تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

۱
وقتی‌که خانه‌ات جای حسابی نباشد، خیلی چیزها را نمی‌توانی آن‌طور که می‌گویند، درک کنی و بچشی.
بچه که بودم، خانه‌مان محصور بود در سه‌چیز: ریل راه‌آهن، کوره‌های آجرپزی، باغ‌های گندم و جو. محله‌مان هم با این‌که «جنوب‌شهر» بود، ولی تفاوت فاحشی داشت با این جنوب‌شهرهایی که تلویزیون و سینما به خورد مردم می‌دهند. خب لابد است که در تصاویر ایرانی، در ذهنیت ایرانی، بین «جنوب‌شهر» و «حاشیه» تفاوتی قایل نمی‌شوند. جنوب‌شهری‌های بدبختی که در تلویزیون و سینما می‌بینم، تنها تفاوت‌شان در «نداری» است با شمال‌شهری‌ها. یعنی مردمان «فرهیخته‌»ای هستند که فقط پول ندارند. حاشیه اما این‌شکلی نیست. اسم‌اش روش هست: حاشیه! مهاجران و غربتی‌ها.
در حاشیه کسی خاطره‌ای از «باغ لواسون» ندارد. اصلا کم‌تر کسی می‌داند لواسان کجاست. خیلی‌ها هنوز دریا را ندیده‌اند؛ و مگر می‌شود دریا ندیده باشی؟ می‌شود خب؛ حاشیه این‌جوری‌است.
فقر ِ حواشی، با فقری که مثلا در این جنوب‌شهرهای نمایشی می‌بینی، اصلا هزاری تفاوت دارد. حواشی، دختر زیبا ندارد. دختران زیبای حواشی را می‌شود در چهارخیابان آن‌طرف‌تر دید. یکی‌دو تا زیبارو هم آن‌روزها سهم ِ حرف و حدیث بودند و شوهران سن‌بالای بی‌ریخت. حواشی، هیچ‌ خاطره‌ای ندارد. یعنی چیزی ندارد که چنگی بزند به دل. حواشی هرچی چنگ داشته، به روح مردم‌اش زده و حالا که کوره‌های آجرپزی یکی‌یکی دیجیتال شده‌اند و دیگر از آن مناره‌های گنده {دودکش‌ها} خبری نیست، سهم این حاشیه‌ها قتل است و کراک است و افیون. حدیث این مواد مخدر، خب چیز تازه‌ای نیست. ولی هم‌این قصهء تکراری، در حواشی رنگ ِ عجیب ِ دیگری دارد.
من بچهء جایی‌ام که دقیقا مصداق «زیر پونز ِ نقشهء تهران» است. حتی «لب ِ خط» ِ ما با لب‌های دیگر فرق داشت و دارد.
آن‌جا پست‌چی نداشت؛ کسی را جای به‌تری نداشتند که منتظر نامه‌ای باشند. مردم ِ غریب آن دیار، جز کوره‌های آجرپزی چه‌چیزی داشتند؟ یکی‌دو تا قوم و خویش ِ دور، در شهرستانی دور، با هوایی دور، بدون حتی خاطرهء خاصی که ارزش به‌یاد ماندن داشته باشد. غم‌ها و شادی‌های «معمولی»، و زندگی از سر ِ عادت. 
تنها خاطره‌ام از نامه و پست‌چی، این‌ها بود:
پدرم که رفته بود جنگ، و هر نامه‌ای می‌توانست «خبر ِ جان‌باز شدن‌اش» نباشد و نوید گوری در بهشت‌زهرا را بدهد. پست‌چی، خبر چیزهایی از جنس پوست و گوشت و خون را برای ما می‌آورد.
دختر هم‌سایه، که هم نقش ِ یک زیباروی شهرآشوب را بازی می‌کرد در ذهن‌ام، هم نقش ِ نجات‌دهنده را. هم نقش «نگارنده‌ء این‌سطرها» را بازی می‌کرد آن‌جا که می‌نوشت:«به ماه قسم و به چشمان تیره‌ات، که شب‌ها در آرامش مهتاب اشک‌های مرا می‌بینند»{؟}، هم نقش ِ تمبر و پاکت را، هم نقش پست‌چی را آن‌جا که می‌نوشت:« ایشالله توی عروسی‌ات پست‌چی!». همیشه هم در نقش زن ِ آن مرد سیبیلوی بدشکل و قیافه تمام می‌شد. آن‌جا، آروزهای ما عاقبت‌به‌خیر نمی‌شدند.

