تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - بدرود شهری که دوست می‌داشتم‌ات - «نادر ابراهیمی» درگذشت

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

+ نامه‌ای از بازیگرو فیلم‌ساز پیش‌کسوت، «منوچهر احمدی» دربارهء این نوشته

۰
نادر ابراهیمی، نویسندهء معاصر، درگذشت.

نادر ابراهیمی - به‌نقل از سایت شخصی‌اش


۱
شیراز که بودم {+ و +}، یکی زنگ زد از «همشهری جوان». شمارهء نادر ابراهیمی را می‌خواست. دوست داشتم شماره را ندهم که کمی بدوند. گفتم الآن توی جلسه هستم و بعدا تماس بگیرید. بعدا، شد فردا و تماس گرفتند. گفتم توی فرودگاه هستم و فردا تماس بگیرید. فردای همان‌روز باز تماس گرفتند. کمی از این در و آن در حرف زدیم، الکی. فکر کردم، خب این بابا که تقصیری ندارد؛ من از دیگری دل‌خورم. شماره را دادم. همشهری جوان، تا به حال دوبار ویژه‌نامه‌هایی در دل صفحات ادبیات‌اش منتشر کرده بود. تقریبا هر دوی مطالب را هم من نوشته بودم. این را خودش یادآوری کرد. یک‌بار به‌گمان‌ام  وقتی که «حمید محمدی محمدی» مسوول ادبیات بود، چند خطی نوشتم. اما بار دوم، پنج شش مطلب کوتاه و بلند نوشتم و برای این‌که هی اسم خودم تکرار نشود، یکی‌دوتاش را به‌نام خواهرزادهء چند‌ماهه‌ام نوشتم. و بعدها، سر ماجراها و تلخی روزگار، و سوءتفاهم‌های به‌وجود آمده، دیگر با همشهری کار نکردم. اتفاقا همین دو شماره را بعدها، «علی‌اصغر رمضان‌پور»، وقتی‌که داشت روزنامهء «آیندهء نو» را منتشر می‌کرد، ازم گرفت و پس نداد، یادش رفت یا هرچی. دست‌خطی هم برای‌ام نوشت از موضع استادی و دوستی، و اتفاقا از بین مطالب‌ام که خوانده بود، همه‌را «از موضع بالا» دانسته بود الا همان دو نوشته، که گفته بود دوست دارد.{قرار بود صفحاتی برای جوانان و جوانی در این روزنامه داشته باشم که در نطفه خفه شد} نوشته بود توی نوشته‌های‌ام خیلی اطلاعات به رخ خواننده می‌کشم {اشاره‌اش به نوشته‌ای دربارهء مرحوم عمران صلاحی بود در روزنامهء کارگزاران قدیم} و این، خوب نیست برای خواننده. القصه، آن دو شماره هم رفت و حالا خودم هم ندارم‌شان. پس لعنت به ....!
این‌بار، کسی که زنگ زده بود، گفت که دارند مجددا صفحاتی برای نادر کار می‌کنند و تعارف زد که چیزی بنویسم. گفتم:«من اون‌جا از یک‌نفر خوش‌ام نمی‌آد، و به‌خاطر اون چیزی نمی‌نویسم برای شما» شماره را با اکراه و بدجنسی دادم و خداحافظ. بدجنسی کردم، چون شمارهء راحت‌تر را ندادم. آن‌یکی شماره را دادم و گفتم:«فرزانه رو همین‌جا پیدا می‌کنید.».

