تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - پیاده‌روها؛ پیاده‌روهای عاشق

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نی‌است. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌‌بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌روبودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «می‌خواهند» پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم». یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نی‌استند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نی‌است. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نی‌است.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نی‌است؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی... می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند: «قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نی‌است. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیاده‌رو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنها است، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که«می‌رود»، بخشی از پیاده‌رو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نی‌استند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نی‌استم، مردم ‌ام، آدم ‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نی‌است. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌ها است اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است. تو می‌نشینی در ارّابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد{تراگو؛ به‌یونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت .... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روها است.

ساعت، هنوز ده نشده ... مغشوش‌تر از همیشه. تهران؛ جمعه.

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |