این
ده یازده ساله بودم که «اخوان» میخواندم. یکجایی بر پیشانی ِ شعری از دفتر «آخر شاهنامه» نوشته بود:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». آنسالها، اصلا معنیاش را نمیفهمیدم. از قول ِ «هومر» نوشته بود. بعدها هومر را شناختم و چیزهای دیگری هم خواندم ازش.
سالها گذشت؛ اخوانخوانی ِ من هم شد حدیث ِ از بَر خواندن ِ سعدی و تاریخ بیهقی و از ایندست. بعدها هم که همهاش فراموش شد، و شد مَثل ِ فال حافظ زدن ِ تازهبهدورانرسیدهها در شب یلدا؛ گاهگداری خواندن ِ چیزی برای تجدید خاطره، یا احیانا عرضهء کراماتی و فتوحاتی در باب توانستن.
یک جمله همیشه ولی توی سرم چرخید و با من بزرگتر شد:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». بودناش با من، بیش از اینکه چیزی را همراهام کند، نوعی بودن ِ غیرارادی بود. مثل یک عادت، مثل اینکه من بسیار پیش میآید که سیگارم را سروُته روشن کنم. چندباری فکر کردم که باید این جملهء بیمعنی را دور بریزم، جملهء خودم را داشته باشم. میدانی.. هر آدمی، جملهء خودش را دارد. آدمها شبیه هم به سیگار نگاه نمیکنند. دایی کوچکام، چهارسال قبل از سرطان ریه و آسم، توامان، مُرد. آدم ِ خستهای بود.
داییام، رانندهء غلتک بود. در روزگار جوانی، مشروب مینوشیده فراوان؛ آنهم در خانوادهای که مشروب، حتی حرفاش هم یعنی ارتداد. بعد، یکروز نمیدانند چه میشود که میرود توی لاکاش، همهچیز را کنار میگذارد، افسرده و افسرده و افسردهتر میشود و تا آخر عمر، میافتد کُنج خانه. {واقعا کسی نمیداند. همه میگویند خسته شد یکهوُ. طفلی خودش حرف نمیزد خیلی. فقط گاهی لبخندی تلخ، و سکوت.}
قیافهاش آنقدر خراب بود، که فکر میکردی توی عمرش اصلا حرف نزده، نخندیده، راست توی چشم کسی نگاه نکرده، راه نرفته، فکر میکردی واقعا بیست سال قبل مُرده است.
بیست سال قبل، میرود با پول و پلهء اندکاش، یک خانه در حومهء تهران میخرد، و یک غلتک را شریک میشود سه دانگ. همیشه راننده غلتک نبود از اول؛ شرکت راهسازی داشته. بعدها خودش را میکشد پایین و میشود راننده وُ صاحب نیمی از غلتک. شریکاش که کمی آدم خوبی بوده، هوایاش را دارد وُ سعی میکند به اسم اجارهء غلتک، راضیاش کند که برود گوشهء خانه بنشیند، با پول اجاره، زن و بچهاش را اداره کند. از هماینجاست که ویرانی، آغاز میشود.
کسی نمیداند. واقعا کسی نمیداند چی شد که این آمد با خودش اینجوری کرد. از یکروز، شاید یکروز ِ بهخصوص، میآید و «حیاط خلوت» ِ پشت خانه را میکند جایی برای همیشه. دقیقا آنسالها که اخوان را شناختم، دایی هم شد هماین کاراکتر ِ خسته و مرموز و تمامشده. شمایلی بود از انسانی که با زندگی وداع کرده، انسانی که در پی حقیقت و آزادی نیست، انسانی که کشف و شهودی را نمیجوید؛ فقط دارد خودش را ویران میکند.
بارها بستری شد. ریهاش خراب شده بود، «از بین رفته بود» دکترها میگفتند. میگفتند «این قسطی زنده است». میگفتند باید سیگار را برای همیشه فراموش کند. نکرد! از معدود چیزهایی که دربارهاش حرف میزد سیگار بود. میگفت:«این، یار ِ مناه. رفیقاماه. عمر ِ من رو دیده وُ با من بوده از قدیم.» میگفت:«داریم با هم از بین میریم.» روز آخر، عین این فیلمهای سینمایی، سیگار گوشهء لباش بوده که تمام میکند.
دایی هرگز از ته دل نخندیده بود. توی چشم کسی خیره نشده بود. کسی داستانی از عاشق شدناش بهیاد نداشت. اصلا کسی، داستانی از این مرد به یاد نداشت؛ کاراکترش، بهدرد ِ داستانهای مرسوم «اکبر وُ پری» نمیخورد. خیلی انتزاعی بود. مردی که فقط سیگار میکشید...
