برای اینروزهای تو
خنجر گذاشتهاند بیخ گلو، فرزندان ِ دیگر آدم. پُر ایم از ابراهیم؛ تیغ ایم، جنگ وُ شمشیر در ما است. فنای ِ خلیل خدا ایم. به گوسفند قربانی رضا نی استیم: ما فقط اسماعیل!
بُریدهایم واقعا. همراه شبمان شده سیگار، روزمان تاکسیهای خطی. جلوی داشبورد نوشته:«حداقل ِ صحبت با موبایل؛ حتی شما که عقب نشستهاید!» حرف ِ چی؟ «فاصله» خودش همهچیز را به «حداقل» رسانده مردک! نشستهای داری حمیرا گوش میکنی، من دارم به رنجهای بزرگتری میاندیشم دیوانه! گرچه ابراهیم ِ دورنم، راضی نمیشود به ناراحتی شما که جلو نشستهای. چیکار داری به درد و غصهء مردم؟
عقب، سه نفر نشستهاند. اولی به موبایلاش میگوید:«مصیبت ای برای خودتها نفتکِش!» دومی با خودش میگوید:«توی این سن و سال، خوب تاب آوردیها.. ببین.. اینهمه عذاب! خدا دوستات داره خب!» سومی توی جیب دومی نشستهاست: کوچک است، ظریف است. میگوید:«ما چیکار کنیم خدا کمتر دوستمون داشته باشه؟» ناماش اسماعیل است.
از اینجا همهچیز شروع میشود و بزرگترین پروژهء ادبیاتی ِ کشور، در قالب یک رمان، با حضور شمار چشمگیری از چهرههای دردمند تاریخ، کلید میخورد:
سهراب در نقش اسماعیل، داشآکل در نقش اسماعیل، هاجر در نقش اسماعیل، یوحنا در نقش اسماعیل، پسر ِ با بدان بنشستهء نوح در نقش اسماعیل، شیخ صنعان در نقش اسماعیل، کییر کهگور در نقش اسماعیل، طاهر و ملیحهء جوان در نقش اسماعیل، خانوادهء محترم رجبی در نقش اسماعیل، آرش کمانگیر در نقش اسماعیل، جوانی ِ خانم دالوی در نقش اسماعیل، ابراهیم ِ ادهم در نقش اسماعیل، چاه در نقش اسماعیل، شغاد در نقش اسماعیل، خیابان لالهزار در نقش اسماعیل، ساره در نقش اسماعیل، محلهء درّوس در نقش اسماعیل، سید محمد گیسو دراز در نقش اسماعیل، منصور ِ بر دار در نقش اسماعیل، چهارراههای برفی در نقش اسماعیل، جبراییل در نقش اسماعیل، رضا و احمد و پروین در نقش اسماعیل، اسحاق در نقش اسماعیل، ذکریای نبی در نقش اسماعیل، مش حسن در نقش اسماعیل، مجید ظروفچی در نقش اسماعیل، پل ِ پارکوی در نقش اسماعیل، دو تن از اصحاب کهف در نقش اسماعیل، غلامحسین بنان در نقش اسماعیل، آژانس شیشهای در نقش اسماعیل، مجلهء فیلم در نقش اسماعیل، هامون در نقش اسماعیل، و با حضور افتخاری اسماعیل در نقش ابراهیم.
چاقو در نقش آکساسوار ایفای وظیفه خواهد کرد. و ابراهیم، به دلیل حضور در پروژهء دیگری، در این رمان حضور نامحسوس خواهد داشت. ابراهیم، گشت ِ ویژهء خدا است روی زمین، میان مومنان. اسماعیل است که تحت هرحال، قربانی میشود. دریغ اسماعیل... دریغ!
راوی در این روایت، سرگردان ِ تمام تاکسیها خواهد بود؛ سرگردان ِ تمام داشبوردها، تمام مردانی که روی شانهء زن ِ کناری خوابشان میبرد. و ما، در قسمتهای بعدی، شاهد «بازگشت اسماعیل» خواهیم بود.
در این داستان، زنی را کشتهاند که بنا بر رسالت تاریخی، نامی ندارد. داستان در دههء چهل میگذرد و آدمها، همه یا عضو حزب هستند یا آدمفروش. کارآگاهان فقط به دنبال سر ِ نخ میگردند؛ سر ِ نخ هم افتاده دست ِ یک راننده تاکسی: ابراهیم.
در سطرهای بعد، ابراهیم اعتراف میکند که «بُریده است»؛ واقعا بُریده است. و اسماعیل، روی دستها تشییع میشود. مراسم تشییع، با حضور خیل کثیر علاقهمندان در محل خانهء هنرمندان ایران برگزار خواهد شد. مجید جعفری جوزانی، ریاست این خانه، پیام تسلیتی خطاب به جامعهء هنرمدان خواهد داد و روزنامهها خواهند نوشت:«بزرگا مردا، که این پسرم بود».
حاضران خواهند گفت: «دریغ اسماعیل.. دریغ!» و سیگارهاشان را روشن خواهند کرد.
یکسال بعد: سیگار میکشیم در نقش ِ ابراهیم