بچه که بودیم، مادربزرگام یادمان داده بود که از پنجشنبهها لذت ببریم، و دلگیری جمعهها را توجیه کنیم. جمعهها دو ساعت برنامه کودک داشتیم و اگر روزی خواب میماندیم، یعنی رفت تا یک هفته بعد. کمکم ظهر میشد، عصر میشد، حالمان گرفته میشد، و جمعه نکبتاش را میریخت در تمام طول هفته.
از آنطرف فقط جمعه بود که میشد کسری خواب ِ یکهفته را جبران کرد. پارادوکس ماجرا هم اینجا بود: خواب یا برنامهء کودک ِ صبح ِ جمعه که دوستاش میداشتیم؟
پنجشنبهها هنوز خوب بود. یعنی وقتی که بچه بودیم، هنوز میشد از تمام روزهای هفته، پنجشنبه را دوست داشت. شوق ِ رسیدن جمعهصبح، من و خواهرم را زنده نگه میداشت و پنجشنبه را زیبا میکرد برایمان.
تازه که یاد گرفته بودم چهارتا انگشتام را نشان بدهم و بگویم:«سه سالام شده»، مادربزرگام حکمت سادهء پیرزنانهای را – که لابد بر اساس آموختههای دینیاش بود – یادمان داد؛ میگفت:«پنجشنبهها، خدا درهای بهشت را باز میکند تا مردگان بیآیند و به خانواده و کسانشان سر بزنند، و ما شاد هستیم؛ جمعهها، عصرهای جمعه، خدا درهای بهشت را میبندد و مردهها برمیگردند به خانهشان، و ما غمگینایم».
یادم نیست که در کتابهای دینی هم چیزی در اینباره دیدم یا نه. مهم هم نبود. اما باور داشتم که چون مادربزرگ است، راست میگوید.
مادربزرگ هم رفت. یکروز مُرد، و من مادرم را در آغوش گرفتم و گریه کردیم. مرگ ِ تلخی بود. سالهای زیادی با ما زندگی میکرد و در خانهء ما. روزی که سکته کرد، مادرم کربلا بود. وقتی برگشت، که مادربزرگ فقط نگاه بود و آه. دوسهروز بعد هم برای همیشه رفت. مادرم ایستاده بالای جنازه، و میفهمیدم که همهچیزش را از دست داده است. بعد، زمان گذشت، و یکهو از یک روزی، یک روز خاص شاید، حال و هوای جمعه با پنجشنبه عوض شد.
تلویزیون هر روز برنامهء کودک داشت، ولی دیگر تکرار نشد آن هوای صبح جمعه، که منتظر آمدن «بامزی» بودیم. خیلی چیزها عوض شد. ما هم عوض شدیم. مادربزرگ هم که رفته بود. از یک روز، شاید یک روز خاص، جای جمعهها و پنجشنبهها عوض شد. بعدها اما دلگیری ِ عصر جمعه، خودش را ریخت توی تمام روزهای خدا. و البته ینچشنبه دلگیرتر و افسردهتر بود.
بزرگتر شدیم. زمان هم میگذشت و همهچیز را عوض میکرد. یاد گرفتم لقمههای ساده را دوُر سرم بچرخانم و بگذارم گوشهء لبام. نشستم از این حکمت پیرزنانه، چیزی درآورم برای توجیه تغییرات حال پنجشنبهها. چیزی دستگیرم نشد. دست ِ آخر رسیدم به اینکه:«در تقویم ایرانی، از یکجایی، یکروز را پریدهاند جلو. یکروز را که کسی یا کسانی دوست نداشتهاند باشند، نادیده گرفتهاند». اینشد که در ظاهر، این وسط یک پنجشنبه از روزگار حذف شد، و در باطن، جمعه پخش شد توی تمام لحظات مردم. یعنی امروز که پنجشنبه است، پنجشنبه نیست بهواقع، و جمعه است. باقی روزها هم، همه جمعه هستند و درهای بهشت برای همیشه بسته. مدتهاست که پنجشنبهای نداریم.
تنها دلخوشیام این است که در روایت مادربزرگام، «جهنم»ی وجود نداشت؛ همه در «بهشت» بودند. درهای بهشت بود که باز و بسته میشد.
و اما حالا...
حالا، مثل احمقها فکر میکنم آن پنجشنبهها را یکی دزدیده است. بشمارم چند تا پنجشنبه را که نکبت، تمام دقایقاش را گرفته؟
برای من، پنجشنبهها شده است روز هراس، بهت، بغض و باقی چیزهای تلخ. نهکه روزهای دیگرم خوش است! نه. پنجشنبهها خیلی بدتر از بد شدهاند.
درهای بهشت حالا، پنجشنبه باز میشود، و ما پنجشنبهای نداریم؛ جمعه بسته میشود، و ما هر روزمان جمعه است و افسرده و بیخبر و نگران.
پیرزن، غریب بود. لابد او میفهمد که چرا «حالا» مینویسم اینجا که پنجشنبه روز تلخی است.
هنوز هم برای مادربزرگام به نام، فاتحه میخوانم؛ فکر میکنم روحاش از پشت درهای بسته، این پنجشنبههای ظاهری را میبیند و روزی به دادم میرسد....
پی:
فردوسی گفته است:
- همه کارهای جهان را در است مگر مرگ، کآنرا دری دیگر است
- عنوان نوشته، از نمایشنامهای به هماین نام از حسین مهکام.
- دوست داشتی، فاتحهای بخوان؛ حتی بدون اعتقاد. خوب است گاهی.