تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - رسم‌الخط ِ هجرانی

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

ایران، کشور تنهایان است. دو جور عینک، این «تنها»یی را ساخته‌اند برای ما:
- تنهایی؛ تو، تنها هستی. پس بنویس «کلاغها»، که از صدقه‌سری این سر ِ هم‌نویسی، «جمع» شویم، «قدرت» بگیریم، بشویم «روی‌هم‌رفته».. به امید ِ آزادی وطن ِ دربند!
- تنهایی؛ تو، تنها هستی. پس بنویس «کلاغ‌ها» و حتی «کلاغ  ها»، مبادا که از این «جمع»، قدرت بگیری، کودتا کنی!
زبان، در این سامان، حتی در «شکل» هم اسیر قدرت مانده و پیش نرفته؛ قدرتی با تعریف سرهنگی؛ داریم از دشنه و سوراخ سینه حرف می‌زنیم رفیق. «پس‌از قدرت»ی وجود ندارد، «آزادی»آفرینی ِ زبان، یعنی شوخی. سیستم، «باید-نباید» است. فرد، تاثیری - حتی - در شکل زبان‌ای که با آن ارتباط برقرار می‌کند، نمی‌تواند داشته‌باشد. {خبرگزاری فارس که برای زبان «برنامه‌ریزی» کند، از این‌ به‌تر نمی‌شود. رجوع شود به موضع‌گیری‌های این خبرگزاری ِ مدافع زبان فارسی، در قبال یک مقاله و گفت‌وگو}
فردیت هم شده دستوری: غلط است، درست است!...... خاک بر سرت زبان! ایضا رسم‌الخط!
وقتی‌که من نتوانم با شکل و رسم‌الخط، تعریفی از اغتشاش ذهن‌ام بدهم، وقتی که هر نوشته‌ای را یک «ویراستار مرکز فلان» مُثله می‌کند به پی‌روی محض از «شیوه‌نامه»ها، یعنی که من نمی‌توانم با این رسم‌الخط، فراتر از شکل مرسوم زبان بدوم. زبانی که می‌تواند اسب باشد، در رسم‌الخط‌های واحد، تبدیل به قاطرهای سربه‌راه امام‌زاده داوود شده‌است. و قاطر، چه می‌فهمد عشق یعنی چی، وسوسه یعنی چی، الواطی و سرمستی یعنی چی... مدافعان فردوسی کبیر، و عشاق حافظ  ِ بی‌پدر و مادر هم تخم‌ات را می‌کشند:«نمی‌شود که! بالاخره باید قاعده‌ای باشد. اگر قرار بود زبان را هرکس هرجوری دل‌اش خواست، عوض کند، زبان فارسی سال‌ها قبل از میان رفته بود» این هم شده دفاعیهء از پیش آماده‌شدهء جماعت «پاس‌دار» زبان، باتوم فرهنگی. خب حرف من این است که گور پدر زبان فارسی‌ای که قرار است با الاکلنگ‌بازی هم‌چو منی خواهر و مادرش یکی شود.
من نه محقق‌ام، نه زبان‌شناس. من، می‌نویسم. جمله‌های‌ام را جابه‌جا می‌کنم که بازی کنم... زبان، برای من خود ارتباط است، ارتباط، بازی. حضرات، از جمله فارس و بی‌بی‌سی، می‌توانند بکُشند خود را تا برای زبانی که من قرار است با آن بازی کنم، برنامه‌ریزی کنند. به‌جهنم! به زبان ِ اسب حضرت عباس!!
این‌جا «استقلال» ِ پس از قدرت است که حکم‌رانی می‌کند. هرگز نمی‌نویسم «نازکی و دلخواه». «نازک» را و به «ای» پیش‌کش می‌کنم، می‌بخشم، ملتمسانه می‌بخشم. رفتار من با «نازک»، دست من است، نه دستورالعمل عده‌ای که کارشان «اتصال» است و اگر روزی بر مسندی بشنینند، استقلال هرچیز، حتی شده یک «تک‌واژ» ساده را هم خواهند گرفت. این اتصالاتی‌ها، همان‌قدر زبان را می‌فهمند، که مدیر تئاتر شارل دوگول، «ابزار یراق» را. برخوردشان با شکل زبان، برخورد «سیداسمال»ی است، برخورد «چراغ‌برق»ی است. بیرون از انواع «شیوه‌نامه‌»‌ها، انگار خبری نیست از زندگی، از ذهن، و از چیز تخمی یا مقدس و مهربان و عصبی. شیوه‌نامه! اسم‌اش روی‌اش هست: این‌جوری باید باشی! طرفه این‌که این «به‌تر است این‌جوری باشی» هم، ورژن دیگر همان «باید» است. قدرت افتاده در دست عده‌ای «......»، چنان‌که تیغ در کف مست.