۲
آخرین‌باری که به‌خانه‌اش رفتم، مهرماه ۱۳۸۰ بود. بدن‌اش تقریبا لمس شده بود و نمی‌توانست حرکت کند.
«از اسفند ۱۳۷۸ بود که متوجه شدم نادر دچار فراموشی عجیبی می‌شود. چیزهایی را فراموش می‌کند که عادی نیست. البته قبلا هم مواردی پیش آمده بود که دچار فراموشی شود. معمولا اسامی را فراموش می‌کرد، آدرس‌ها را فراموش می‌کرد. اما فراموشی‌های  سال ۷۸ خیلی غیرعادی بود.»
کمی بعد، فراموشی‌ها جدی‌تر می‌شوند و بیمارستان خاتم‌الانبیا و اسکن از مغز و ... تومور مغزی!
سیدعطاالله مهاجرانی و احمد مسجدجامعی، و حاجی زم، کمک می‌کنند که کارهای اداری زودتر راه بیفتد و ابراهیمی عازم مارسی فرانسه می‌شود. درمان شروع شده، اما دریغ از پیش‌رفت چشم‌گیری که باید و شاید.
 این‌ها را فرزانه تعریف کرد و نادر هم فقط نگاه می‌کرد. نه حرف می‌توانست، نه حتی لبخند. مات ِ مات، فقط نگاه می‌کرد.
ساعاتی را میهمان‌اش بودم، و وقت نهار بود که بعد از تعارف‌های معمول، از خانه‌اش در امیرآباد شمالی، نزدیکی اتوبان کردستان بیرون زدم.
حال و روز خوبی نداشت پیرمرد. نزدیک به یک دهه بود که بیماری از پا درآورده بودش. حاصل این رفتن و آمدن، شد پیشنهاد ویژه‌نامه‌ای برای ماهنامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» که آن‌سال‌ها احمد مسجدجامعی مدیرمسوول‌اش بود، و مهدی حجوانی، سردبیرش. یادداشت اول را خودم نوشتم؛ گزارشی به‌شدت احساسی از این دیدار. ماجرای ویژه‌نامه را با «احمدرضا احمدی» و مرحوم «مرتضی ممیز» هم در میان گذاشتم.  و هر دوی این بزرگ‌واران، یادداشت‌هایی نوشتند برای این ویژه‌نامه. «سیدعلی کاشفی خوانساری» آن‌روزها مجموعه‌ای آماده کرده بود به نام «چهره‌های ادبیات کودک و نوجوان-۲۰جلدی» که جلدی هم مربوط به نادر ابراهیمی بود. درنوشتن این جلد از مجموعه، «بزرگمهر شرف‌الدین نوری» هم علی را همراهی کرده بود. به «بزرگ» زنگ زدم که چیزی بنویسد. امروز و فردا کرد و نرسید نوشته‌اش. «جمال‌الدین اکرمی» و «امید وهابی املشی» هم یادداشت‌هایی می‌دهند. «کیومرث پور احمد» و « اکبر زنجان‌پور» هم مطالب‌شان دیر می‌رسد و... بیست صفحه‌ای گمان‌ام آماده می‌کنیم در چند روز و همراه با آلبوم شخصی عکس‌های نادر، می‌رود برای چاپ. {کتاب ماه کودک و نوجوان – شمارهء ۴۹ – آبان‌ماه ۱۳۸۰}
می‌گذرد. من از کتاب ماه جدا می‌شوم و بعدها باز هم نادر ابراهیمی و این‌بار همشهری جوان. و این نیز می‌گذرد.
حالا، سال ۱۳۸۶ است. آخرین‌باری هم که حال‌اش را پرسیدم، گمان‌ام شش ماه قبل بود که با همسرش، فرزانه، تلفنی گپی زدیم. مشکلی بین ایشان و کانون پرورش فکری کودکان پیش آمده بود و من هم مثل خیلی‌ها، پی‌گیری رفع این مشکل بودم؛ که همان‌روزها، به لطف و تلاش انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، و دوستانی در کانون، ختم به‌خیر شد.
فرزانه می‌گوید حال نادر خوب نیست. خوب هم نبود واقعا حال‌اش. بی‌حس‌تر، و بیمارتر از آخرین دیدارمان.

نادر ابراهیمی در کودکی

۳
نادر ابراهيمی در ۱۴ فروردين‌ماه سال ۱۳۱۵ در تهران به دنيا آمد. سال‌های ابتدای تحصيل را در مدرسه دارالفنون طی كرد و سپس وارد دانشكدهء حقوق شد. در این سال‌ها، با «داریوش آشوری»، «سیروس صبوری» و «محمدعلی سپانلو» هم‌درس بود. اما بعد از مدتی اين رشته را نيمه‌كاره رها كرد و در رشتهء زبان و ادبيات انگليسی مشغول به تحصیل شد.  مدرك كارشناسی‌اش را هم در همین رشته دريافت كرد .
ابراهیمی از نوجوانی و در ۱۵-۱۶ سالگی به نوشتن روی آورد، اما اولين كتاب‌اش در سال ۱۳۴۲ به نام «خانه ای برای شب» منتشر شد. داستان «دشنام» از این مجموعه، مورد استقبال قرار گرفت و «سیمین دانشور» و «به‌آذین»، این داستان را به عنوان یکی از سه قصهء برگزیدهء ایرانی، به غرب معرفی کردند.

