تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - چمدان‌ها می‌روند سفر

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

چمدان‌ها پُر از قصه‌های عجيب هستند.
«صفحهء ۱ از متن- صفحهء اول، تمام متن»

آدم‌هايی كه قدشان بيش‌تر از نيم متر نيست، چمدان‌های سفيد دارند هميشه.
سفيدها، وقتی كه می‌روند سفر، سوار تمام كشتی‌ها می‌شوند. آن‌ها از روی كشتی خورشيد را تماشا می‌كنند.
وقتی سفيدها می‌روند سفر، آسمان خواب است. وقتی سفيدها از سفر برمی‌گردند، خورشيد وسط آسمان ايستاده.  آدم‌های چمدان‌سفيد، عاشق راه رفتن روی پل های بزرگ هستند .
سفيدها، هيچ‌وقت ديده نمی‌شوند. آن‌ها فقط غذاهای كم‌چرب می‌خورند. سفيدها هيچ‌وقت چاق نمی‌شوند؛ برای همين است كه هميشه توی تمام چمدان‌ها جا می‌شوند.
آدم‌هايی كه رنگ چمدان‌شان سفيد است، زياد حرف می‌زنند، زياد هم می‌خندند.
دريا، بهترين دوست ِ سفيدها است.
من، خواهرم، چمدان‌اش سفيد است. {من، مادرم ... من، پدرم ... من، برادرم ... من، ... }
«صفحهء ۴ از متن – صفحهء وسط»

چمدان‌ها زياد مسافرت می‌روند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر می‌برد.
هر چمدان‌، برای خودش قصه‌ای دارد هميشه؛ اما قد ِ تمام چمدان‌ها يك اندازه است.
چمدان‌ها حرف نمی‌زنند با آدم‌های‌شان. آن‌ها در سكوت، فقط سفر می‌كنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.
«صفحهء ۷ از متن- صفحهء آخر از متن»


از کتاب ِ کوچک «چمدان‌ها می‌روند سفر» (نوعی قصه، برای نوعی از بچه‌ها)، نوشتهء حسین نوروزی، دوزبانه؛ فارسی –انگلیسی، ۱۲ صفحهء رنگی، خشتی کوچک

بعد: یک کار ِ گروهی از من، مریم، مهرناز و مریم، در مقام نویسنده، مترجم، تصویرگر و ناشر. بیش از دو سال است که کار خوابیده... مریم و مهرناز که رفته‌اند، و البته کارشان را کرده‌اند طفلی‌ها. مریم هم درگیر زندگی و دینا و دانیال شده  و برادرش، مجوزش را به‌فنا داده. می‌ماند این من، که کم‌کم از زور بی‌کاری، آغوش به‌روی «بازار» باز کرده‌ست ... ای دریغ! این کتاب را خیلی دوست دارم هنوز.
عاقبت آرمان‌گرایی، بُریدن، و برخورد ِ ملموس  با خود ِ خود ِ زندگی، دقیقا یعنی کف ِ بازار!
زندگی، واقعا کودکانه نیست؛ خیلی چیز بزرگی‌است و جا نمی‌شود....

بعد: من یک بچه گربهء تنهای تنها بودم.

 

# این؛ هم‌این # 87/03/02 حسین نوروزی |