گیرم! بدفرم گیرم توی این اتاق. دفهقبلی، روی دیوارش نوشتم:«چشم و چراغام مادر؛ کجایی؟» ایندفه یکی زیرش نوشته:«لای اون خدابیامرز توی بهشت!» حرومزاده! باید این مردجماعت رو گرفت، دهتا دهتا اعدام کردشون از بیخ ِ تخماشون؛ از بس توی کار ربط دادنان. این کیه؟ اون چیه؟ این، با تو چه صنمی داره؟ تا به حال بابا و مامانات رو دیدی که ...؟ ای تُف! یعنی اون خری که این رو نوشته، حالیاش نشده پای یادگاری ِ برای مادر، شعر نمینویسن کُ... مغز؟ گمونام مغزش جای کلهش، توی ... خب همینه. جنبه که نباشه، میخوری، میزنی، بد مست میشی، میکنن، میگن کار تو بود. من؟ سادهایها... من توی عمرم، جز عرقفروشی، بهزور سه تا خلاف گنده کردم. ضبط باز کردم یهبار. باز کردم؟ باز بود! در ماشین وا بود، ضبط اش توی جاش بود، صاحباش هم به نظر پولدار میاومد. من فقط ضبط رو برداشتم و راه خودم رو رفتم. یهبار دیگه هم یکیرو با چاقو زده بودن، روی چاقو اثر انگشت من رو پیدا کردن؛ قبلاش هم گویا یهبار جلوی در و همسایه، تهدیدش کرده باشم، یادم نیست. خلاصه که بُهتون زدن، وگرنه من سر انگشتهام رو اونقدر با سُمباده سابیدم و زخم شده و سابیدم و زخم شده، که اصلا اگر کسی بگه این اثر انگشت توئه، مطمئن میشم که طرف چیزی خورده یا چیزی زده. جنبه که نیست! خب نخور اگه قاطی میکنی، نکش. میمیری؟ نه دیگه.
بهار بود. رختخواب روی پشت بوم پهن شده بود و مادر، داشت بالای سرم قربونصدقه میرفت. اینجور وقتا، همیشه یه «دختر ِ عشرت خانوم»ای هم پیدا میشه که رونق بده به کسب ِ بازار ِ حرفای تکراری. گاهی اسماش «زیبا»ست، گاهی «مینا»، گاهی «سیما». مادره، ولی همیشه همون «عشرت خانوم»اه. «خانومی، از سر و روش میباره». نقل ِ اون دخترهس، همون که مادرش هم خانومه! «تمام اهل محل، تمام همسادهها هم تاییدش میکنن». خب همین دیگه؛ دختری رو که اینهمه آدم تاییدش کنن، اگه اشکل و ایرادی توی کارش نباشه، لابد یه چیزی توی پنهاناش داره که کسی ندیده. میگم که؛ منطق، همیشه جواب نمیده.
دفهقبل، روی همین دیوار اسماش رو نوشتم:«زیبا»، «مینا»، «سیما» یا هر چی «.. دوستات داشتم!»؛ و حالا نیست. یکی یعنی روش خط خطی زده. همینه دیگه. یه مسالهای داره. وگرنه باید ایندفه یکی زیرش مینوشت:«دوستاش داشته باش! ما که ازش راضی بودیم! ردیفه». چی بگم. روز نحس، یعنی همین امروز.
مردک رو دو نفر دستاش رو گرفته بودن، میآوردناش توی یه بالکن. شبیه این بالکنهای مغازهها بود، سقفهای کاذب، نیمطبقههایی که توی بعضی مغازهها میزنن. صورتاش رو نپوشونده بودن. منگ بود، انگار چیزی زده باشه. زل زده بودم به صفحهء تلویزیون، مات و مبهوت. یعنی این مادربهخطا، اونهمه آدم رو به فنا داد؟ منطق میگفت که باید خیلی سرافکندهتر بمیره. ولی بهنظرم اینجور نیومد. خیلی باکلاس رفت روبهروی طناب، آویزون شد، افتاد، و مُرد. دو تا نقاببهسر، دو تا سیاهپوش، مامور اعداماش بودن. راستی زندگی ِ عجیبیه. مامور اعدام، مامور اعدامه. حالا مامور صدام باشی یا زندانیای سال سگ. چه فرقی میکنه؟ خوبه تا حالا کسی رو بابت عرقفروشی اعدام نکردن. شاید هم کردن.. نمیدونم.
حس خوبی نداشتم؛ نه ناراحت بودم، نه راحت. سرم داغ شده بود. بچه هم که بودم، این بابا رو دوست داشتم. قدرت بود برام؛ کسی که میتونه بترسونه، کسی که چراغا رو خاموش میکنه، کسی که میآد تا بالای سر شهر، و اگه اراده کنه، هرچی کلانتری رو میتونه بزنه. ناز شصت داشت. من دیوونهء صدام بودم. تلف شد این مرد. اصلا مردای بزرگ، بزرگیشون به همینه که تلف بشن؛ مثل آقام.
آقام مجاهد بود. یه گوشاش به رادیو بغداد بود، یه گوشاش به رادیو اسراییل. بالای میدون راهآهن، توی یه سطل آشغال، یه بمب دستساز کار گذاشته بود؛ بمب، میترکه و کسی هم نمیمیره. آقام رو میفروشن. میگیرناش وُ همون بهاری که «شیرین» رو توی کوچه دیدم و عاشقاش شدم، براش حکم ده سال زندان بریدن. عاشق شیرین بودم هنوز که تابستون شد. بعد هم یهروز گفتن که سوار طناباش کردن.
مادرم هیچوقت حساش رو نفهمید. حتی روزی که اعدام شد، به همسایهها گفت:«چاهکن بوده توی ملایر، چاه ریزش کرده روی سرش، مُرده». آدم مبارزی بود آقام.
سطرهایی از فصل اول ِ رمان ِ«عرقفروشی در بازداشتگاه شهر زیبا که عاشق شیرین بود و پدرش را در جریان اعدامهای سیاسی از دست داده بود» {اسماش این نیست البته؛ عوض میشود}
بعدالتحریر: یهروز که نیستی بخونی، غلط دیکتهایها و غلطهای تایپیم، سر به فلک میکشه. خراباتام!