تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - قیصر! کجایی که «حمزه»ت رو کشتند

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

من به‌شدت غم‌گین‌ام، افسرده‌ام. حال‌ام، حال امام سوم شیعیان (علیه‌الاسلام) است، وقتی که داشت خطاب به صف آدم‌های روبه‌رو می‌گفت:«هَل مِن ناصر یَنصُرنی؟». حال‌ام، برزخ است بانو.
کجا دانند حال ما، سبک‌باران وبلاگ‌ها؟ کی می‌فهمد که من چه غم بزرگی در سینه دارم؟ ای لعنت به هرچه آدم زبان‌شناس ِ زبان ِ دل نفهم! من به‌شدت کم آورده‌ام و غم‌گین‌ام. «شیوه‌نامه»ها دارند تمام هستی‌ام را به تاراج می‌برند، ای بر لعنت به تمام خوشی‌هاتان اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی، دفتر ویرایش جهاد دانشگاهی و اعضای محترم شورای عالی گسترش زبان فارسی!
به‌ هرجای این دنیا سر می‌زنی، دارند عربی‌زدایی می‌کنند.. خب؟؟ که چی بشود؟ «تنوین» را حذف می‌کنند، جای «کاملا» می‌نویسند «کاملن»، جای «عیسی» می‌نویسند «عیسا»؛ کک ِ کسی هم نمی‌گزد. ای خاک بر سرت زبان!
می‌گویم:«مگر این حمزهء مادرمرده چه‌ش بود که حالا "ی"؟» می‌گوید:«خب وقتی داری یه صدایی رو "ی" می‌خونی، چه دلیلی داری که بنویسی‌اش "ء"؟» خفه می‌شوم، افسرده می‌شوم. هیچ دلیل منطقی‌ای ندارم.
یادم می‌افتد وقتی برای پدرم استدلال می‌کنم که فلان‌چیز خرافات است و دلیل می‌آورم، و نمی‌تواند جواب‌ام را بدهد، به پنجره خیره می‌شود؛ غم‌گین، به پنجره خیره می‌شود: همه‌چیزش را دارند می‌‌برند این «استدلال‌»های عقلی. افسرده می‌شود، می‌رود یک گوشه کِز می‌کند، نماز می‌خواند، و شاید اشک می‌ریزد.
دلیلی پیدا نمی‌کنم که بزنم توی دهان این جماعت. دیگری می گوید:«تو که خودت چندین ساله ویرایش می‌کنی، چه جوابی داری بدی به منتقدا؟»
چه جوابی دارم؟! هیچ‌چی! جواب محمد رسول‌الله را کی داده که من باید جواب این جوجه ویراستارهای بی‌دل و بی‌حریم را بدهم؟
عزیز من
با «ی» نمی‌شود عاشق شد. ما با «حمزه» عاشق شدیم، و تا هست، هنوز، محمد، رسول‌الله، و هنوز آنتونی کویین، حمزه! این «حمزه» برای من که تمام کودکی‌ام در تنهایی فیلم‌های سینمایی ظهر جمعه گذشته، یعنی همان «ء»ء خودمان. تو چه می‌فهمی؟
پای عاشقانه‌ها می‌نویسیم:«کولوچهء منی!» و تو نمی‌فهمی چه‌طور این «ء»، تمام احساس مالکلیت‌ای را که «ی» از من گرفته‌است، بازپس می‌دهدم. تو حتی نمی‌فهمی «کُلوچه» با «کولوچه» خیلی فرق دارد.
«ء» شبیه «آچار» است؛ من عاشق «جعبهء ابزار»م. اصلا ناموس، تقسیم به چهار: بانو، مادر، کوله‌پشتی، جعبهء ابزار! {خواهر هم که صاحب دارد وُ ناموس دیگری‌است.}
من غصه‌دارم. من امروز به‌شدت افسرده‌ام. هیچ‌کس تا به‌حال توی روی من نایستاده بود بگوید بی‌دلیل است این علاقه به حمزهء سیدالشهدا.
من داد می‌زنم، فریاد می‌زنم:
زبان، ابزار ارتباط است، نه وسیلهء تفهیم حماقت. حس می‌کنم وقتی برای عزیزی، نامه‌ای بنویسی، که پای‌اش به‌جای «به روزگار ِ همیشه‌ء من»، نوشته باشی «به روزگار ِ همیشه‌ی من»، یعنی اصلا نفهمیده‌ای حمزه کی بود و چه کرد، عشق یعنی چی، و ایمان به خاصیت اشکال ِ زبانی، چه‌ شوری دارد. هَل مِن ناصر یَنصُرنی؟ یعنی حتی یک استاد زبان هم نیست؟ ای خاک بر سرمان با این زبان فارسی، که وقتی دل‌گیری، هیچ استدلالی پیش پای تو نمی‌گذارد.
دو روز است در خفا دارم تمرین می‌کنم که بنویسم « سینه‌ی ما جان‌گدازان، کربلای حسرت است / آرزوی کشته‌ای هر سو شهید افتاده‌است» و دست و دل‌ام نمی‌رود. بغض می‌کنم مثل احمق‌ها، و مغزم یخ می‌کند. روزی بیست‌بار این بیت را با خیال حمزه (علیه‌الاسلام) می‌خواندم وُ حالا، افسرده‌ام که نمی‌‌توانم. من باید اعتراف کنم که هیچ دلیلی ندارم برای ردّ این‌که «ی»، درست است و «ء» نه... ولی کی می‌داند خدایا که من چه شعرها که نگفته‌ام با همین «ء»؟! من افسردگی می‌گیرم وقتی می‌بینم هر روز دارد حضور این آچار ِ زبانی، کم‌رنگ‌تر می‌شود در صفحات فارسی. افسرده می‌شوم وقتی مجبورم بیت‌هایی را از بر بخوانم که «ء» ندارند. کی می فهمد حال‌ام شبیه بعداز ظهر عاشوراست، کِدِر وُ تلخ وُ ساکت وُ غمین ...
از صبح، که برای‌ام مسجل شده دلیل منطقی و قابل دفاعی ندارم برای نوشتن ِ«حمزه»، نشسته‌ام افسرده دارم ستار گوش می‌کنم، بنان و شهره هم کم آورده‌اند در برابر این غم. اگر همین حضور تو در مسنجر نبود، دق کرده بودم تا به‌حال؛ تو باور می‌کنی که دق کرده بودم... حمزه، ناموس ما بود. من وُ حمزه وُ مسعود کیمیایی، کهنه می‌شویم، به‌در می‌شویم از روزگار، اما هنوز هم هستند کسانی که به فرزندان‌شان خواهند گفت:«روزگاری بود که تلویزیون، فقط دو تا کانال داشت، یکی‌ش همیشه "محمد رسول‌الله" پخش می‌کرد؛ یه حمزه هم داشت که خیلی مرد بود».
غم‌گین‌ام باور کن. حال‌ام را امروز حتی ویکی پدیا هم نمی‌فهمد. حاضرم همه‌چیز را سر ِ هم بنویسم، این حمزهء سیدالشهدا را داشته باشم...
{ضروری: «ء» همزه است، ولی «ء»ء کشتهء ما، «حمزه» بود}

 

# این؛ هم‌این # 87/04/02 حسین نوروزی |