نادر ابراهیمی در نوجوانی


ابراهیمی، مولف پرکاری بود و تا پیش از آغاز بیماری‌اش، حدود ۱۲۰ كتاب نوشت و منتشر کرد.
نادر، نویسندهء کودک و نوجوان بود. در واقع از پیشگامان جدی این عرصه بود. در زمينهء ادبيات كودك و نوجوان، نزديك به ۵۰ و اندی كتاب تاليف كرد. اين كتاب‌ها اغلب داستان بوده و بخشی هم به ايران‌شناسی و نيز مسايل آموزشی اختصاص دارد. ابراهیمی در ترجمه هم دستی داشت و سه كتاب برای اين گروه سنی ترجمه كرد. تصویرسازی می‌کرد؛ تصويرسازی نزدیک به ۱۰ كتاب را به‌عهده داشت و حتی در سال‌های انقلاب، تعدادی کتاب برای نوجوان منتشر کرد که تمام کارهای‌اش را خودش کرده بود: نویسنده، تصویرساز، و تاپیپیست! خودش با دست‌خط خودش، تمام کتاب را نوشته بود و به‌همان شکل منتشر کرده بود. «برادر من مجاهد، برادر من فدایی» و «نیروی هوایی» به گمان‌ام از همان‌ها بود. {به نام‌ها، شک دارم. باید پیدای‌شان کنم }.
كتاب‌های بسياری را ويرايش كرد. قصه‌ها و مطالب بسياری نيز در مطبوعات كودك به چاپ رساند. ابراهيمی از معدود نويسندگانی بود كه ده‌ها كتاب داستانی با محوريت انقلاب، برای اين گروه سنی، در همان سال‌های آغازين نوشته و منتشر كرد؛ مجموعه «قصه‌های انقلاب» از آن جمله‌اند. علاوه بر مجموعه كتاب‌های « قصه‌های انقلاب»، مجموعهء كتاب‌های «قصه‌های اعتراض»، «قصه‌های ريحانه خانم»‌،«حكايت های خوب قديم، برای كودكان»‌، ‌« من زير زمين زندگی می‌كنم » و‌ مجموعهء «ايران را عزيز بداريم» از جمله آثار او در اين زمينه هستند. گرچه در مقام مقایسهء محتوایی، خط فکری نادر شاید د تمام این کتاب‌ها، یک‌سان نباشد و مثلا نگاه‌اش به عنوان یک «انقلابی»، تفاوت‌های چشم‌گیری هم در آثار مختلف چندین‌ساله‌اش پیدا کرده باشد. باری....
بسیاری از کتاب‌های کودک او را ناشران معتبر منتشر کرده‌اند. بسیاری از هنرمندان و تصویرگران کتاب، در آثار ابراهیمی نام‌شان به عنوان تصویرگر آمده‌است: مرتضی ممیز، نورالدین زرین‌کلک، علی‌اکبر صادقی، پری بیانی، ژن رمضانی، یوتا آذرگین، و بسیاری از نام‌های دیگر. {+}
آثار او در این زمینه، در سال‌های قبل، جوایز معتبر بین‌المللی هم‌چون «جایزهء اول فستیوال کتاب‌های کودکان توکیو-ژاپن» و جایزهء«برگزیدهء آسیا از سوی یونسکو» برای کتاب «دور از خانه» در سال‌های پایانی دههء چهل دریافت کردند. جایزهء«بزرگ جشنوارهء کتاب کودک کنکور نوما – ژاپن ۱۹۷۸» برای کتاب«پهلوان پهلوانان، پوریای ولی»،  و... برخی از این آثار، در زمینهء تصویرگری، و برخی در متن یا توامان، برگزیدهء این جشنواره‌ها شدند.

