاست توی ذهن‌ام می‌چرخد. می‌خواستم «دی‌ماه» که رسید، به‌عنوان «آخرین نوشتهء این وبلاگ» بگذارم این‌جا وُ برویم. اسم‌اش هم بود «The end». دی‌روز که حرف زدیم، فکر کردم حسابی دل‌مان می‌گیرد... یعنی واقعا دل‌گیرترین اتفاق برای ما بود اگر دی‌ماه می‌آمد و این‌جا تعطیل می‌شد برای همیشه. یک دیکتاتوری ِ یک‌نفره، در هوایی دونفره.
الآن گذاشتم‌اش این‌جا، که فراموش شود برود. ما جایی جز این خراب‌شده نداریم. نگه می‌داریم‌اش خب.

پی:
این آهنگ را افسر شهیدی خوانده است؛ پُر از دل‌تنگی است و خواستنی.

از هم‌این‌جا در هم‌این هوا:
 روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده  +  نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد
 زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود + دایرة‌المعارف نوستالژی  +  Alps Stories: My Annette

 

# این؛ هم‌این # 87/09/15 حسین نوروزی |