آدمها در باران میزنند بیرون، در باران زمین میخورند، در باران فکر میکنند «کاش خبری میرسید کسی چیزی»، و در باران فریاد میزنند:«آخه این نکبت چه قشنگیای داره که بخشیدی به شب و روز ما؟!»؛ باران را میگویند.
همیشه هم شاعران ِ دلخوشی هستند که بسرایند:«زیر باران باید رفت».
حالا فکر کن اگر هماین خطوط مسخرهء تلفن هم نبود، اگر هماین گوشهء غمبار را هم نداشتی، اگر واقعا کسی منتظر بند آمدناش نبود، چه میشد؟ ... راه میرفتی و حتی کسی نمیپرسید:« تو چه میفروشی دخترک غمگین سینهعریان؟»، جواب هم نمیدادی:«آب دریاها را میفروشم آقا».
بدی ِ روزگار این است که وقتی زمین میخوری، حتی اگر بانوی زیبارویی باشی، همه فکر میکنند دخترک کبریتفروش هستی؛ تنهایی.