چیزهای زیادی آدم را شاعر میکند؛ قطار، هواپیما، اتوبوس، چمدان. به اینها اضافه کن: پالتوی قهوهای روشن، چشمهای درشت، بلوز بافتنی سفید، بدن، تن. چه شود اگر که ناماش هم .... باشد!
برای زنها به زندان میرویم / برای زنها میجنگیم، با زنها میجنگیم / برای زنها اشک میریزیم / غصههای بسیاری داریم / برای زنها.
ما شاعریم / فمنیستایم / و زیبایی را ستایش میکنیم / وقتی که پالتویی قهوهای پوشیده باشد / و در حاشیهء جوی آب راه برود / و کافهها را از بر باشد / و بلد باشد لبهاش را آویزان کند / و ناماش .... باشد.
شاعران / غصههای سادهای دارند: اگر زنها نباشند ...؟