نادر ابراهیمی در کلاس‌های درس‌اش


و نادر ابراهیمی ِ روشن‌فکر ِ بزرگ‌سال‌نویس: او نزدیک به ۴۰ كتاب در عرصهء ادبيات بزرگسالان تاليف و منتشر كرده است . آثاری كه در آن‌ها تنوع موضوع و قالب فراوان ديده می‌شود؛ از رمان و داستان بلند و كوتاه گرفته، تا زندگی‌نامه‌نويسی: از شخصیت‌های تاریخی تا شخصیت‌های سیاسی معاصر. آموزش داستان‌نويسی  و اصول نويسندگی،  تصويرسازی برای كودكان، و چه و چه، همه از آثار او در این حوزهء سنی هستند.هم‌چنين برای ۵ كتاب در زمينه‌های عكاسی، نقاشی و شعر، مقدمه نوشته و ويرايش برخی از آن‌ها را انجام داده است که هر کدام در نوع خود، آثار مشهوری هم هستند. ۳ یا ۴ كتاب برای بزرگسالان ترجمه كرده است که همراهی در ترجمهء «خلاقیت در رنگ» با «جلال شباهنگی»، از این‌جمله‌اند. {حرف‌ها بسیار است در این حوزه، بماند برای دیگران و بعد...}
وی تا پیش از جدی شدن بیماری‌اش، نزديك به ۱۰ كتاب ديگر نيز آماده يا زير چاپ داشت که تعدادی از آن‌ها در همین سال‌ها منتشر شد
ابراهیمی، در زمینهء سینما و تئاتر نیز فعالیت کرد. حدود ۱۵ اثر داستانی، مستند و سينمايی در مقام نويسنده ، كارگردان و تدوين‌گر بخشی از فعاليت‌های او در اين عرصه بود.  از سریال به‌یاد ماندنی «آتش بدون دود» (۱۳۵۳تا ۱۳۵۴) گرفته تا «روزی که هوا ایستاد» در سال‌های اخیر. اولین حضور جدی بسیاری از چهره‌های کنونی در سینما، با همین «آتش بدون دود» بود که بر اساس رمان بلند و چند جلدی‌ای با همین نام از نادر ابراهیمی ساخته شد. «كيومرث پوراحمد» اولين حضور جدی‌اش در عرصهء فيلم‌سازی، به گمان‌ام دستياری نادر ابراهيمی در این مجموعه بوده است. «اکبر زنجان‌پور» از بازیگران جوان و خوش‌نام تئاتر آن سال‌ها و «جمشيد گرگين» بازيگر جوان تئاتر ِ آن سال‌ها نيز در اين مجموعه بازی می‌كند . 
ابراهیمی در زمينهء سينما و تئاتر، ۲ فيلم‌نامه و ۵ نمايش‌نامه نوشته و در قالب كتاب منتشر كرده است. هم‌چنين چندين فيلم‌نامه برای كارگردانان ديگر نوشته كه «مادر» به كارگردانی «فتح‌علی اويسی»  از آن جمله هستند.
برگزاری و تدريس در كارگاه‌های آموزش فيلم‌سازی و نوشتن مقالاتی در اين زمينه، از ديگر فعاليت‌های ابراهيمی بود. {که امید وهابی، از شاگردان‌اش بود} + این مطلب دربارهء کارهای سینمایی‌اش.