۲
حاشیه‌ای‌ها، «بچه‌شهرستان» نیستند، که شهرستانی‌ها شناس‌نامه دارند و اصل هستند. این‌ها فرق دارند. بچه‌های شهری هستند، منتها کسی به شهری بودن‌شان احترام نمی‌گذارد. از شهرداری تا راه‌آهن که ریل‌هاش را از وسط زندگی و عشق و خواب و تماشای این مردم عبور می‌دهد. در حاشیه هرگز بومی نمی‌شوی؛ همیشه غریبه‌ای. حاشیه‌نشین‌ها، مردمان بی‌حق‌ ِ انتخابی هستند که خدا آورده‌شان به نواحی و اطراف. بی‌اصالت نیستند؛ فقط اصالت‌شان را «گم کرده‌اند». فرق هست میان نداشتن چیزی، با گم‌کردن‌اش. زمین ِ خدا بوده؛ هم‌این‌طور ساخته‌اند و «رفته‌» جلو. تنها تفاوت این‌ها اما، در «سوی» زمین است: مردمان حواشی، زمین ِ خدا را به بیرون شهر بُرده‌اند. این‌ها ندانسته، خود را رانده‌اند. سال‌ها بیابان‌ها را آباد کرده‌اند، شده است شهر. تا بیایند از شهر و تهران چیزی بفهمند، بس‌یاری‌شان تلف ِ روزگار شده‌اند. و باز این قصه در بیابان بعدی تکرار شده، و هی تکرار، و هی تکرار...
ساخته‌اند و رفته‌ از شهر بیرون زده. به اسم، این «مناطق» بخشی از «شهر تهران» هستند، ولی همهء بچگی من به این گذشت که نقشه‌های «تهران بزرگ» را دنبال اسم «۱۲ متری طالقانی» بگردم. ما توی هیچ نقشه‌ای نبودیم. تا سر خیابان ما می‌آمدند این نقشه‌ها، بعد یک‌هو انگار همه‌چیز تمام می‌شد: شهرداری، دم ِ در ِ خیابان ما برای مسافران سفر خوشی را آرزو می‌کرد.. ای لعنت به هرچی از این تابلوها.
حاشیه‌های هر حکومتی، نام‌های هم‌سوی هم‌آن حکومت را دارند. حواشی‌ای که پس‌وند ِ «آباد» دارند و پیش‌وند ِ«شهر/شهرک». هرکجا اسم «آباد» شنیدی، یعنی داری به حاشیه رانده می‌شوی.
تهران ِ ما، آن‌روزها با تهران ِ همه‌جا فرق داشت؛ با تهران ِ سینما فرق داشت، با تهران ِ تلویزیون فرق داشت، چنان‌که جنوب‌شهر ِ ما، جنوب‌شهر ِ سینمای جشنواره‌ای نبود هرگز. فقر ِ ما، فقر ِ مجید مجیدی ابله نبود. فقر بود با تمام زشتی‌هاش، بدون عزت نفس و این مزخرفات. بی‌اصالت نبود ولی. وقتی که اسم خیابانی که در آن به دنیا آمده‌ای، خیابانی که فکر می‌کردی همهء جهان است، توی هیچ نقشه‌ای نباشد، اصالت‌ات هم دور می‌شود.
من در ستایش فقر و در ستایش حاشیه نمی‌نویسم. لعن و نفرینی هم ندارم. آن‌چه بود، «بود / هست».
خیلی سال قبل، هم‌کار ِ خبرنگاری به‌ام گفت:«شما بچه‌جنوب‌شهرها، چیزی ندارید جز این‌که به گذشته و جنوب‌شهری بودن‌تان افتخار کنید؟» سوال‌اش، شبیه جوابی بود که د ذهن‌اش می‌چرخید: نه!
هرگز به چیزی افتخار نکردم و نمی‌کنم، هرگز! یعنی اگر دست ِ من بود، و در درگاه حضرت خدا، «حق انتخاب» داشتم، یقین که حاشیه را انتخاب نمی‌کردم. پدر و مادرم را انتخاب می‌کردم و زندگی‌شان را سرشار از خاطرات باغ لواسون و ویلای شمال می‌کردم برای زیستن. خانه‌ای را در آن به‌دنیا آمدم، جایی می‌گذاشتم که همیشه به‌ترین جای نقشهء تهران باشد. ولی خب، این حق را نه من، نه دیگری، هیچ‌یک نداشتیم. ما شدیم بچه‌های لب ِ خط و حاشیه. من این وسط، شانس داشتم؛ خیلی زودتر از زود، رسیدم به این‌که اگر حاشیه‌زاد هستم، گناه نیست. هرگز شرم‌سار خاکی که در آن متولد شدم، نیستم. افتخار هم نمی‌کنم به آن نکبت‌سرا. فقط غصه‌اش را می‌خورم در نهایت. خوب و بدش را می‌بینم، و آرزو می‌کنم کاش کسی نقشه را جوری می‌کشید که حاشیه‌ای نبود و اسم «۱۲ متری طالقانی» هم می‌آمد توی نقشهء شهر.
حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟

۳
از بیرون می‌رسم. مادرم می‌گوید:«پسر ِ چی‌چی خانم‌این‌ها رو یادت هست؟» خب یادم هست؛ هم‌کلاس بودیم، با هم رفتیم کلاس اول. به‌اش می‌گفتند: فلانی‌پخمه! گفتم که یادم هست. گفت:«تلویزیون یه برنامه‌ای نشون می‌داد از این‌ها که توی طرح مبارزه با اراذل و اوباش اعدام شدن. باهاشون قبل از اعدام مصاحبه کردن. پسر چی‌چی‌خانوم هم توشون بود».
سکوت می‌کنیم هر دو. یکی برداشته این به اصطلاح مستند را در جایی گذاشته که آنلاین می‌شود دیدش. تماشا می‌کنم. حدود نه ده نفر را با هم اعدام می‌کنند. با همه‌شان هم قبل از طناب دار، با آهنگ‌های محزون اجتماعی تاثیرگذار مصاحبه می‌کنند. رفیق ما می‌گوید که اولین‌بار که کسی را کُشته، «آخر هفته را، با بچه‌ها جمع شده بودیم رفته بودیم طرفای ونک تفریح... بعد دعوامون شد، یا قمه زدم شارگ‌اش  و ... بعد هم برگشتیم محله‌مون .. بعد ...».
خیلی معمولی، با تاکید روی حروف «چ» و «ج»، هی از «بچه‌ها» می‌گوید و «جنوب‌شهر». توقع ندارم همه بفهمند که باید کدام گزاره‌های هم‌این چند جمله دقت کرد. من ولی به این‌ها فکر می‌کنم:« آخر هفته بودن»، «با بچه‌ها جمع شدن»، «جمع شدن و رفتن»، «طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن» ...
این جمله‌ها را در هیئت خاطره‌ای که به نظر خودش هم ارزش خاصی برای گفتن و به یاد داشتن ندارد، می‌گوید. بعد لحظه‌هایی را می‌بینم که می‌رود بالای سکو، و طناب و ... باز هم بدون هیچ خاطرهء خاصی که ارزش گفتن داشته باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که اعدام خوب است یا بد؛ «بچه‌محل» چهره‌اش واقعا معمولی‌است. می‌گوید که «تا خود شهرک ِ فلان فقط دویدیم» اسم محلهء بچگی‌مان را می‌گوید. بچه که بودیم، هیچ‌کدام نه قاتل بودیم، نه جانی، نه شاعر، نه روزنامه‌نگار. اغلب، نقش‌های ساده‌ای داشتیم: نهایتا سیگاری‌های دور از چشم. و البته نوجوانانی عاشق ِ دختر هم‌سایه؛ معمولی و بدون ارزش والا و پایین.

۴
حاشیه‌ها، خاطره‌ای ندارند، حاشیه‌نشینان هم؛ در حاشیه می‌آیند، در حاشیه بزرگ می‌شوند، در حاشیه می‌کشند، کشته می‌شوند. و حاشیه، اعدام‌شان را هم از شهر بیرون می‌برد. کسی حتی یادش هم نمی‌آید «این، پسر ِ کی بود؟». حاشیه‌ها، محل گذر هستند: یا عبور می‌کنی می‌روی حل می‌شوی در «مردم ِ شهر»، یا دفن می‌شوی میان ریل راه‌آهن و کوره‌های آجرپزی. نه افتخاری دارد، نه شرم‌ساری‌ای. گاهی هم می‌نویسی که بگذرد فقط...
این‌جور جاها، همیشه از یاد می‌روی.

۵
این قطعهء محزون و آرام، کار Eleni Karaindrou، این زن دیوانهء یونانی است که همیشه به‌ترین بوده و هست {بیش‌تر}. تقدیم به هرچه حاشیه، در هر کجا.

باز از این‌جا: نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد، و خواب و خاک و خوراک


 

# این؛ هم‌این # 87/08/02 حسین نوروزی |