این
از کیوسک روزنامهفروش، دوسهتا مجله و روزنامه برمیدارم. چند پاکت سیگار هم کنارش. بیحوصله عرض خیابان را رد میشوم. وسط دو لاین، آنجا که سبزهای هست و راهی برای عبور عابران، میپام که ماشینی چیزی میآید یا نه. کسی از پشت صدام میکند. برمیگردم: مرد میانسالی که چهرهء سادهای دارد. قیافهاش، تیپیکال است؛ از ریخت و قیافههایی که من خوووووووب میشناسمشان.
من «آژانس شیشهای» را دوست ندارم. یعنی برای من، دیدناش گاهی خوب است و گاهی نه. حس خاصی ندارم نسبت بهاش. ولی یکچیز این فیلم، حکم ِ یک خاطرهء مکرر را دارد: لباس پوشیدن حاج کاظم.
شلوار پارچهای، که دمپاش کمی کوتاه است، پیراهنی که روش یک جلیقهء پشمی پوشیده، کت چروکیدهای که خیلی ساده است، تهریش و موهای نامنظم و البته معمولی. توی ذوق نمیزند. راه رفتن ِ معمولی. خیره شدنهای معمولی.
آدمهایی که ریختشان اینشکلیاست، برای من خاص هستند؛ هرکجای جهان که باشم، زودتر از دیگران میبینمشان.
برمیگردم. یکیاست با هماین قیافه و ظاهر. بیمقدمه چیزی میگوید. نمیشنوم. دوباره تکرار میکند:«بیمارستان میلاد آشنا داری؟ مریض دارم. بیمه داره. ولی میلاد، بیمهء ما رو قبول نمیکنه. خونهام شهر زیبا است. بازنشستهام» نگاهاش میکنم. خدا شاهد است هماینقدر ناگهانی و ساده حرفاش را میزند. چهرهاش صاف است؛ نه خوب نه بد. غمگین است و از حالت نگاهاش میفهمم که حال ِ مستأصلی دارد. مکث میکند و ادامهء حرفاش، بغض دارد:«آشنا نداری؟» منتظر جواب نمیماند؛ «باشه. ممنون پسر. یاعلی». میرود.
خیلیها هستند که اینروزها «از شهرستان آمدهاند و پولشان گم شده»، «مریض دارند و دویست تومان برای تهیهء نسخه کم دارند»، «تازه هماین چند ساعت قبل از زندان بیرون آمدهاند»، خیلیها اینروزها درد ِ بیدرمان دارند و بیکس و کار، رها هستند در این شهر ِ پُرگدا. این، از آنها نیست ولی.
واقعا دنبال «چیزی» نیست؛ فقط «آشنا» میخواهد. چهرهء سرد و سادهای دارد. شبیه این پدرهایی که یک عمر زحمت کشیدهاند، عرق ِ کارگری ریختهاند، و ساده ماندهاند. من این آدمها را هنوز خووووب میشناسم، میفهمم. راهاش را میکشد، از مسیری که من آمدهام، عرض خیابان را رد میکند، میرود همآن کیوسک روزنامه، عین ِ دقیقا عموی من، یک روزنامهء اطلاعات و یک روزنامهء کیهان میخرد، به در و دیوار کیوسک نگاهی میاندازد، و میرود به سمت جنتآباد.
سر بلوار شقایق ایستادهام. دلام هیچوقت دروغ نگفته بهام. اطمینان دارم که فقط یک «آشنا» زندگیاش را از اینرو به آنرو میکند. به راه رفتناش خیره میشوم. تعقیباش میکنم با نگاهی که کمکم بغضاش گرفته. دور میشود. دنبالاش راه میافتم. میرود و میرویم. از سر ِ جنتآباد هم رد شده. دنبالاش میروم. نیمساعت پیاده سایه به سایهاش راه میروم. خودم هم نمیدانم دنبال چی هستم. به جیب و به پساندازم فکر میکنم: افسوس.
نزدیکیهای شهر زیبا، آنجا که دارند پُل میسازند، میرود توی یک میوهفروشی. صبر میکنم. دست ِ خالی میآید بیرون. راه میرود. میرود. دیگر دنبالاش نمیکنم... هقهقام گرفته، برمیگردم سمت خانه. وسط خیابان مردم را حس میکنم که گریهام را –لابد با این ریخت و هیبت – با تعجب دنبال میکنند؛ به تخمام. راه میروم، گریه میکنم، سیگار میکشم. کسی را در بیمارستان میلاد نمیشناسم. حالا اگر هم بشناسم، او رفته است و هیچ آدرسی ندارم.
چهرهء مرد ِ درمانده، عجیبترین – قسم میخورم که عجیبترین – چهرهای بود که در این سالها دیدهام: سرد، غمگین، مستأصل، آواره. دنبال ِ یک «آشنا» توی بیمارستان میلاد.