نادر ابراهیمی در میان هنرمندان جوان {؟}


ابراهيمی اما در زمینهء نشر و انتشارات نیز از کسانی بود که در تمام زمینه‌ها، فعالیت داشت و فعالیت‌اش هم بازتاب چشم‌گیری داشت. او در سال‌های پيش از انقلاب، سال ۱۳۴۳ انتشارات «طرفه» را به‌همراه كسانی چون احمدرضا احمدی، محمدعلی سپانلو، اكبر رادی و اسماعيل نوری‌علا راه‌اندازی كرد كه اين انتشارات، در انتشار آثار نوگرای ادبيات آن سال‌ها، نقش به‌سزايی داشت. {پرتو نوری‌علاء حتما اگر فرصت داشته باشد، می‌تواند مفیدتر از من بنویسد از این‌دوران + نوشته‌ء کوتاه‌اش} + { در سایت اسماعیل نوری‌علاء، داستان راه‌اندازی انتشارات «طرفه» آمده‌است.}
هم‌چنین در سال ۱۳۵۰ به‌همراه همسرش، فرزانه منصوری، انتشارات «همگام با كودكان و نوجوانان » را تاسيس كرد كه در كنار نشر كتاب‌های بسيار، چندين جايزهء جهانی و معتبر از جمله «جايزه يونسكو» به این انتشارات تعلق گرفت. و هم‌چنین با همین انتشارات، در یک سال، ناشر برگزیدهء آسیا و یک‌سال ناشر برگزیدهء جهان شد.
ابراهيمي در بيشتر هنرها و صنايع، دستی داشت: خطاط ماهری بود {نمونه‌هایی از خطاطی‌اش را در این‌جا ببینید}، عکاس زبده‌ای بود، { .........................} و نقاش خوبی.

نادر ابراهیمی ِ ایران‌گرد
ترانه‌سرایی کرد: «تصویر وطن» و «سفر به‌خاطر وطن» را سرود که «محمد نوری» آن را با آهنگ‌هایی از «فریدون شهبازیان» خوانده است. و ترانه‌های دیگری که پیش از انقلاب خوانده شدند!
او مشاغل مختلف و بدون ربطی به هنر و ادبیات را هم تجربه كرد. ایران را به‌خوبی می‌شناخت و ایران‌گردی، اسکی و کوه‌نوردی، از دغدغه‌های جدی‌اش بود. گروه کوه‌نوردی «ابرمرد» را در سال‌های جوانی پایه‌گذاری کرد که از گروه‌های مشهور و قدیمی بود.
در دو كتاب « ابن‌المشغله» و « ابوالمشاغل» به تفصيل از کارهایی که کرده، نوشته است.
{ دربارهء آثار او در حوزهء بزرگ‌سالان، و فعالیت‌های سیاسی و گردش‌های فکری‌اش، چیزی ننوشته و نمی‌نویسم.  باشد برای بیانیه‌هایی که صادر خواهد شد. اطلاعات این قسمت را پیش‌ از آن‌که سایت ابراهیمی فعال شود، از دل گفت‌وگوهایی با فرزانه منصوری عزیز تنظیم کرده بودم و حالا البته بخش‌هایی از آن در سایت شخصی‌اش وجود دارد و شاید در برخی موارد کامل‌تر، و برخی موارد هم‌راه با نقایصی. اطلاعاتی هم هست که شاید دیگر حالا نیازی به طرح آن نباشد. بدرود پیرمرد...}

۴
ابراهیمی هم دوست‌داران و دشمنانی داشت. دوست‌داران‌اش را نمی‌گویم، اما دلایل دشمنی‌ها را می‌شود تا حدودی فهمید؛ اختلافات فکری و عقیدتی. چه، او زمانی با کسانی چون نوری‌علا نزدیکی‌هایی داشت و روزگای با حوزهء هنری سازمان تبلیغات اسلامی. وارد این حوزه نمی‌شوم، چراکه نه سواد و اطلاعات کافی دارم، نه حالا که رفته‌است، قصد واکاوی تابوت مرده را. دیگران لابد خواهند نوشت..
اما
من عاشق نادر ابراهیمی بودم و هستم. اگر به هر بهانه‌ای، درباره‌اش چیزی نوشته‌ام، به دو دلیل است:
- مطلبی نوشته بودم درباره‌اش، به نام «کُمُد آقای ووپی»، که عینا در انتهای این مطلب می‌آورم. من عاشق آدم‌هایی هستم که در هزار حوزه کار می‌کنند. کسانی که فقط می‌نویسند، کسانی که فقط راه می‌روند، کسانی که فقط «یک‌کاره‌»اند، برای‌ام لطفی ندارند.
- نثر ابراهیمی، نثر قدرت‌مند و شاعرانه‌ای است. حتی اگر در جاهایی، سانتی‌مانتال باشد و بیش از حد رمانتیک، من این نثر را دوست دارم و ستایش می‌کنم. قدرت او را در توصیف، و همت‌اش را در نوشتن و تصویرسازی، دوست می‌دارم و در سال‌های نوجوانی، بسیار از او الهام گرفته‌ام. خوب باشد یا بد، من به او و نثر او، مدیون‌ام.
و در این نوشته، از «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» و رمان «آتش بدون دود»، به‌عمد چیزی ننوشتم.
همین.

