نسیم خاک مصلی و آب «رکنآباد»
«غریب» را «وطن» خویش میبرد از یاد
عبید
به این قد و قواره، به این لباس عشوگر ِ سبز و صورتی، به این دست حنابستهای که دارد روسری را روی سر نگه میدارد، به این دمپاییهای پلاستیکی صورتی، به این قفس که یعنی تمام زندگیاش، تمام دلخوشیاش ... به اندام کوچکی که دارند فرار میکنند؛ به این تصویر خوب نگاه کن: فقط یک دختربچه است.
فکر کردم اگر عکسی از روایات ظهر عاشورا بود، چیزی بود در همین مایهها: دختربچهای که زندگیاش را، که مرغی یا خروسی در قفس است، برداشته از مهلکه دارد میگریزد. قفس، برای آواره یعنی زندگی، یعنی وطن که تکهتکهاش کردهاند.
فرماندار شیراز گفتهاست که آوارهها و اتباع بیگانهء غیرمجاز، اغلبشان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفتهاست که اینها را باید «جمعآوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمعآوری»شان کرد؟ این عکس، عکس ِ یک «خانووووم» است، دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟ به عکس ِ این دختر نگاه کن: کجای این هیکل نحیف، شبیه وبا است؟ کجاش شبیه سِل میماند؟ این، به قشنگی و معصومی...
من اصلا احساساتی نیستم اینهمه؛ ولی همهمان عزیزانی داریم بیرون کشور. الآن عصر دلگیر پنجشنبه است. دارم فکر میکنم که اگر روزی، عزیزان مرا، اینشکلی قفسشان را بدهند زیر بغلشان، بُولدوزر برانند در خوابهاشان... اگر دستهای حنابستهشان را بگیرند دستبند بزنند، جمعآوریشان کنند... اگر به عزیزان معصوم من بگویند «حامل سِل و وبا»... حامل ِ سل و وبا را که خانهاش را ویران نمیکنند؛ دوا و درماناش میکنند، جای بهتر بهاش میدهند برای زندگی. میدانی اسم رسمی این خانهخراب کردن را چه گذاشتهاند؟ اسماش را گذاشتهاند:«طرح طرد اتباع بيگانه و غير مجاز و تخريب آلونکهای آنها و عمليات پاکسازی»! به این کلمهء «طرد» خوب فکر کن؛ دختربچهء معصوم را که طرد نمیکنند آدم!!
لابد دیشب که خواب بوده، فکر نمیکرده امروزش اینشکلی تلخ باشد. آوارگی، چیز بدیاست؛ مخصوصا که اگر بولدوزر هم بدوانند در آن؛ بیوطن که باشی، بُلدوزر را توی خوابهات هم میرانند.
قفساش را برداشته و دارد فرار میکند. میدانی... در زندگی لحظههایی هست که فقط این آدمکهای یاهو، جوابات را میدهند. باید بنشینی روبه رویام، ساعتها به عکس نگاه کنیم، حرف بزنیم، تخمات هم نباشد که گریه برای آدم بزرگها روا نیست.
غریبهها با مرغ عشقهاشان، با پرندههای قفسیشان زندهاند. وقتی که پایات روی زمین بند نباشد برای دقیقهای، قفس را دوست داری؛ استعارهای است از وضع وخیمات، از دلتنگی پیوستهات، از وطنی که نداریش.
تلخاست؛ خیلی تلخ است که «ارض موعود»ات، قفس باشد، «غاصب» خوابهایات، بُلدوزر.
اگر توی دستاش قفس نداشت، اینقدر افسرده نبود این تصویر. اگر دختربچه نبود، اگر دمپاییاش صورتی نبود، اگر لباس قشنگاش سبز و صورتی نبود، و اگر به دستاش حنا نبسته بود، شاید توجه نمیکردم اینهمه.
راست گفتهاست این شاعر افغان:
منام؛ تمام افق را به رنج گردیده
منام؛ که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منام که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست مناست
به سنگسنگ بناها، نشان دست مناست
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
فعلا که فقط لعنت به بلدوزر جرم ندارد بهقول رفقا؛ پس بشمار! و به عکس این دخترک معصوم خوب دقت کن.
پی:
- در بالاترین، لینک نده؛ خیلی شخصیاست حس این عکس؛ حیف است زیرش مزخرف بنویسند.
- زمین، زمین خداست. آواره را بهزور نباید آوارهتر کرد. جرم و جنایت و بیماری هم ربطی به اینها ندارند. اینهمه ایرانی دزد و آدمکش و زنباره و بچهباز و متجاوز داریم؛ بعد این بختبرگشتهها شدهاند معضل؟
- داریم از کرامت انسان و حرمت آدمیزاده حرف میزنیم؛ حرف گوشت و پوست و کودکان است؛ من اصول کشورداری بلد نیستم و نمیخواهم هم یاد بگیرم. حق دارم که دلام بگیرد از یک عکس.
- بیچاره این بچههای بیوطن.