این
قهرمان ِ دلخواه هیچ کودکی نبود. بچهها، حتی نوهء دختریاش از او میترسیدند. توی این فامیل ِ آنوقتها وسیع، تنها کسی که میتوانست به چشم یک «قهرمان» به این آدم نگاه کند، معلوم است که کی بود.
یکبار بهام زنگ زد. جوانی شده بودم برای خودم. زنگ زد و گفت میخواهد «فقط» حالام را بپرسد. شاید بیشتر از هر بنیبشری روی زمین، به دیدار ِ این قهرمان ِ افسردهام رفتم. مردی که هرگز در هیچ میهمانیای حضور نداشت، مردی که در هیچ جمعی نبود، مردی که میگفتند معلوم نیست چی شد که اینجوری شد، مردی که مادرم بسیار دوستاش داشت و نگراناش بود: یکروز، روز عاشورا بود که تمام کرد.
تنهایی ِ این قهرمان، یک انتخاب بود در چشم همه. میگفتند:«این، خودش خواست که اینجوری بشود.» هیچوقت حرف نمیزد. گاهی، حرف سیگار که میشد، میگفت:«حالا با این، یا بیاین... بالاخره نوبتی است».
وقتی که نوبتاش رسید، داشتم به جنازهاش نگاه میکردم: نشانی از غرور و شهامت و این مزخرفات نداشت. مثل هیچ قهرمان ِ دیگری نبود. راحت جان داده بود و انگار بیست سال است که مُرده. شبیه گورستانی بود که در امامزادهای متروک، نفسهای آخرش را سالها قبل کشیده است. در قوارهء بهشتزهرا نبود وقتی رفت توی خاک. از معدود تشییعجنازههایی بود که تا آخرش را بودم و دیدم. این مرد، به مُردههای بعداز انقلاب نمیخورد: از این مُردههای مهآلود بود که باید در دوران استعمار پیر در پاکستان مثلا مُرده باشد، از اینها که توی سریالهای تاریخی ِ کمشخصیت، میبینی که دوسهنفر دارند خاکشان میکنند؛ و من، یکی از این دوسهنفر.
این
اخوان که میخواندم، یعنی آنروزها که شعرهاش را میخواندم، راه میرفتم؛ خیلی راه میرفتم. حرف نمیزدم. حرف زدنام خلاصه میشد در وقتهایی که توی خیابان و خرابهها، قایمکی سیگاری روشن کرده بودم و داشتم شعرهاش را «دکلمه» میکردم. خود ِ شعر، برایام اینقدر مهم نبود که کشف ِ اندوه و شکست ِ نهفته در شعر. اخوان، واقعا «شاعر ِ شکستهای ایرانی» بود. هرگز نمیفهمیدم این جملهء هومر را برای چی نقل کرده است:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد.»
بزرگتر که شدم، با هومر هم کمی رفتوآمدی داشتم؛ بهنظرم هومر خواندن، کار قرتیها بود. این خارجیها، افسردهترین جملهشان در نظرم معمولا چیزی بود در این مایهها:«آه.. اُوفلیای من!» که تازه اینهم، حال ِ «آه .. اسفندیار مغموم» را نداشت.
این
حالا چرا اینهمه را نوشتم؟ نمیدانم. امروز قهرمانهام را بیرون کشیدن از گنجه: مُشتی خاک، تهسیگارهای بسیار، دوسهتا آدم بیمار و تبدار، هماین. خیلی بد است که قهرمانات، رفته باشد، بعد از زیر آوار بیرون بکشیاش، ببینی که دیگر در قوارهء اطرافات نیست، و قبل از آنکه کسی ببیند، بچپانیاش توی هم آن گنجه.
حس خوبی نیست صبح از خواب بیدار بشوی، ببینی یار، موهاش بیرمق است وُ خودش خسته، ببینی که حرف میزند ولی غمبار، ببینی که نمیتوانی کاری براش کنی، ببینی که خیلی ضعیفی، بفهمی که انگار پیر شدهای در «دوری».
یاد گرفته بودم که وقتی مستاصل و تنها میشوم، «بالا» را نگاه کنم، آهی بکشم، وسط آهام شمرده و کشدار بگویم:«ای... شکرت خدا!» و نگاهام خیره باشد به آسمان. جاییکه مسقف است، نمیشود این سکانس را اجرا کرد. یعنی این «ای.. شکرت خدا!»، هرچهقدر هم از ته دل باشد، تا آسمان را نبینی، انگاری گیر میکند در گچ و سیمان، و میمیرد. این گچ و سیمان، مثل «مرز» است، مثل مردمی که عادت دارند توی زندگیات سرک بکشند؛ رابطه را تنگ میکند، آزار میدهد. ایخدا، کمی بهتر باش با مردمات؛ فقط کمی..