ده سال دیگر که فلان رمان‌نویس ِ «دست‌به تایپ» بمیرد، از روی چی می‌خواهند روان‌اش را زندگی‌اش را بررسی کنند؟ از کجاها به دنیای‌ فردی‌اش، رخنه خواهند کرد؟ جان کلام‌اش؟ پس استفاده‌های هدف‌دار و بیمارگونه‌اش از {.،؛«» ِ ُ  َ } چه می‌شود؟ چه‌کسی، از کجا می‌فهمد که مرحوم، وقتی داشته فکر می‌کرده به صحنه‌ای که در آن، فاحشه‌ای در خیابان تصویر می‌شود، تحت تاثیر زیبایی خاص ِ «هم‌آن فاحشه» نوشته‌است «زن، زیبا نبود، ولی دل‌ام را بُرد» و ننوشته‌است «زن زیبا نبود ولی دلم را بُرد»؟ لابد ویراستار عزیز، بی‌توجه به حالات معنوی‌عرفانی نویسنده، «دل‌ام» را درست نیافته و «،» را اضافه دیده، و کل حس معنوی صحنه را به فنا داده، که مبادا اُسلوب رسم‌الخط، بدون توجیه بماند.
البته واضح است که دارم از کسی می‌گویم که می‌نویسد، نه کس‌ای که دیگران به‌ش لقب نویسنده داده‌اند، شاید که «چیز»ی بستانند. بسیارند از این «نویسنده‌»شده‌ها در اطراف و اکناف{در این‌جا، «ه» از کلمهء «نویسنده» نشانهء جنسیت است}
رسم‌الخط، برای کسی که «نویسنده» است، با هر کیفیتی، مثل تقویمی است که در آن روزهای عادت دیگری را رج می‌زند؛ خصوصی‌است، خصوصی‌ترین است!
من از «جدانویسی» دفاع نمی‌کنم، در ستایش‌اش نمی‌نویسم؛ چون‌که در «دوری» می‌نویسم، سر ِ هم‌نویسی را خیانت به وضع موجود خود می‌دانم. نزد من، سر و شکل اطراف‌ام شده میزان و وسیله‌ای برای قاعده‌چینی. وقتی که «یار» در آغوش نیست، «سرهم‌نویسی» دارد دروغ این ارتباط را پنهان می‌کند، زخم نهفته در این ارتباط را، دوری‌اش را پنهان می‌کند. نمک می‌پاشد روی زخم کاری‌ام. ارتباط یعنی: یار در کنار و بوس و بغل، زبان هم خودش می‌آید و همه‌چیزش می‌چسبد به‌هم! به‌همین سادگی.
برای عارف سوخته‌دل و پاک‌باختهء بلیغی در وضعیت من، «برخی» مدافعان ِ بدون دلیل ِ سرهم‌نویسی و سر ِ هم‌نویسی، بیش‌تر شبیه دست‌هایی هستند که در خیابان، وقیحانه به باسن زنان «می‌چسبند». زبانی که من از آن استفاده می‌کنم برای نوشتن، فعلا بر محور ِ «دوری» استوار است، و قرار هم نیست چیزی را به چیزی «بچسباند». دارد صرفا گزارش‌ ِ وضعیت می‌دهد: گزارشی از موقعیت صفر ِ دوری.
چه‌طور می‌شود «سر ِ هم» نوشت، و همه‌چیز را چسباند به‌هم، وقتی‌که در بیرون خطوط، سر و ته‌مان از هم «دور»افتاده؟
اگر روزگاری از روی «دست‌خط»، آدم‌ها را می‌شناختیم، از روی امضاشان، حالا که نوشته‌ها، در وضعیت تایپ قرار گرفته‌اند، باید دقت کنیم که فلان‌آدم چه‌قدر «جدا» می‌نویسد، چه‌قدر تنها. و باید توجه کنیم به «دلایل جدانویسی»؛ وگرنه «شیوه‌نامه»ء فلانی هم از سر ناتوانی در فردیت‌فهمی، همه‌چیز را جدا نوشته است. لعنت به هرچه شیوه‌نامه که اصلا اوضاع روز نویسنده را به جای‌شان هم نمی‌گیرند، مبادا که وقفه‌ای در این هم‌شکل شدن، بیفتد. در منطق شیوه‌نامه‌ای، نویسنده یعنی کشک! همه باید یک‌جور بنویسند، یک‌جور فکر کنند، یک‌جور بمیرند، یک‌جور ناله کنند، و همه یک‌جور وظیفهء خود را در قبال گنجینهء ادب فارسی انجام دهند.
