در کشوری که فاحشههای خوش آب و رنگ بیسواد و به اصطلاح مردان ِ آدمفروش، در کفهء ترازوی انتخاب برای روزنامهها، از کاربلدها سنگینتر هستند همیشهء خدا؛ در خبرگزاریای که خبرنگار قدیمیاش میرود روی میز میایستد و آشکارا فریاد میزند:«من ابایی ندارم که زیرآب کسی رو بزنم، و خودم بنشینم جاش؛ چون اصل حرفهای بودن، یعنی هماین!»؛ در کشوری که نسل قدیمی روزنامهنگاراناش، حداقل دو سه تا خانه را دارند، ولی به جوانترها که میرسند، فقط نک و ناله میکنند؛ در کشوری که روزنامهنگار جواناش آنقدر جیباش خالیاست که حتی برای درمان درد عزیزاناش، برای درمان بیماریهای معمول خودش، آهی در بساط ندارد؛ در کشوری که سفر تا جعفرآباد قم، برای برخی از روزنامهنگاراناش شده معجزه؛ در شهری که مادری در جواب سوال فامیل تازه، میگوید:«پسرم طفلی، روزنامهنگاره!»؛ در زمانهای که روزنامهنگارش حتی بلد نیست جملهای بنویسد که کمتر از سه تا غلط دیکتهای و دو تا غلط انشایی داشته باشد، و میشود «معاون سردبیر»؛ آری.. در این شهر، در این کشور، در این زمانه، جا دارد که «روز خبرنگار» را به کسانی تبریک بگویی که بیرون از این کشور هستند. کسانی که دور از وطن، حتی کسی امروز را بهشان یک تبریک خشک و خالی هم نگفتهاست. کسانی که آوارهء گمنامی شدند به اجبار زمانه. کسانی که روزگاری کنار دستشان نشستی و «خبرنویسی» را آموختی، کسانی که روزی حاضر شدند ریسک کنند و صفحهای را به نوجوانی بیسابقه بسپارند. کسانی که سیگار به لب، در تنهایی خیابانهای اروپا، دارند به روز خبرنگار فکر میکنند، و شاید همین حالا حسرت حتی یکی از آنهمه «اساماس»های تکراری را دارند که میگویند:«ببخش که روز عید قربون، نشد تبریک بگم بهات؛ عوضاش، امروز هم روز توئه! مبارک!»
امروز را با اندوهی فراوان، به دوستان دور از وطنام تبریک میگویم. به کسانی که مدیونشان هستم، و حتی اگر رودر رو نگفته باشم، خودم میدانم که خیلی چیزها ازشان مستقیم و غیرمستقیم یاد گرفتم. کسانی که یا بیکارند و درگیر مشکلات سخت، یا نشستهاند کنج اتاق رادیویی و دارند به روزهای کار در ایران فکر میکنند، و شاید غصهای هم میخورند. کسانی که اگر حالا نمینویسند، از جبر روزگار است و نامهربانی تازه به دورانرسیدهها و آدمفروشها و فاحشههای خوش آب و رنگ. مبارک باشد این روز تلختر از تلخ.