یک هفته است که بهاش فکر میکنم؛ چرا من؟ اینهمه آدم توی خیابان.. چرا من؟ چرا اینشکلی؟
این
مریم - س، زن جوانیاست که منتظر مرگ است؛ بیمار ِ مبتلا به ایدز، بیست و هشت ساله. بیماری و همزیستی با مرگ ِ مدام، چیزی در چهرهاش نگذاشته برای تحلیل. چهرهاش شبیه اینهاست که سالهاست مُردهاند: آرام، دور، دیر، خسته، مبهوت و بیرنگ.
دادگاه تا پایان مهرماه فرصت داده بهاش که سهتا چیز را جور کند: خانهای که بیش از پنجاه متر باشد، فیش حقوق با رقم ِ بالای دویست هزار تومان، گواهی اشتغال به کار. اوایل شهریور است که حرف میزنیم. اگر این سهتا را جور نکند، دختر شش سالهاش را برای همیشه میدهند به خانوادهء همسر سابقاش. همسر ِ معتادی که از سهسال زندگی مشترک، یک ویروس و یک دختربچهء زیبا به این زن هدیه داده و بعد، با ایدز و هزار درد بیدرمان دیگر، توی باغی جوی آبی چیزی افتاده وُ تمام.
دکتر «...» لطف کرده و در یک کلینیک مثلثی – مثلا – بهعنوان پرستار براش شغلی جور کرده، و گواهی اشتغال به کار. رییس «....» فیش حقوقی دویست هزارتومانی بهجای حقوق ماهانهء صد هزار تومانی براش صادر کرده، و فقط سومی مانده.. دادگاه حاضر شده دختربچه را دست عمههای فاحشه و معتادش بسپارد، اما به مادرش نه.
وقت ِ خداحافظی، با تاکید / تردید میپرسد: «موبایل من رو دارید دیگه؟ همشیه شارژ داره {تالیا}. میدونم زنگ میزنیدها... اما من زیاد فرصت ندارم. کاش بشه دخترم رو پیش خودم نگه دارم این چندوقت ِ باقیمونده رو..» قول میدهم «هرکاری که بتونم میکنم». و خداحافظی میکنیم. از وسط تزریقیها و ایدزیها رد میشوم و فکر میکنم:«مثل قدیم، راه میافتم توی عمدهفروشهای سهراه امینحضور، پول جمع میکنم. هنوز اطمینان دارند بهام...» فکر میکنم برای «پنج میلیون تومان» که بشود باهاش خانهاش اجاره کرد که دهان دادگاه بسته باشد، هنوز اینقدر اعتبار دارم. فکر میکنم: «من مینوسم و چندتایی خواننده دارم.. خب میروم مینویسم که یکی کمک میخواهد؛ یکی که منتظر اعدام نیست، و منتظر هیچچیز نیست. یکی که سرخوشی فقط چند روز از زندگیاش، بسته به کمک ِ کوچکی است، تا ساعاتی آرام، دخترش را در آغوش بگیرد، و بهزودی هم ....». خداحافظی میکنیم. زنگ میزند و میگوید:«خواستم شمارهام بیافته باز که یادتون نره.. البته توقعی نیست؛ من عادت کردم».
این
امروز، الآن، دقیقا ساعت از یک شب، چند دقیقه گذشته. دو نفر، که میتوانستند سراغ هر کس ِ دیگری بروند، مستقیم و بدون مقدمه از من کمک خواستند؛ «کمک»ی که آنقدرها هم برآورده کردناش سخت نبود برای همچو منی. اما ....
این است که به قدر ِ یک «دعا»، یک لحظه فکر کردن، به قدر یک دقیقه سکوت ِ به احترام، به قدر هماینها هم نباید توقع داشت حالا. حتی وقتی کسی میگوید:«چشم. دعا میکنم». چه توقعی؟ من چه کردم که حالا...؟
از آن مرد ِ رنجور، نه نامی میدانم نه نشانی دارم. از این زن ِ بیمار، که حتی نمیدانم هنوز هست یا نه، ناماش را میدانم و تمام مشکلاتاش را. مهم است؟ نیست! برای هر دو، یک کار کردم: سکوت، سکوت، سکوت.
نجیب کاشانی گفته است:
ما خویش را برای دل خلق سوختیم / ای وای بر دلی که نسوزد به حال ما .. چرت گفته است البته.
این؛ هماین
این را نوشتم، که اعتراف کنم... ساعت الآن از یک، بیست دقیقه گذشته؛ منام وُ چند پاکت ِ سیگار، و تا صبح خیره به صفحهای که ازش صدای آکاردئون میآید. و دیگری ... ایداد ... آخ اگه بارون بزنه ...