این
- دوست ندارم زنام «عادت» کنه؛ میفهمی؟
- ای آقا.. خب این، طبیعت زنهاست. دست خودشون نیست.
- آره.. ولی خیلی تلخه که یه روز بلند بشی ببینی عزیزت، عادت کرده به بارون ِ هر روزه، به هوای سرد، به این سوال که «اول چشمای من مثل آهو بود یا تو؟»، به دلتنگی. عادت بده؛ حتی اگر طبیعت زنها باشه.
این
هشت نفر مادر طرف رو با هفتاد و سه ضربهء چاقو میکُشن، خواهرش جنون گاوی میگیره، بچهاش سرطان حلق و مری، عشقاش رو با دوازده نفر توی فلانجا میگیرن، خودش فلج میشه، بعد حتی یک لحظه هم حاضر نیست فکر کنه که ممکنه «آزمون الهی» نباشه. من عطسه میکنم، اولین و آخرین فرضاش اینه: «عذاب الهی».
میدونی.. خوبیه عذاب الهی، اینه که میشه یه نخ سیگار روشن کنی، دودش رو فوت رو هوا، تلفن رو برداری، زنگ بزنی جایی که پول خون بابات رو بابت چند دقیقه میگیرن، بعد بگی:«لطفا گوشی رو بدین به خانومام؛ میخواستم کمی حرف بزنم باهاش». حالا فکر کن که باز عذاب الهی، نازل بشه و طرف بگه:«متاسفانه خانوم شما، نیست؛ توی حموماه». حتی اینبار هم میتونی یه کام دیگه بگیری از سیگارت، دودش رو فوت کنی رو به هوا، بعد بگی:«باشه.. پس بهاش بگید من دلام تنگ شده بود براش»، به توی حموم فکر کنی، و فکر کنی واقعا دلات تنگ شده براش.
اون طرف هم مادرش رو با هفتاد و سه ضربهء چاقو میکُشن، خواهرش جنون گاوی میگیره، بچهاش سرطان حلق و مری، عشقاش رو با دوازده نفر توی فلانجا میگیرن، خودش فلج میشه، و هنوز منتظر مراحل بعدی «آزمون الهی»، حتی حاضر نیست یه سیگار روشن کنه، فکر کنه شاید «عذاب الهی» به بچهمذهبیها هم میرسه.
این
اون پیرزنه رو یادت هست؟ گفتم بهاش:«مگه این، "مال" من نیست؟ میخوام بمیره دور از جوناش؛ به شما چه؟ وقتی از آمپول بدش میآد، بدش میآد! حتی اگر بچه هم نباشه، باز اگر داری قرصاش رو بده، نداری میبرماش خونه. خوش ندارم دستاش رو کسی سوراخسوراخ کنه!» بعد هم یه حرف بیناموسی زدم. امروز دیدماش. همین سر کوچه.
این
محلههایی که کوچههاش آکاردئوننواز داره، کوچههایی که پت وُ پهن هستن و دار و درختی دارن، پیادهرویی دارن؛ دختری وُ پسری که دست توی دست هم، همیشهء خدا میرن و فکر میکنی دارن به هم «کلام عاشق» میگن.... هوای این محلهها رو دارم.
این
مجید ظروفچی:
ساعت ِ زنگزده، دیگه زنگ نمیزنه؛ چون زنگاشوُ زده ...
این
کی گفته که همیشه «سکوت»، سرشار از «ناگفتهها»ست؟ بگو با مادرش، با بزرگترش بیاد، عرض مختصری دارم.
این
..................
*«در گریز گم میشویم»، نام مجموعهای از «محمد آصف سلطانزاده»