تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - قصه‌های عامه‌پسند

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

این‌جا کسی با «تجمع» مشکل ندارد؛ کسی دنبال این نیست که تو چرا با کی داری کجا چه می‌کنی.
این‌جا، کسی با «انزوا» و گوشه‌نشینی مشکل ندارد؛ پی ِ این نیستند که تویی که تنها، پس  چرا داری توی ذهن‌ات با کی چه می‌کنی این‌ وقت ِ روز.
این‌جا، وقتی می‌شوی «مشکل»، که در نگاه‌شان «مفهوم» نباشی. یعنی نفهمند که چرا با کسی کاری نمی‌کنی اگر وجود داری هنوز.
این‌جا، فرهنگ خاص خودش را دارد.
اگر «خیابان ِ دو نفره» را بخشی از «عاشقیت» در نظر بگیریم، «فیزیک» چندان مهم نیست. پس در این صورت، باید از «وجود» صحبت کرد. و اگر عاشقیت را بر اساس الگوی ایرانی‌-اسلامی-‌این‌جایی‌اش ترسیم کنیم، خیابان‌های «دو نفره»، هنوز هم زبان «آرگو»ی عشق است. زبانی که اگرچه رسمیت حکومتی و مردمی ندارد، اما «دل»ها را به خود می‌کشد و می‌کشاند به «پیاده‌روی». سوال می‌کنند که این کیه وُ چرا؛ اما هر جوابی بدهی، دست‌ ِ آخر، در بدترین وضعیت، با یک تعهد خلاص می‌شوی. و این، مثل آن می‌ماند که ناخواسته تن داده باشی به «خفن»گفتن، و البته در مضرات آن هم بیندیشی، بترسی. همهء ما جوک می‌گوییم و شخصیت‌های دینی را هم مسخره می‌کنیم، و یک «خدا ببخشه منوُ» اول‌اش می‌گذاریم. به این وضعیت می‌گویند:«هست‌ایم و نیست‌ایم».
این‌جا، باید مفهوم باشی. اگر مفهوم نیستی، دست‌پایین، باید قابل استفهام باشی، یا بشوی. اگر نیستی، برو بمیر تا نکشتم‌ات. این وضعیت غم‌بار، به‌شدت «ایرانی» است. نمی‌توانی در یک دپارتمان، بروی از لزوم غصه‌داری حرف بزنی، دیوانه‌ای! نمی‌توانی کنج اتاق‌ات تا ابد بلولی، مریضی! نمی‌توانی دربارهء یک حرف از الفبا بنویسی، یعنی کی می‌تونه باشه؟! نمی‌توانی بمیری، دست خداست! نمی‌توانی نباشی، وظیفه‌ است! نمی‌توانی، بتوان!!
تناقض، یعنی همین!
مفهوم فیزیکی «خیابان دو نفره» همیشه بخش ِ آرگوی چشم‌ها و قلب‌ها بوده‌است. گاهی به بطن زندگی نزدیک می‌شود، گاهی به‌زور باتوم، به قعر می‌رود. همیشه اما کم‌و‌بیش، در پنهان ِ آشکاری بوده‌است که پنهان‌اش کرده‌ایم{شده‌است}. یعنی از وقتی من چشم باز کردم، همین‌طور بود و هست. دوست‌اش داریم، ولی نمی‌گوییم‌اش. وجود داشته و دارد، همه هم تجربه‌اش کرده‌اند، کسی هم نیامده خیابان را ببندد، ولی هر کس با نگاه خاص خودش، بخشی از طول این « دو نفره» را ختنه کرده‌است. هرگز اما اخته نشده.
خب، فیزیک ِ «خیابان دو نفره» را ختنه می‌کنند، وضعیت «عاشقیت»ی آن را چه خواهند کرد؟ هیچ! عاشقیت، ابتر نمی‌شود، چراکه باید کسی و کسانی، «تاریخ» بنویسند.
دهان‌ات را می‌بوییدند، اما یاد گرفته بودی بگویی «نامزدمه جناب سروان!»؛ بلد بودی چشم‌های سیاه‌ات را پنهان کنی، بگویی «زاغ»‌ام. پیچش، از مصدر زرنگی و رندی.
اما...
گزاره‌های بالا، اگر معنایی مشترک داشته باشند نزد هر دوی ما، می‌رسیم به امروز و همین دم غروبی:
کُپه‌کُپه «وَن»های چینی، دارند آرگوی عاشقیت را ویران می‌کنند. خریداری ندارد «جناب سروان، این نامزدمه!». باید به این فکر کنی که وقتی توی «هوای دو نفره» قرار داری، «تنها» نمانی! خیلی توجه جلب می‌کنی. باید به فیزیک ِ «خیابان دو نفره» «تن» بدهی. نخواهی، باید بروی، جواب بدهی که شکل من مادرزادی این‌شکلی بوده سرهنگ! مادرم من رو تابلو زاییده از اساس.
تنها که باشی، صدای‌ات می‌کنند، موهای‌ات را می‌پرسند، لباس‌ات را، چشم‌های نامفهوم‌ات را، و دختر و پسری دست‌دردست ِ هم، از کنار شما می‌گذرند... قصه، قصهء موی بلند و چشم سیاه و واه‌ واه واه نیست. روزگاری با «لمس ِ خیابان دو نفره» مساله داشتند، روزگار دیگر، با «وجود» آن، و حالا با «بی‌وجودی نامفهوم» آن. تو چرا چی هست توی دل‌ات که چشم‌هات داره هیچ حرفی نمی‌زنه؟
و دیگر، روزگار غریبی نیست نازنین کیه؟! راست بگو، وگرنه موهات چرا بلنده تنهایی ِ تو پسر؟!
مشکل، در تجمع و انزوا نیست. باید مفهوم باشی، مفهوم بنویسی، و جاسوسی هم اگر می‌کنی، معلوم باشی. خصوصا که جاسوس‌ها، همیشه تنها راه می‌روند. به‌همین سادگی‌...
نفرین به‌شهر و امنیت‌اش.

# این؛ هم‌این # 87/03/05 حسین نوروزی |