میگم، سازم رو بردارم برم، کنار تپه بشینم؛ ها؟ والله!
ما که برای حضرت یاهو هم ساز زدیم، چهباک از تپه و درّه؟! ساز ِ ناکوک، از پشت میکروفون خشدار، شب تا صبح زدن، اونم ناشی! چه شود!
خب باید بلد باشی با همچو صدایی صفا کنی. کار هرکس نیست، دل میخواد، و یه آدم دیوونه مثل من، یه گنجشکی مثل تو.
توی تهران، برف که میآد، باوس مواظب باشی که «هوایی» نشی؛ ممکنه از قطار جا بمونی! هر رانندهای هم حاضر نیست بندازه توی درّه وُ از کجا وُ کجا، نصفهشبی برسونه تو رو به بلندیها و گرما.
انتخاب با ما بود: یا بریم برسیم به قطار، با سر خر رو کج کنیم سمت ِ مکان!
خب البته گاهی هم میرسی بههر دو، حتی اگر دلات نخواد بهقطار برسی بعدش. مهم اینه که بعضی شبا، برف میآد و کلی میخندی.
خرمنی نيست كه غمهای تو بر باد نداد
خانهای نيست كه سودای تو ويرانه نكرد
آخرش چرخ، به زندان مكافات كشيد
هركهرا سلسلهء موی تو ديوانه نكرد
«فروغی بسطامی»