عاشق این لاط‌های کوچه‌گرد هستم که هرجور دل‌شان می‌خواهد از زبان استفاده می‌کنند. بعد، اساتید ادب ایراد می‌گیرند و نهیب می‌زنند و «وا- زبانا» سر می‌دهند، ده سالی می‌گذرد و عین همان گفته‌ها، «نوشته می‌شود» به‌دست نویسندهء به‌روز، و خوانده می‌شود و کک کسی هم نمی‌گزد. ناموس زبان هم پابرجاست. این یعنی این‌که هرکس در حفظ زبان نقش داشته باشد، ادب‌دوستان فاضل و اساتید، در حد دیوار در فیلم «زیردریایی شماره 12» در آن نقش دارند! زهی سعادت الواطی را!
هر روز، دوری دارد نزدیک‌تر می‌شود؛ دارم دورتر می‌شوم. پس طبیعی‌است که دو ماه قبل می‌نوشتم«غمگین» و حالا می‌نویسم«غم‌گین». باید تفاوتی باشد میان ِ ماه من تا ماه گردون.. نه؟ باید به اجزای افسردهء کلمات و اصطلاحات، جان بدهم. باید این «غم» را یک‌جوری تشخص بدهم به‌ش. این، وظیفهء من است. وظیفهء من است که فکر کنم به این‌که بیهقی بی‌راه نگفته و الابختکی ننوشته:
این است حسنک، و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی«مرا دعای نشابوریان بسازد»؛ و نساخت...
این «و نساخت» را نگه‌داشته آخر بگوید، بکوبد توی سر هرچی آمریکایی ِ زبان‌نفهم! وظیفهء من است که هی «، ؛» بریزم توی متن‌اش. من و بیهقی، یک درد داریم: احتمالا توی تاریخ، یک ویراستارانی بوده‌اند که «، ؛»های او را حذف کرده‌اند از برای روان کردن متن ... ای به روان‌تان!
ما به تمام ویرگول‌ها، به تمام نطقه‌ویرگول‌ها، ما به تمام خطوط فاصله مدیون‌ایم. ما به هرچیز که «وضعیت
ِ دوری» را ترسیم می‌کند، بده‌کار مانده‌ایم.
من مدافع چیزی نیستم در سطح عمومی زبان و شکل‌اش. ولی این حق را برای خودم محفوظ می‌دانم که روزی از فرط دوری، حتی بنویسم «حسی‌ن»؛ بنویسم.
من و برخی، دنیا را با ویرگول می‌بینیم و جدا از هم؛ شما با هم ببینید و در آغوش، بی‌ویرگول. من دوست دارم تا جایی که نیاز دارم برای شرح وضعیت‌ام، سلاخی کنم، شما هم بچسبانید به‌ هم!
مُردهء این اساتیدی هستم که تا یکی از قاطرهای امام‌زاده داوود نعره می‌کشد، «وظیفهء فرهنگی خود می‌دانند» که روده‌درازی کنند در باب حفظ زبان.
از «پاس‌داران زبان فارسی» نفرت دارم، و از زبانی که «پاس‌دار» می‌خواهد.

پی:
- این نوشته، چیز تازه‌ای ندارد، منطقی پشت‌اش نیست، روی هوا آمده روی هوا هم می‌رود؛ صرفا حدیث نفس است.
- منظورم از «ویراستار» در این نوشته، اکیدا کسی‌است که هر متنی را فقط با عینک «شیوه‌نامه» می‌بیند و کل فهم‌اش از یک نوشته، بر اساس همان مزخرفاتی است که مثلا در دوره‌های ویراستاری مرکز نشر کوفت آموخته‌است؛ کسی‌که برخودرش با متن، مثل برخورد قصاب است با گوسفند بی‌زبان: همه را یکی می‌بیند وُ روبه‌قبله. 
- این نوشته، اصلا جدی نیست. در واقع کل‌اش را نوشتم که به یک حرام‌زاده، متلکی بگویم، که گفتم. باقی، حاصل چندین‌روز بی‌خوابی و خستگی است و بس.

دیگر:
مشکل زبان فارسی: عدم توجه به زبان ِ بوس و بغل
حمزه‌کُشان


 

# این؛ هم‌این # 87/04/28 حسین نوروزی |