نادر ابراهیمی و اسکی

ضروری: عکس‌ها، برگرفته از سایت شخصی نادر ابراهیمی؛ شاید به‌زودی برخی عکس‌های دیگر را هم کار کنم. در بالاترین لینک‌های دیگر را دنبال کنید. این مطلب در شهرزاد.

بعدالتحریر: دزدی، کار زشتی‌ست! هزار بار هم اگر اتفاق بیفتد، زشت است و ناروا. خبرگزاری می‌دزدد، روزنامه می‌دزدد، و فلان سایت هم در ویژه‌نامه‌اش بدون ذکر منبع، زحمات قدیمی دیگران را به‌نام خود می‌زند! بی‌مایه بودن، حتی با دزدی زیرکانه  هم تطهیر نمی‌شود؛ زمان می‌گذرد، و به‌قول نیمای بزرگ، آن‌که غربال در دست دارد، از پشت سر می‌آید. آینده، جایی برای دزدان فرهنگی ندارد. باید کار کرده باشی، تولید کرده باشی تا بمانی.
می‌دزدند، و حتی فکر هم نمی‌کنند ممکن است فلان مطلب، اشتباه باشد و وقتی منبع نمی‌زنند، به‌پای‌شان نوشته می‌شود. مثلا یادم هست که چه سخت از مرحوم «مرتضی مییز» مطلب گرفتم، و بعدها کجاها، بدون ذکر منبع اصلی، کار کردند.... من اگر می‌نویسم، برای دل‌ام می‌نویسم، حیف است تو از دل ِ یکی دیگر بدزدی و نان شب‌ات کنی. شرم بر دزدان!


کُمُد ِ آقای ووپی
و چرا من نادر ابراهیمی را دوست دارم


سه
جعبهء ابزار!
به نظرم آدمی كه جعبهء ابزار ندارد، هميشه مثل مورخی‌ست كه «تاريخ بيهقی» را نخوانده‌ست. و مورخی كه تاريخ بيهقی را نخوانده باشد، قطعا" جعبهء ابزار هم ندارد! و اين يك استدلال كاملا" عينی‌ست كه همين الآن در حين نوشتن كشف‌‌اش كردم .
***
رومن گاری در «خداحافظ گاری كوپر» قصهء مردی را می‌گويد كه عادت دارد از روی دفتر تلفن، شماره‌های مختلف و بی‌ربط را بگيرد تا مثلا" مطمئن شود كه اسم و شمارهء آقای x حقيقی‌ست يا نه؛ همين! و در اين كار به نظرم يك‌چيز نهفته است: زندگی با آدم‌ها. این هم البته کشف اخیرم بود و بی‌ربط.
ديدن آلبوم عكس ديگران هم گاهی همين حكم را دارد؛ شما به چهره‌هايی خيره می‌شويد و سعی می‌كنيد برای آن‌ها زندگی بنويسيد. چهره‌هايی كه يا نمی‌شناسيد يا فقط به نظرتان آشنا هستند.
به‌نظرم كسی كه تا به‌حال آلبوم عكس‌های خصوصی ديگری را نديده، بر اساس يك استدلال ديگر، مثل كسی‌ست كه هيچ‌وقت به فكر جمع كردن يك جعبهء ابزار نخواهد افتاد! ( توجه كنيد كه «جمع كردن» و نه «خريدن»)
***
مهدی حجوانی، يك نظر ِهمين‌جوری دارد دربارهء چيستا يثربی (نويسنده، شاعر، مترجم، گارگردان، ناشر، روان‌شناس و.......!). حجوانی می‌گويد كه فلانی، خيلی اكتيو بوده و اگر يك‌روز شنيدي كه باشگاه آموزش شنا زده، اصلا" تعجب نكن و منتظر باش كه مثلا" روز بعد هم كلاس كاراته بزند!
البته همیشه نصیحت‌ام می‌کند این‌جور زندگی کردن، خوب نیست و آدم باید تکلیف‌اش معلوم باشد پسرجان!
***
در ايران ِ قديم، تقريبا" همهء مردم شاعر بودند / همهء شاعران، منجم بودند / همهء منجمان، رياضی‌‌دان بودند / همهء رياضی‌دانان، طبيب بودند / همهء طبيبان، مريض بودند / همهء مريضان، مجنون بودند / همهء مجنونان، عاشق لیلی بودند / همهء عاشقان، شاعر بودند .. و شاعران، هرگز دست به لیلی نمی‌رساندند.
باتوجه به موارد بالا و اين‌كه اين‌روزها همه شاعرند، پس بايد سوال كرد كه چرا اين‌روزها، همه در تمام علوم سررشته ندارند؟ البته فعلا كه دريغ از همان «يك علم» در بعضی‌ها.
***
راه رفتن توی موزه، از هر نوع‌اش كه باشد ( ايران، هنر، معاصر)، برای كسی كه زن و بچه دارد، از نان شب هم واجب‌تر است! استدلال نهایی!‍
***
كمد آقای ووپی را كه يادتان هست؟ نادر ِ ابراهيمی‌‌شون!!


