فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم.
کودتا پیروز میشود و ما شکست میخوریم. عصر میشود، میآیند همهمان را جمع میکنند میبرند دخمه. من سیگار میخواهم، تو میخواهی برگردی خانه. من غمگینام ولی سکوت کردهام، تو سیگار روشن کردهای.
دخمه تاریک است و ما داریم فکر میکنیم که «میشد شکست نخوریم.. میشد». سیگار تو تمام میشود و به خواهر شاه فحش حواله میکنی. من میگویم«خوب نیست برای خانم، که اینقدر رکیک بگوید». یکی هم به مادر من حواله میکنی و یادآوری میکنی که کودتا کردهاند و ما شکست خوردهایم. باورم میشود که دیگر «دکتر» شکست خورده و ما خیلی تنها شدهایم.
خب ما تنهاییم دیگر. باورم میشود.
حالا در یک بعدازظهر ِ تلخ، که میشود از صدای کلاغها هم بوی کودتا را شنید، ایستادهایم زیر نورگیر کوچک ِ دخمه. ما فکر میکنیم. تو سیگار میکشی، و فحشهای رکیک حواله میکنی به مادر «لیاخوف». من میگویم:«عزیزم.. عزیز من.. اون که مال مشروطه بود.. الآن خیلی سال گذشته ازش».
وضعیت ِ پیچیدهای است. تاریخها با هم جور نیستند، ولی دلام میخواهد با تو همصدا شوم... گرچه، میگویم:«خانم.. یه خانم زیبا.. اینقدر رکیک حرف نمیزنه».
عصر میشود. کودتا تمام میشود. ما به خانه برمیگردیم. سعی میکنیم حرفی نزنیم. سیگاری روشن میکنم، و فکر میکنم میشد شکست نخوریم.. میشد!
سیگارت را روشن کردهای. وایسادهای کنار پنجره و به مصدق فکر میکنی. قرار میشود من هم به آیتالله فکر کنم. ما هر دو در یک جبهه بودیم تقریبا. و حالا، مهم این است که هر دو شکست خوردهایم.
چهقدر خوب است وقتی که کودتا میشود، سیگار داریم برای چند روز.
بعد:
یک تیتر نوشتهام:«ما خاطره میفروشیم آقا». سهروز است دارم تلاش میکنم برایاش مطلب بنویسم. نقشهء تهران را هم گذاشتهام جلوم، دارم فکر میکنم به جاهایی که ممکن است در صورت جنگ، موشکهای دشمن ویرانشان کند. روی نقشه، بُرج گلدیس را نشان میکنم و بعد از تیتر، مینویسم:«اینجا نه! اینجا نخور.. ما اینجا خیلی خاطره داریم». کلا وقتی جنگ میشود، بُرجها زودتر شهید میشوند.
غمگین، صفحه را تماشا میکنم. بالاخره باید موشکی که شلیک میشود، جایی بخورد. موشک را میبرم میزنم به بُرج میلاد. قبلا به کارگرها هم خبر میدهم که بُرج را تخلیه کنند. بهجز قالیباف، بعید است کسی در این بُرج خاطرهای داشته باشد. خاطرهای مثل خریدن کفش، مثل خریدن یکدست لیوان، مثل خریدن تُرشی. موشک میخورد به بُرج میلاد. میخورد به پایهء غربی بُرج. بُرج از کمر میشکند و مثل یک درخت ِ تبرخورده، میافتد پایین. قُلُمبهء بالای بُرج از تنهاش جدا میشود و غلتخوران میرود سمت جنوب غربی. اتوبان چمران را خراب میکند... ما در این اتوبان هم کم خاطره نداریم. چه باید کرد؟
نمینویسم. نمینویسم واقعا... جنگ را نگه میدارم همینجا. چند خط را هم حذف میکنم و سعی میکنم تیتر را خراب نکنم، بگذارم برای وقتاش. عوضاش، مینویسم:« فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم ... » همین را چند خط ادامه میدهم. میرسانماش به « چهقدر خوب است وقتی که کودتا میشود، سیگار داریم برای چند روز». میروم پاراگراف بعدی. مدتهاست شعر تازه ننوشتهام. گوشهای مینویسم:«یک شعر تازه هم باید بگویم.» سیگار روشن میکنم.
سهروز است با یک تیتر، یک موشک که شلیک شده، و یک نقشهء زردرنگ تهران، دارم سر و کله میزنم. شاید در همین یکی دو روزه، نوشتماماش. یعنی باید بنویسماش. پس خواهم نوشت.
بعدتر:
وقتی که دارم «ما خاطره میفروشیم آقا» را مینویسم، حتما دارم تصنیف «تا بهار دلنشن، آمده سوی چمن» را با صدای بنان، گوش میدهم. دارم سیگار میکشم، و این بیت حافظ را در ذهنام تکرار میکنم:«هوای کوی تو از سر نمیرود.. آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد». لابد افسرده و دلتنگام. و یقین دارم که دارم به تو فکر میکنم. من اینجوری مینویسم همیشه: یک تیتر، که از چند روز قبل نوشتهاماش، یک نقشه از شهر تهران، موشکی که شلیک شده، و موسیقیای که تقریبا غمگینترین موسیقی جهان است. قیافهام هم شبیه دکترمهندسهای غمگین است؛ خیلی غمگین.