این
گاهی باید بروی از زیر آوار، بکشی بیرون هرچه داری، بریزی توی دوُری، بشماری ببینی چی داری واقعا؟ من هرروز اینکار را میکنم: یکیدوتا قهرمان افسرده، چندتا بیمار تبدار، حرفهای بسیار و بیاهمیت شاید، و چیزهایی که درکاش برای دیگران مشکل است، الا کسی که میداند «بُریدن» یعنی چی. و میداند که وقتی که قهرمانهای زندگیات، رفته باشند، یارت رفته باشد، دل و بارت نباشد، و نتوانی حتی بغض کنی، چه روزگاری داری. یعنی نه اینها که «احساس میکنند می فهمند تو را».. نه! یعنی دقیقا «او»یی که دیده است روزگارت را، و نه دیگری. یعنی همسر، همدرد، همدم!{یادت هست سر اینکه چرا باید «همسر» را نوشت «همسر» حرف زدیم؟ اینجاست که باید ببینی قدرت «هم»«سر» را، تعبیرش را، و اینکه دقیقا یعنی کسی که شانهبهشانهات میشود، هست}
این
محمد ایوبی، سالهاست معلم من است. پیرمرد، هماین چهار تا خیابان پایینتر از ماست، و هنوز چهار سال است میخواهم بروم به دیدناش. یکباری در ایمیلی، حال و احوالی پرسیده بودم؛ جوابی داده بود به مهر و دوستی، مثل همآن ده سال قبل. جایی از نامهاش نوشته بود:
«من هم گوشهای سرد دارم و تنها دو روز ِ هفته كه با جوانتریها دمخورم، يادم میآيد قدری، كمی اكسيژن و ئيدروژن يافت میشود انگار. اين دو روز را، ای، نفسی میكشم و قدری تا كمی آسمان ابریام آفتابی میشود. راستاش را بخواهی، شدهام عين آخرين سرودهء "همايی"، كه هرچند شاعری قَدر نبود، اما اين شعرش (كه آخرين شعرش هم هست) زبان خيلی از ماست انگار. همآن كه میگويد:
پايان شب ِ سخنسرايی / میگفت ز سوز دل، همايی:
فرياد كزين رباط ِ كهگِل / جان میكنم وُ نمیكنم دل
مرگ آخته تيغ برگلویم / من مست هوا وُ آرزویم
تا ...
جز وَهم ِ محالپرورم نيست / میميرم وُ مرگ، باورم نيست»
این
سعی کن قهرمان ِ کسی نباشی. خیلی بد است که وقتی میمیری، ابهتی نداری در نظر دوستدارانات. غمگینترین {دقت کردی؟ از بالا تا اینجا، اولین «غمگین» من است این! غلطگیر وُرد میگوید} .. غمگینترین لحظه برای یک قهرمان، آن «دم»ی است که میبیند واقعا در قوارهء یک قهرمان نبوده برای دوستداراناش.
اینکه هرکسی قهرمان ِ خودش را دارد، اینکه هرکسی اُبهت ِ خاص خودش را دارد، اینکه هرکسی یکجوری به هیچکس خیره نمیشود، اینها همه هست.. هست! ولی.. ولی قهرمانی که باقیماندههاش چند پاکت سیگار و تهسیگارهای لعنتی باشند، انگاری از بودناش شرمسار است. خیلی به این فکر کردم.
قهرمان ِ من که رفت، تازه فهمیدم که بعضیها، اصلا، واقعا، خیلی جدی دوست نداشتهاند قهرمان ِ کسی باشند. بعضیها، بیکه کسی بداند چرا، میچپند توی کُنج خانه، سیگار میشکند، در چشم کسی خیره نمیشوند، سکوت میکنند، و فقط میخواهند با «یار» باشند. دیگران میآیند و لباس قهرمانی به تنات میکنند، میشوی همآنی که یکروز صبح از آسم و سرطان ریه، توامان، مُرد.
این
من خوب نیستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
اینکه من خوب نیستم، ربط مستقیمی دارد به اینکه تو خوش نیستی.
این
ای روزگار ِ بیقهرمان! برو بگذار کمی آسوده باشیم.
این
من شاد نیستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من دلتنگ هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من عصبی هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من مغشوش هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من کمحوصله هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
حالا بهقدر ِ من، میفهمی چرا اخوان، که مرد ِ سادهء غمگینی بود، بر پیشانی شعرش بهنقل از هومر مینویسد:« دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد»
این
هومر:« دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد».
این
خوب باش! به آسمان نگاه کن، به یاد داشته باش که همیشه اینجور نمیماند؛ بدتر میشود هی! پس بیخیال دنیا. میرویم جاییکه آفتاب داشته باشد، و بتوانی تا ابد هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش ِ دلخواهات را هر روز بخری، و بخندیم. اطمینان کن!
آخرین سحر ِ امسال، ۹ مهر ِ پاییز