دو
حدود دو ساعت ميهمان ابراهيمي و همسرش بودم، نزديك به پنجاه صفحه از آن نوشته‌ام تا به‌حال! حكم آدمی را دارم كه برای اولين‌بار به شهری تاريخی مثل اصفهان یا شیراز سفر كرده: دو روز توی شهر بوده و تا ده سال ممكن است كه از ديده‌هاش بگويد. از اين منظر، شايد بي‌راه نباشد اگر بگويم كه هنوز خيلی چيزهای نگفته هم دارم .
اولين چيزی كه اگر يك‌روز يك‌نفر به خانهء ابراهيمي رفت‌، نبايد از دست بدهد، تماشای آلبوم‌های عكس اوست. آن‌قدر عكس‌های مختلف از سال‌های مختلف از آدم‌های مختلف خواهد ديد كه بعيد می‌‌دانم جايی به‌غير از آن‌جا ديده باشد اين تنوع و تازگی را. سينماگرها، اهالی موسيقی، نويسندگان و شاعران، عكاسان، گرافيست‌ها و نقاش‌ها، ناشران، مسوولين فرهنگی و دولتی، مردمان عادی شهرهای مختلف ايران، نادر ابراهيمی در لباس اسكی، در لباس كوه‌نوردی، نادر ابراهيمی در لباس سوارکاری، ابراهیمی ِ راننده سوار ماشين‌های مختلف، ابراهيمی در تقريبا" تمام استان‌ها و شهرهای ايران و .... . رسما" با خيل عظيمی از تازگی روبه‌رو خواهيد شد كه لذت تماشا و كشف‌های تازه‌اش تكرار نشدنی‌ست. تازه بماند كه كلی عكس هم از خود نادر خواهيد ديد كه تمام فيگورهای ممكن پيش از آن، بايد لنگ بيندازند در برابر این مرد فشن!
كتاب‌خانهء نادر ابراهيمی هم از آن كتاب‌خانه‌هاست. لابد می‌گوييد كه تمام نويسنده‌ها همين‌اند؟ نه! به اعتبار چند كتاب‌خانه که از چند نفر از بزرگان ادبيات ديده ام، اين‌يكی حرف ديگری‌دارد. بحث بزرگ و كوچك بودن و كم و زياد كتاب نيست‌. نكته‌اش اين است كه تقريبا" هيچ‌جا به جز كتاب‌خانه‌های مهم عمومی، اين‌همه تنوع موضوعی را نخواهيد يافت. قفسه‌های بزرگی كه اگر اراده كنيد، حتی ممكن است نسخه‌های از بين رفتهء اشعار رودكی و آثار علمی ابن سينا را هم در آن بيابيد!
فهرست كتاب‌هاي تاليفی ابراهيمی هم از آن جمله چيزهايی‌ست كه ممكن است در خيلي از جاها وجود داشته باشد. اما سعی كنيد كه ليست كامل را از «فرزانه» بخواهيد تا ببينيد كه ابراهيمی به تنهايی می‌تواند يك كتاب‌خانه با تمام موضوعات نوشته‌شده، باشد. خيلی‌ها ايراد می‌گيرند به اين‌همه اين‌شاخه و آن‌شاخه رفتن‌اش. اما به نظر شما كسی كه كارش نوشتن است و از يادگيری لذت می‌برد، چه كاری به جز پی‌گيری هنرهای مختلف و بعد نوشتن راجع به تجريبات خود در باب آن دارد؟ علاوه بر كتاب‌هايش‌، اصلا" بهتر است كه فقط يك« ليست خطي» از فعاليت های‌اش بخواهيد: نوشتن رمان و داستان كوتاه و بلند و شعر، ارائهء تحقيقات در زمينه‌های مختلف ادبی در قالب كتاب و مقاله، فعاليت در سينما و تلويزيون به عنوان نويسنده / كارگردان / تدوين‌گر، خطاطی، نقاشی و تصويرسازی، فعاليت به عنوان ناشر،  روزنامه‌نگاری، ترجمه، ادبيات كودك و نوجوان، ايران‌شناسی، ويرايش، مسايل تربيتی و آموزشی و بسياری از ديگر فعاليت‌ها. باز هم ممكن است كه بگوييد خب خيلي از هنرمندان همين‌اند. اما ماجرا اين است كه ابراهيمی در بيش‌تر اين فعاليت‌ها، به تففن و آزمون رضايت نداده و در اغلب آن‌ها مداومت داشته و موفقيت‌های بسياری هم كسب كرده‌ست. كسب ده‌ها جايزهء بين‌المللی معتبر و جوايز داخلی برای كتاب‌های كودك و نوجوان مثل جايزهء اول يونسكو، جايزهء اول براتيسلاوا، جايزهء اول فستيوال توكيو، جايزهء اول كتاب آسيا، چندين و چند كتاب سال داخلی، كسب مقام ناشر برگزيدهء سال آسيا برای انتشارات «همگام با كودكان و نوجوانان» و باز ناشر برگزيدهء جهان، نوشتن چندين كتاب دربارهء آموزش به كودكان و نيز دربارهء ادبيات و تصويرسازی برای كودكان كه در زمان خود ( بدون در نظر گرفتن كيفيت ) در نوع خود كاری كاملا" تازه بود، تاسيس اولين موسسهء غيرانتفاعی-خصوصی ايران‌شناسی، نوشتن چند كتاب برای كودكان با خط خود و چاپ آن به همان صورت و .... همهء اين‌ها نشان می‌دهد كه ابراهيمی در خيلی از اين زمينه‌ها حرف‌هايی برای گفتن داشته و دغدغه‌های فرهنگی – ادبی‌‌اش بيش از اين‌هاست.
نام نادر ابراهيمی، شما را ياد كدام‌یک از این اسامي می‌اندازد: موزهء هنرهای معاصر، كمد آقای ووپی، مردی كه همه چيز می‌دانست، ابوالمشاغل ، نادر ابراهيمي  ....؟

یک
كنفسيوس حكيم، در يكی از كتاب‌های چاپ‌نشده‌اش می‌گويد:« آدمی كه جعبهء ابزار ندارد، به درد لای جرز می‌خورد. جعبهء ابزار را نبايد رفت و از چهارراه چراغ برق خريد. بايد آن را مانند رايانه اسيمبل كرد. هرچيز كه ممكن است يك‌روز به درد بخورد، بايد در آن پيش‌بينی كرد. مرد و زن بايد آن‌قدر در فن جعبهء ابزار پيش‌رفته باشند كه انجام هيچ‌كاری برای‌شان نشدنی‌ نباشد. كمی از نادر ابراهيمی ياد بگيريد. آقای ووپی نيز از شاگردان خوب من است».
پایان

منتشر شده در بهار 1385، هفته‌نامهء «همشهری جوان»، ماه و شماره‌اش به خاطرم نمانده‌است.


دوست داشتم، تمام این کارها را می‌توانستم ... حیف که عمر را تلف کرده و می‌کنیم. بدرود مرد همه‌چیزدان...

# این؛ هم‌این # 87/03/16 حسین نوروزی |